تبليغاتX
IZEH M.I.R
گویلم مندیرتونم مو غریوم بیارینم وه ولاتم

 

 

 

گرمسير گرمه، گرمه ولا و باد گرم اياره

 

كاشكي كه زيتر مال بار كنه بريم ايلاق دوباره

 

گرمسير گرمه بيان بار كنيم گويل بريم سي سر حد

 

بزنيم آخي يه وارنو بهليم اي كهنه واره

 

كهه زردنه بگوين بگوين كرديمه گردواري

 

تي به ره بو تا مالا بيان آخي ز آسماري

 

كهه زردنه بگوين بگوين آخي منديرمون بو

 

گردواري كرديمه پاك  آخي وا با مه نو

 

كهه زردنه بگوين بگوين آخي كوگس بخونه

 

سر چارده نومه خدا آخي دي مال كنونه

 

كاشكي كه يه سال مالا ونن آخي پا چشم ساري

 

هركسي بره صو تا پسين آخي به دين كاري

 

كاشكي كه يه سال مالا ونن آخي وار برافتو

 

هركسي بره به دين كارس صو تا سر شو

 

شو يه تش تنگي بزنيم آخي ز هيمه كلخنگ

 

ميشكاله بگوين بگوين آخي منشينه بي دنگ

 

شو يه تش تنگي بزنيم آخي ز هيمه بايوم

 

ميشكاله بگوين بگوين آخي هوف كنه قايوم

 

بيان يه تش تنگي بزنيم آخي دورس بوازيم

 

ميشكال اي هوف كن به ساز همه مندير سازيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:56  توسط قریشوندی  | 

تقدیم به تو ایرانی وطن پرست                                             

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را    

    
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

چهره به زر کشیده ام ،بهر تو زر خریده ام

خواجه؟به هیچ کس مده بنده ی زر خریده  را

گر ز نظر نهان شوم چوت تو به ره گذرکنی

کی نظر نهان کنم،اشک به ره چکیده را؟

گر دو جهان هوس بود،به تو چه دسترس بود؟

باغ ارم قفس بود،طایر پر پریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟چون بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

خیز،بهار خون جگر !جانب بوستان گذر

تا هزار بشنوی قصه ی نا شنیده را

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 15:44  توسط قریشوندی  | 

 
    گر ایران زمین بختیاری نداشت                   
 
                             گمانم که از بخت یاری نداشت
 
 
 
                                      زن بختیاری =شیر 
                           پس تقدیم به شیر زنان ایل غیور بختیاری
سردار مریم بختیاری

 

امروز برابر با سالگرد مشروطه است و حیفم اومد که در کنار این همه بحث از زنی صحبت نشه که سهم بزرگی رو در مشروطه شد . بی بی مریم بختیاری  خواهر سردار اسعد معروف ، دختر یکی از ایلخانان بزرگ بختیاری بود که توسط ظل السلطان (پسر ناصرالدین شاه ) کشته شده و بعد از آن سرنوشت این زن و برادرانش تغییر کرد  شاه وقت برای جلوگیری از قیام ایل ،  مقام  ایلخانی را به عمو و عموزاده های بی بی مریم سپرد که خانواده عمو به خاطر این مقام و خوشایند شاه به خانواده سردار من ظلمها کردند . بی بی مریم  به یمن اینکه برادرانش اهل مطالعه بودند او را به آموختن تشویق نمودن   که  این امر برای زنی در آن دوران شانس بزرگی بود و در خاطراتشان  بارها در از ظلم و ستمی که به زنان روا میشد اظهار ناراحتی کرده :
((   از آنجایی که زن های بدبخت در ایران ترقی نمی کنند و صفتهای خوب آنها در پس پرده است ،ایشان یک مرد بزرگ و متشخص شده - منظور برادرشان  است است ، من یک زن پشت پرده نشین ، او ترقی نموده است و من تنزل . در ایران زن های بدبخت یا باید بزک بکنند ، شبانه روز در فکر لباش و پودر و سرخاب باشند یا خیاطی و ریسمان تابیدن ، کار بزرگ همین است .افسوس که وجود چندین میلیون زن در خاک ایران از عدم علم برای هیچ کس اهمیتی ندارد ، کاری که به آنها می دهند ، ترشی ، خیار  ، بادنجان انداختن می باشد . می گویند زن باید خودش را مثل بادنجان بکند و میان کوچه راه برود و خدا می داند وقتی که چاقچور و چادر می کند و در کوچه می رود و آن روبنده را می زند به یمن بادمجان  بزرگ که راه بروند و تمام اخلاق زن های اسلامی برای همین رو گرفت فاسد شده است )) صفحه 42 و 43
کتاب خاطرات سردار مریم
گفتن این سخنان نشان از هوش و درایت این بانو دارد و این سخنان را در زمانی گفته که شاید کمتر زنی به فکر حق و حقوق مساوی با مردان بوده است . بی بی مریم خودش قربانی تبعیض جنسیتی در نوزادی به نامزدی مردی در آمد  که بیست سالی  از او بزرگتر بود  ودر هنگام ازدواج همسر سوم او محسوب می شد ولی دوران زناشویی او طولی نکشید و همسرش فوت نمود اما  پس از مرگ شوهرش حق نگهداری فرزندانش را از او گرفتند به طوری که همیشه حسرت بودن با فرزندانش را به دل داشت بعد از مدت زمانی به اجبار به عقد یکی از بستگان در آمد که مردی عیاش و فاسد بود و همیشه موجب خفت و ناراحتی بی بی مریم بود و از آنجایی که در ایل طلاق وجود ندارد مجبور بود به زندگی با او ادامه دهد. در قانون ایل حق طلاق وجود نداشت و زنان حتی اگر ناراضی بودند محکوم به ادامه این زندگی خود بودند به طوری که یکی خواهران بی بی مریم  از دست شوهرش مجبور به بازگشت به خانه پدری شد ولی تا آخر عمر در زوجیت شوهرش باقی ماند بی آنکه با او زندگی کند :
((زن شوهر اگر با هم موافق هم نشوند ، باید طلاق نگیرند ، با اینجور زندگانیه سر ببرند .در حقیقت لعنت بر این قانون غیر قانون ! ای کاش ، ما هم روزی خود را در سایه تمدن می دیدیم و پای خود را  در زمین تمدن می گذاشتیم .... بختیاری که ارث به دختر نمی دهند اگر با شوهر هم نتواند زندگانی بکند ، طلاق او را هم نمی گیرند . آنوقت باید تا عمر دارند یک زندگانی غم انگیز کنند بدبختانه می ترسم بمیرم و زن های ایرانی را عموما و زن های بختیاری را خصوصا آزاد نبینم . از این بدبختی زن های ایرانی خصوصا  زن های بختیاری خیلی به من سخت میگذرد ......آیا می شود قدرتی پیدا کنم بتوانم به همنوع خود خدمت کنم ))  صفحه
47 و 48
(( افسوس دارم که چرا یکنفر زن بدبختی هستم که نمی توانم برای آزادی ملت جانفشانی کنم و چرا نمی توانم مثل زنان اروپایی با اردو جهت پرستاری جوان های رشید بختیاری حر کت کنم وجود من امروز به چه درد می خورد؟ ))
صفحه 182
   در ژایان گفتن این نکته کافیست که  تمام این  تفکرات نزدیک به صد سال پیش بوده در واقع سال نگارش این خاطرات 1336 قمری  است و همزمان با مشروطه که برادران بی بی و همیطور خود ایشان  یکی از قهرمانان این نبرد بودند با این همه این موضوع قابل ذکر است که   داشتن چنین تفکرات گرانمایه آن هم در ایلی که مرد سالاری در آن یکی از ارکان است مایه مباهات و افتخار است  آرامگاه این بانوی بزرگ در تخته فولاد اصفهان است
کتاب خاطرات سردار مریم بختیاری   انتشارات : آنزان

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 17:51  توسط قریشوندی  | 

علیمردان خان از مادری چون بی بی مریم ، معروف به سردار مریم بختیاری زاده شد. بی بی مریم دختر حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و مادرش بی بی فاطمه دختر علیرضا خان کیانرسی بود . بی بی مریم در جنگ اول جهانی که بخشهایی از ایران اشغال و زیر نفوذ نیروهای استعمارگر روسی و انگلیسی قرار گرفته بود به طرفداری از نیروهای آلمان و عثمانی و علیه نیروهای اشغالگر روس و انگلیس قیام کرد .


بقول پروفسور گارثویت: این پیرزن برجسته روحی سرکش و فکری مستقل داشت و در تعیین سیاست بختیاری به ویژه در جنگ جهانی اول نقش مهمی ایفا کرد.))


پدر علیمردان خان، علیقلی خان چهارلنگ بود که در جوانی در اثر توطئه ای فامیلی وفات یافت و کودکی خود را نزد دایی های خود علیقلی خان سردار اسعد و خسروخان سردار ظفر گذراند و به مکتب رفت تا اینکه در سال ۱۳۰۲ بعد از مجزا شدن طوایف چهارلنگ از هفت لنگ به همراه برادر خود محمد علی خان به عنوان روسای این طایفه تعیین گردیدند . در سال ۱۳۰۰ با تشکیل حزب (( ستاره بختیاری )) علاقه و گرایش شدیدی به این حزب پیدا کرد ...


علیمردان خان در سال ۱۳۰۷ جمعیتی به نام (( هیئت اجتماعیه بختیاری )) مرکب از ۱۲ نفر از سران و کلانتران بختیاری تشکیل داد . سپس در تنگ گزی و شوراب اجتماع کردند و راه جنوب به شمال بختیاری را با انفجار ( پل شالو ) بستند و آماده حمله به فریدن شدند که دولت با شتاب سردار فاتح و محمدتقی خان امیر جنگ را برای مذاکره نزد آنها فرستاد . در همین زمان طوایف زراسوند، بامدی، احمد خسروی ، دینارانی و بابادی به نهضتپیوستند و محمدرضا خان سردار فاتح و سردار اقبال هم عملا از نهضت پشتیبانی کردند. ولی مذاکرات خوانین بختیاری با علیمردان بی نتیجه ماند . در سال ۱۳۰۸ دهکرد و اکثر مناطق بختیاری به دست نیروهای هیئت اجتماعیه تصرف و یا به آنان پیوستند .


دولت رضا شاه هراسان از این قیام تمام نیروهای خود در سراسر کشور را برای سرکوب به فرماندهی تیمسار شاه بختی بسیج و روانه منطقه کرد. در زمانی که هیئت اعزامی برای صلح با علیمردان خان و دیگر سران نهضت در روستای زرد و یا در حومه قهوه رخ ( قه فرخ ) مشغول مذاکره بودند از همه طرف بختیاری مورد تهاجم ارتش قرار گرفت . از جنوب ، لشگر اهواز به فرماندهی سرهنگ محتشمی ، از غرب لشگر خرم آباد به فرماندهی سرتیپ تاج بخشاز شمال سرهنگ بهادر بختیاری و تیمسار شاه بختی حمله را کامل کردند.




منطقه سفید دشت که مدت ۲۰ روز یک تیپ ارتش در محاصره بختیاری ها بود، با جنگی خونین به تصرف دولت درآمد و نیروهای بختیاری عقب نشینی کردند. علیمردان خان و یارانش بعد از یک سال درگیری و جنگ پارتیزانی با وساطت بعضی از خوانین تسلیم و به تهران انتقال یافت ولی با امدنش به تهران توطئه برای مرگ او هم شروع شد . بعد از مدتی به همرام سردار فاتح و سردار اقبال و چند نفر دیگر دستگیر و به زندان قصر منتقل گردید و حماسه دوم حماسه ساز بختیاری آغاز گشت . حماسه اول او نبرد بر علیه دیکتاتوری و استعمار بود و حماسه دوم که عظیم تر از حماسه اول اوست مقاومت دلیرانه و بی باکانه او و مرگ شجاعانه و مظلومانه اش می باشد. مرگی که عین زندگی بود آن هم یک زندگی حماسی و قهرمانانه . علیمردان خان با مقاومت مردانه خود باعث تحسین معروفترین رجال سیاسی و زندانی گردید و در سپیده دم یکی از روزهای اسفندماه ۱۳۱۳ این راد مرد بختیاری را جلوی جوخه اعدام بردند.

نویسنده نامدار ، بزرگ علوی اینطور می نویسد: علیمردان خان جامه ای زیبا بر تن کرده و سر و روی خود را آراسته و با گامهای بلند واستوار و قامتی رسا حلاج وار بدون اینکه ذره ای از ترس به دل راه دهد به قتلگاه نزدیک می شد. او رفت تا شهادت مظلومانه دیگری را بر صفحه جنایات رژیم دیکتاتوری رقم زند.

هنگامی که از برابر جوخه اعدام می گذشت با جبینی باز و لبانی پر از خنده با آنها احوالپرسی کرد، وقتی یکی از دژخیمان می خواست چشم هایش را ببندد به آرامی دستمال را از دستش گرفت و گفت: پسرم!! بگذار تا این صحنه جالب و تماشایی را که قطعا مافوقان شما را خوشحال می کند من هم در آخرین لحظات حیاتم به چشم ببینم چرا که تا کنون من شیری را دست و پا بسته در مقابل مشتی شغال ندیده بودم.

سید جعفر پیشه وری از قول یکی از زندانبانان که شاهد اعدام آن شیر بیشه بختیاری بود می نویسد : در آخرین لحظات که می خواستند اورا به جوخه دار ببندند ، با صدای رسایش فریاد برآورد زنده باد ایران و آزادی که با صفیر چند گلوله خاموش شد.

لحظاتی بعد جسد بی جان مردی که دلی چون شیر و عزمی پولادین داشت، ودر میدانهای جنگ هیچ رزمنده ای پشت او را ندیده بود دَمَر به پای چوبه دار بر زمین در غلطید. که چه خوش تصویر می کند شاعر ، ذهن شیر علیمردان را در آخرین لحظات جان دادن::

دُدَر گل سی کُشتنُم پلان بریدن گَویلُم زداغ مو کمر بُریدن

بــالـونـا بـالا هـوا بـالا تـنـیـده دِدُیَل محمدعلی پلا بریده

علیمردان خان با مرگ خود مردی، دلیر، آزادگی، وطن دوستی و نفرت از دیکتاتوری و استبداد را شهادت داد و به قول روانشاد استاد مهراب امیری ، به موازات هر قطره خونی که از پیکر سردار رشید بختیاری بر روی زمین می چکید هزاران قطره اشک از چشمان مشتاقان و علاقه مندان او بر روی گونه های رنگ پریده شان می غلطید، مردان جامه دریدند و دیرکهای بهونها را پایین کشیدند، زنان موی سر بریدند، شعرا رثای او مرثیه ها سرودند و آهنگسازان ترانه شیرعلیمردان را ساختند. هنوز چوپانان در قله های منگشت، کلار، تاراز و زرده ( زردکوه ) اوازش را چنین می خوانند:

مو لُرِ بَلیط خوروم هف سال چوپونُم گَر زَنیم وِ قِرقِره مو مشقِ ندونم

معنی: من لری هستم که نان بلوط میخورم و هفت سال است که چوپان هستم اگر مرا به قرقره جوخه اعدام ببری مشقم را نمی دانم .

شُمشیر علیمردون طلای بی غش زِ زمین بِرچ اِزَنه وِ آسمون تَش

معنی: شمشیر علیمردان طلای خالص است و در زمین برق می زند و در آسمان آتش .

بی عروس تو کِل بزن تا مو کُنُم جنگ شُمشیرُم وِ گِل زَنُم سی ایل چارلنگ

معنی: ای عروس خانوم تو گریله (؟) بزن تا من جنگ کنم شمشیرم را به گل زنم برای ایل چهارلنگ.

کُجه تیر کُجه سپاه کُجه فَراشُم رَه بدین دامُ دَدوم بیان سر لاشُم

معنی: تیر و تنفگ و سپاهیان و خدمتگزارانم کجا رفتند، راه را برای مادر و خواهرم باز کنید تا خود را به جسدم برسانند.

دشمنون زِ بعد مو چاره ندارِن گَویَلَ نیله سووار وِ هفت و چارِن

معنی: دشمنان بعد از من چاره ای ندارند زیرا برادران نیله سوار ( اسب سوار ) ما چهارلنگ و هفت لنگ هستند. ( سپاه ما شامل هر دو شاخه بختیاری هم چهارلنگ و هم هفت لنگ هستند).

چی کَلا پرپر کُنُم رُوم وِ تهرون اسمِ شاه نَه کور کُنُم، شاه علیمردون

معنی: همانند کلاغ پرپر می زنم و می روم تا تهران ( پایتخت ) اسم شاه را کور می کنم ( از بین می برم ) و اسم شاه علیمردان را می نویسم.

بر گرفته از کتاب: موسیقی وترانه های بختیاری
+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 17:14  توسط قریشوندی  | 

واژه نامه بختیاری

نشانه های آوا نگاری (فهرست 3 الف )

اور :  awr   -  ابر ،کاربرد اورتر – اور تیره

اروایی کردن :  awrayi- karden  -  زهره ترک کردن ، ترساندن ، ارواهی کردن

اورتر :  awr-e-tar  - ابرباران زا

اور تله تله : awr- e-tale-tale   - ابر پراکنده

اورتیره : awr-e- tire   - ابری که فقط دربخشی از منطقه ای ببارد

اور دراوردن : ur- der-avardan  -  ادا واطوار در آوردن ، بهانه آوردن

اورشم : awreshom  -  گیاه آویشن

او رشوو کردن : aw.rashov- karden   - تیمارکردن اسب و مادیان ، قشو کردن

اورلا : awr-e-la   - هوای ابری

اور مبار : awr – e - mabar  - ابر بی باران

اوریز : awr- rez   - آبریز ، ناودان

او ریزگه : awr-rez- gah  - محل ریزش آب ، آبریزگاه

اوریشم : awrishoma  -  ابریشم

اوزار : awza    -  ابزار

او زرد : aw – zard  -  چای کم رنگ

اوزق :  aw – zogh   - باتلاق ، جایی که آب باران جمع شود

اوزم  : aw – zom  - جوشانده جلبک که نافع سرماخوردگی است

اوزه : awza  -  گوسفند دو رنگه مانند پیسه، کاربرد – بل اوزه : گوسفند دو رنگه با گوشهای بزرگ وخال سفید

اوزی :  uzi  - هدایای عروسی که گاهی داماد قبل از عروسی با رفتن به خانه اقوام دریافت میکنند.

اوزی آوردن : uzi- avarden   - هدیه برای عروس وداماد آوردن

اوزی بردن : uzi – borden  - بردن هدیه برای عروس وداماد که بیشتر درجهت کمک به آنها باشد مانند : گوسفند و...

او زیت :  aw- zit  - آب وعصاره وشیره گیاهان ، توضیح : باران اول هرسال در حکم شوینده هاست که آلودگیها و شاخ وبرگ و بته ها را به همراه خود می برد، عصاره این مواد در آب حل شده که خوردن آن برای گاو وگوسفند مضر خواهد بود.

او زیدن :  aw – ziden  -  آب زدن ، خیساندن

او زیرکه  :  aw- zer – e- kah  -  آب زیر کاه

اوزی گشتن :  uzi – gashten  -  گردآوری اوزی با رفتن به خانه های اقوام وهم طایفه ،

یاری گرفتن

اوژدوو : awoxdov  -   زمین آبزا ونمناک که معمولا سرسبز هم هست

اوسار : awsar  -  افسار

او سفر : u – safar   -  آن دفعه

او سی :  owsi  -  افسون ، طلسم

او شار :  aw – shar   -  اوچین

او شور :  awusher   - دستمال ، سربند، کاربرد سربه اوشور بستن : سررابادستمال بستن  کنایه از سردرد داشتن ، بیمار بودن

او صافی کردن :  aw – safi – karden  -  صاف کردن آب ، کنایه خودنمایی کردن

او طلا دادن :  aw – tela- daden  -   آب طلا به شخص ترسیده خوراندن

او فتا : ufta  - مصدر وستن (افتادن)

او فی :  u – fey   - به هنگام درد ورنج گویند، دلم خنک شد

او قرا :  aw – ghara  - آب دوغ پخته که از آن قرارقوروت گیرند

او کئو :  aw – ka'u  -  دوغ پر آب

او کش : aw- kash    - آشپال

او کشک :   aw- kashk  - کشک رادر آب می سایند تا مانند دوغ شود وسپس ترید میکنند.

اوکشی کردن : aw- kashi – karden  -  آبکشی کردن

او کور : aw – kur   -  آب کور کنایه از خسیس بودن

او گداری کردن :  aw – godari – karden   - از رودخانه گذشتن

اوگر :  aw – ger  - آبگیر، جایی که آب جمع شود

اوگو :  awgu  - اگو

اولاد : awlad  - اولاد فرزند ، در تقسیم بندی ایلی رده پایین تر از تیره رو گویند که شامل فرزندان و نوادگان شخص میشود .

اول زینا :  aval- e – zina   - اول از این ، اولا"

او لنگ :  awleng  -  چراگاه

اولوو ویلوو : awlov – veylov   -  آواره ، دربدر

اوله ان :  avalw – on  -  اولا"

اوله مرغوو :  awle – morghov  - آبله مرغان

او لیلن کردن : aw – lilen- karden  - با آب داغ مرغ را پر کندن ، پاک کردن کله پاچه ، با آب  داغ سوختن

او مخر :  aw – makhar   -  آنکه آب نمیخورد، کنایه از خسیس بودن

او من سر : aw – men- sar  - او به سر

او ندول :  avandul  - گیاهی کوهی شبیه تره که با دوغ پزندو خورند

او وابیدن :  aw-va- biden  - آب شدن ، ذوب شدن، کنایه خجالت کشیدن

 

او ور او :  aw – ver –aw  -  آب به آب ، تغییر آب وهوار

اوهیا :  awhiyah  - کنایه اژدها

اوی :  awi  - آبی : گندم آبی

او یکی : u – yaki  -  آن یکی ، دیگری

اهت وعیال :  aht – o – ayal  - اهل وعیال

اهرستن :  ahresten  -  آسیاب شدن ، آردشدن

ای : I  - نشانه استمرار در فعلا معادل " می " در فارسی ا

ای :  ay  - در هنگام نفرت وانزجار گویند ،

ای :   ay  - اگر ، ایر ، ار

ای چو :  I – cho  - اینجا – اچو

ایرات : erat  - ایراد، ایرات

ایسا :  isa  _ شما ، برخی طوایف " ایشا " گویند

ایسانیا : isaniya  - شما واطرافیان شما

ایشدو :  ish – dov  - هنگام دوشیدن شیر برای آرام کردن گاو وگوسفند گویند (صوت)

ایلاق :  eylagh  -  ییلاق وسردسیر

ایل : el  -  ایل ، کاربرد آن به یک ریز : برهم زننده نظرم ایل ، شرانگیز

ایلوار : elewar  - ایلوار یعنی آرواره

ایلوار آغه :  elewar- aghe  - دررفتگی فک (درگوسفندان)

ایم : ayom  - ایام ، ایم نیا: ایام پیش ، زمان قدیم

ایما :   ima  - ما

ایمانی : imani  - خودمان ، دارودسته خودمانی

ای وا :  eywa  - صوت درهنگام درد وافسوس گویند  ای کارنوا ای واداشته بو: این کار نباید " ای وای" داشته باشد (دراین کار نباید جای افسوس باشد.)

 

 

برگزیده ازکتاب واژه نامه زبان بختیاری  تالیف :  آقای ظهراب مددی

جمعه یکم تیر 1386

 

 

نشانه های آوا نگاری (فهرست 2 الف )

 

اقه : aghe   -  یقه

اقه درده : aghe derda   -  یقه دریده – عصبانی – گریبان دریدن

الال کردن : elal kardan  - استراحت کردن – بقصد استراحت – چشم برهم نهادن – شو الال نکرد: شب چشم برهم ننهاد

الار : olar  - آردجو که دردباغی پوست به کار برند – پوست دباغی هم گویند

التزام وابیدن : eltezom wabedan -  ملتزم شدن – متعهد شدن

الختر : alokhtor  - (با) بازیکنان درحالیکه یکی از پاهایشان را به پشت برده وبادست آن را گرفته اند، سعی می کنند ضمن حفظ تعادل خود، تعادل حریف رابرهم زنند.

الص : als  - اصل – اصل ونسب

الغر :alyoghz  - تنها – بدون همراه – مجرد(یالقوز)

الم قلم کردن : alam_ghalam-karden  - قلع وقمع کردن – تارومار کردن

الو : alo   - گوسفند بارنگ سفید وقهوه ای

الو :  alo  - شعله آتش

الوپر : olu – par  - وابسته – از طایفه ای به درون طایفه دیگر کوچیدن واز آنان به حساب آمدن

الوس : alus  -  سفید

اله قرت : alaghort  - بی سروپا – خودسر-

امبارکردن : ambar-karden  -  انبارکردن – انباشتن

امبلاس : ambelas – آمبولانس – امبلیس

امداد :  amdad  -  کمک – فریاد کمک خواهی – درمواقع ضروری مانند جنگ با فریادهای "امداد" از دیگران کمک میخواهند

امرو : amru  - امروز- زامرو واپشت : از امروز به بعد

امرو صوه کردن : amru- sowha- karden  - امروز وفردا کردن – معطل کردن – تاخیرکردن

امشو : amsho – امشب

املهی : amlahi  - ابلهی – ای ای کارانه کنه زمایه املهی سه : اگر این کارهارا بکند از روی ابلهیش است.

امند : amnd  - امن

امنیه : amniya  - ژاندارم

امووتی : amovati  -  امانتی

انجه انجه : anje – anje  - قطعه قطعه – ریزه ریزه : انج انج – زرتشتیهای کرمان انجین انجین گویند

انده دلی کردن : ande – deli – karden   - کسی را به غم فروبردن – عذاب دادن – درحسرت نهادن

انکرومنکر : anker –mokker   - نکیر ومنکر

انک کردن : anak – karden  - مضحکه شدن – تمسخر کردن – دست انداختن کسی

انکه : aneke  - یعنی – یعنی که – بیشتر کاربرد تمسخرآمیز دارد  - انکه پیاوابیده : یعنی مردشده است

انگست : angost  -  انگشت – کاربرد به تی کردن :حضورا" ثابت کردن

انگشت به درکردن : انگشت بیرون آوردن – فرصت کوچکترین کاررا داشتن ز ور سرما نترستن انگست به در کنن : از شدت سرما نمی توانستند کوچکترین کارراانجام دهند

انگست به دهوو :   angost – be – dohov  - انگشت به دهان – شگفت زده

انگشت : angesht  - زغال آتشین

انگلار : angelar   -  آویزان

انگله : angele  - پوست دست وپای گوسفند در مشک که آنها رابا بند مسدود میکنند – کوتاه قد

او : aw  - آّب – او به چاله رهدن : آب در آتشدان ریختن کنایه از کارنادرست کردن

او به چاله ریز : نادان و بی فکر – نالایق ، هنوز در بین بختیاریها باورهای ایرانیان باستان مانند احترام به آتش و اشیاء سفیدرنگ وجود دارد بطوری که هیچگاه آتش رابا آب خاموش نمی کنند وشبها ماست ، تخم مرغ و نمک را از خانه بیرون نمی کنند مگر آنها را کاملا"

پوشانده باشند

او به حلق کردن : آب درحلق کسی ریختن کنایه از یاری دیگران کردن

او صدا خونه نی یشنه : آب رودخانه صدای خود را نمی شنود کنایه از این است که انسان برعیب خود آگاه نیست

او آر : aw – ar   -  آورنده آب – هواو آرنید : او اهل آوردن آب نیست کنایه از بی عرضه است

او آورده :  aw – aworda  -  آب آورده – کنایه از چیزهایی را به رایگان به چنگ آوردن

او بارو : aw – barov   - آب باران

او باز : aw – baz  - شناگر

او برف : aw – borf   - آب برف

او برده :  aw – borda  - آب برده – چیزهایی که سیل برده – از دست رفته – نابود شده

اوبلزوو کردن : aw – belezo – karden   -  ریختن آب از اطراف ظرف با بهم زدن آن  (خرابکار کردن)

او پیازی : ow – piyazi  - خوراکی که با پیاز وترشی دانه های انار درست کنند – اشکنه

او ترشی : ow – torshi  -  خوراکی که با ترشی دانه های انار درست کنند

او توله :  ow – tule  - خوراکی که با گیاه پنیرک تهیه کنند – توله

او تهله :  ow – tahla   - چشمه تلخ

او جار : awjar  - ابزار : اوزار

او جیجه :  aw – jijia   - سوپ جوجه

او چیرن : aw – chirn  - ناودان – گیاهی که دم کرده اش برای سرماخوردگی مفید است

او خورشت :  aw – khorest  - آبشخور – جایی ازرود یا نهر که گله بتواند آب بخورد

او دار :  aw – dari  - خورجین خاص حمل وسایل غذا

او در :  aw – dar  - دهانه ورودی آب به کرت های باغ

او دزه داشتن : aw – daze – dashten  -  داشتن منفذی که آب درخود فرو برد – عیب ونقص درکار بودن

او دوه :  aw – duh  - آبدوغ

 

برگزیده ازکتاب واژه نامه زبان بختیاری  تالیف :  آقای ظهراب مددی

 

 

نشانه های آوا نگاری (فهرست الف )

 

ا : o  -  او

ا :  e  -  (مخفف )ای ، علامت استمرار در افعال : ارم (ای رم) : - می روم

ابا : a-ba )مخفف) وابا : با ، همراه

اجباری : ejbari – سربازی

احتاج : ehtaj – احتیاج – ایتاج

احتمال دادن : ehtemal-d – تصورکردن- گمان کردن- گمان رفتن: احتمالم رسه : گمان می کنم

اخبار آوردن : ekhafar- a – خبرآوردن – خبرمرگ کسی را آوردن

اختلاط : ekhrelat – گفتگوی دوستانه – خوش وبش

اخیر : akhir – آخر- پایان – همی اخیر: اخیرا"

ادعاکار : adea-kar –ادعاکار : طلبکار

ادوکردن :adav-k  - ادب کردن:تنبیه کردن

ار : ar- اگر- ایر – ای

ارث گشتن : ers- gashten – تعلق گرفتن ارث – ارث بردن

اردل بردل کردن : ardol –bordel-k – وراجی کردن – پرگویی کردن – پشت سرهم فرمان دادن

اردن : arden  -آسیاب کردن – سخن گفتن ، کاربرد آسیوس همه چی اهره:آسیابش همه چیزرا آسیاب میکند سخنانش نسنجیده است.وراجی می کند.

اردی : ordi  - اردو – سپاه

ارزستن : arzesten  - ارزیدن – ارزش داشتن

ارسی :  orosi – پوزار

ارغن : areghan  – گیاهی است

ارغه کردن :areghe  – تجمع کردن – گردهم آمدن

ارک کردن :  orok- kardan – بستن پای چهارپایان بوسیله بنددرازی به درخت یا میخ بگونه ای که براحتی دراطراف خودبچرخد- کنایه به دام انداختن ،پایبندکردن(yorok)

ارمه : arme  - پس – باری – افلا"

ارنگه : erengah  - هرنگه

اروا : arwa – روح (بخت) – اروا داس : قسم به روح مادرش توضیح : این واژه با وجودی که جمع است درمفهوم مفرد به کار میرود.(arwa)

ازگل : azgal – زغال سرخ شده(انگشت)

ازماییده : ezmayida – آزمودن (ازماهیدن)

ازمیدن : ezmiden – آزمایش کردن – امتحان کردن

ازول داشتن : azul – dashten – بهانه داشتن – کینه داشتن

اسباردن : esbarden – اسپاردن – سفارش کردن

اسبل زیدن : esbol – z  - مداوا کردن بیماری طحال با برزیرزبان تیغ زدن وکشیدن تیر نان پزی به کمر بیمار تا خون فاسد از بدن خارج شود.

اسبیدی : sbedi  - سفیدی

اسپیدار : espidar – اسپیدار – سپیدار

استخوو درد : estekhov – dard  – استخوان درد

استکام : estekam  - استکان

استونا : estuna – گیرنده – خریدار

استه : este  - تکه آهنی که برسنگ چخماق زنند – چخماق تفنگ سرپر

استیدن : esteyden  – ستدن – گرفتن – خریدن

استیل : estel  - استخر ، حوضچه هایی که در مسیر آبهای جاری برای ذخیره سازی آب ایجاد کنند

اسلا : eslehe  اصلا ، درهنگام خشم بیشتر گویند

اسم زیده : esm – zeyde  -  نامزد، نام پسری را بر دختری بقصد ازدواج نهادن – مشخص کرده

اسو : o – so   - آنگاه – سپس

اسیرکردن : asir – kardan  -  گرفتارکردن – عذاب دادن

اشتوا : eshrewa  - اشتباه

اشرفی : ashrofi  - ارشفی

اشکاردن : eshkarden   - سپاسگزاری کردن – حق شناسی کردن : پیاکه هرچه سیس کنی نیشکاره – هرچه برای آن مرد بکنی حق شناسی نمی کند( به روی خود نمی آورد)

اشکافتن : eshkaften – (fden)   - شکافتن

اشکستن : eshkasten  - شکستن – شکسته شدن – مغلوب شدن – مطیع شدن- انجام شدن

اشکفت : eshkaft  - شکاف درون کوه – غار

اشکم : eshkam  - شکم (کم)

اشکم چارن :  eshkam – charn-   شکم پرست

اشکنادن : eshkenaden  - شکستن – شکست دادن – حلاجی کردن پشم

اشگلک : eshgelak  -  نوعی شکنجه قدیمی که وسیله ای را درمیان انگشتان می نهادند وفشار می دادند

اشماره : eshmara  - شماره – شمارش به تعداد ، کاربرد هووه هالوم گردو داره اما به اشماره – خانه داییم گردو دارد ولی به شمارش واندازه است

اشناختن : eshnakhten   - اشنهدن – شناختن

اصلا : asla  - اسلا

افاقه : afagha  - گشایش در امور – بهبودی – چاره

افتو :aftow – aftaw – oftaw   -   آفتاب – خورشید-کاربرد آن پشت به افتو :پشت به آفتاب – جنوبی   ،  ری به افتو : روبروی آفتاب – شمالی

افتو به زرد : aftaw – be- zard -  هنگام غروب – افتو نشین

افتو زنوو : afraw – zanov  -  آفتاب زنان – هنگام طلوع خورشید – جایگاه طلوع خورشید

افتو گهرستن : aftaw – gehresten  -  گرفتن خورشید – خورشید گرفتگی

افتوی وابیدن : aftawi – kardan  -  آفتابی شدن کنایه از آشکار شدن

 

برگزیده ازکتاب واژه نامه زبان بختیاری  تالیف :  آقای ظهراب مددی

 

ü      آدم زرنگ یه جا نیخوسه که اوزیرپاس بره

Adome zereng ya ja nikhaoseh kea o zire pas bereh

آدم عاقل جائی نمیخوابد که آب زیر پایش برود

عاقل آن باشد که بسپارد ره اندیشه را             نفکند اززیرپای خویش شاخ وریشه را

ü      آدم دوروگو زی مچس واز ایبو

Adom doro go zi moches vaz eibu

آدم دروغگو زود دستش رو میشود

ü      آدم خش مامله وامردم شریکه

Adome khash mameleh va mardom serkeh

آدم خوش معامله شریک مال مردم است

ü      آدومنه اس ایکنه

Adomneh as eikoneh

آدم را عذاب میدهد

ü      آسیو به گیه

Asiyao be gyeh

آسیاب به نوبت است

ü      آسمو قرمنشت

Asemu ghoromnesht

آسمان قرمبه (رعد)

ü      آساره به زمینه

Asare be zemineh

ستاره اش روی زمین است

ü      آرمونم ایوراهه

Armunom eivera he

آرزویم به ثمر میرسد

ü      آش ولاشس کرد

Asho lasheskerd

اوراتیکه پاره کرد

ü      آقز گوسیل

Agoxe gusiyal

شیر گوسفند تازه زائیده که غلیظ است

ü      آرتم به همبونه چه منتم به کسونه

Artom be ham buneh cemenatom be kasuneh

تا آردم در انبان است بکسی نیاز ندارم که زیر منتش باشم

ü      آمه وبامه هم یو دوامه

Ameho bameh hamyo davameh

تنها آرزویم همین است

ü      آسمون گپه

Asemun kepeh

آسمان مالامال از ابر است

 

 

برگزیده ازکتاب گویش بختیاری تالیف :  آقای عبدالعلی خسروی

نوشته شده توسط پوراندخت در 0:48 |  لینک ثابت   •  29 نظر

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

واژه ها در زبان بختیاری

نشانه های آوا نگاری (فهرست آ )

 

 

ا   - a               ا   -  a                ا   -   a              آ   -   a        

ای -  I              او -   u               ب  -   b             پ  -   p

ت  -  t              ج  -  j                چ  -   ch             ح.ه -  h

خ  -  kh            د  -  d                ذ.ز.ظ.ض -  z        ر   -  r

ژ  -   zh           س.ص.ث  -   s       ش   -  sh          ک  -  k

گ -   g           ل  -   l                م   -  m              ن   -   n

و  -  w            ی  -  y                ای.ی.ای.یای مجهول  -  e  

و(واومجهول)  -  o       و   -  ow       و   -   aw         ی   -  ey

ی   -  ay         ی (وی)  -  oy        وو  -  ov

 

توجه : درزبان بختیاری، ویا وو (ov ) درپایان کلمات،معادل "ان" فارسی است که به صورت خیشو می تلفظ می شود وگاهی بجای آن om هم به کار میرود.

 

آ : a   - مخفف  وا

آ : a   - اقا .برای احترام وقبل از نام افراد به کار میبرند ، مثل آ غلام ، آ طهماسب

آبریز : aberez  - (آبریز) (خو) گوشت رادرپیاز داغ سرخ می کنند وبه آن فقط ادویه وترشی انار می افزایند.

آتشک : ateshak – آدم زبر وزرنگ

آخردستی : akhardast  - آخردست

آخ وردادن : akh-var-d  - آه کشیدن ، حسرت خوردن

آدم دولت : a-dawlat  - کارمند دولت

آردبه کیسن : a-be-kisen   - آرد به کیسه – آنکه رازنگهدارنیست

آردک : ardak  - مرحله ای از رشدگندم وجو که دانه ها بصورت گرده هستند.کاربرد آن

من آردک بیدن یعنی نارس بودن غله

آرد چنگال : a-cengal  - آشی که با آرددرست کنند.

آردبه کیسن : a-be-kisen   - آرددر کیسه ،وکنایه از آنکه راز نگهدارنیست

آردبیز : a-bez  - آربیز

آردرو : ard-ru -  ابزار برداشت آرد

آردشو : ard-e-shu  - نوعی حلوااست که با آرد تفت داده وقندوروغن تهیه کنند.

آردک : ardak – مرحله ای از رشد گندم وجو که دانه ها بصورت گرده هستند،کاربردمن آردک بیدن کنایه از نارس بودن غله است.

آردلوو : aroelov  - قسمتی از آسیاب که آرد آسیاب شده رو جمع میکنند.

آردوله : ardula  - (خو) آرد نیمه خمیرراریزریز کرده وبا سبزی می خورند.

آردوله شیر : ardula- shir  - درشیر جوشانده ، آرد می ریزندومی خورند.

آرفته : arofta – مجرب-کاردان

آرک برک : arak-barak – آورنده وبرنده. توضیح : درزبان پهلوی یکی از پسوندهای صفت فاعلی است. کاربردآن کاسه داریم آرک برک توپرس کن،موپرترک: کاسه ای بین من وتو میرود ومی آید(چیزهایی به هم قرض میدهیم)توآن را پرکن ،من درعوض پرترمی کنم

آرم گرهدن : arom-g  - آرام گرفتن – آرامش یافتن

آرنگ : areng  -آرنج – ناله .آواز – شبح،سیاهی چیزی که از دور دیده شود: آرنگس دیاره:سیاهش دیده می شود

آرهی وابیدن : arohi-w   - درآره – قرارگرفتن – آشکار شدن

آزاد : azad -  سالم وبی درد – محکم (زدن سیلی و ضربه ) – راحت وآزاد

آزو : azaw  - عزب – مجرد

آساره : asara   - آستاره

آستاره : astara – ستاره (آساره – آسداره )

آسموو : asmov(asemov)  - آسمان (استمون)

آسوو : asov – آسان

آسی : asi – گندم خردشده با آسیاب دستی که نرمتر از گمنه است وبا آن خوراک جودوه درست کنند.(آشی)

آسیده : asida – آسوده ف بدون دغدغه خاطر

آسیو :ssiyaw  - آسیاب

آسیو اوی : asiyaw-awi  - آسیاب آبی

آش گاگلوو : ash-e-gagleov – آش گاوچران – کارنابسامان – آشفتگی وضع

آغله :  agele – مشک وچک ویژه دوغ

آگو : agu – آردی که درهنگام پخت نان برچانه های خمیر ریزند(اوگو)

آقا : aga – عمو

آگوله : agula – میوه آویزان از درخت – درخت پرمیوه(آگول)

آلان : alan – بهانه

آل : al – موجودخیالی که به زائو ونوزادش صدمه رساند(یال)

آلت : alat – پارچه ولباس کهنه ومندرس

آلتی : alati – زیرانداز بافته شده از لباسهای کهنه و مندرس

آلشت :alesht  - تعویض

آلشت وابیدن : alesht-w  - تعویض شدن – مبادله شدن

آلش دگاش : alesh- dagas – تعویض – یک سال در میان کاشتن زمین زراعتی

آلغه : aloge – مشک کوچک

آلنده : alenda  - آلوده – گرفتار

آلنده وابیدن : alenda-wabedan – آلوده شدن – گرفتار دردسر شدن

آلیده : alida – آلوده

آلیق : alig  - لباس کهنه ومندرس

آماده خور : amada-khor – آنکه بدون زحمت ورنج از دسترنج دیگران بهره مند می شود(آماده خور- سربار)

آمخته : amokhta  - عادت کرده – معتاد – دمزده

آوار : awar –حرکت وپیچش خاص دست با داس برای درو محصول

آورو : averu – آبرو

آوروداری کردن : areru-dari-kardan   - آبروداری کردن – مراقب آبروی خودبودن

آهای : ahay – هان

آویدن : aviden – وابیدن

آهای گل : ahay-gol  - ترانه های شاد عروسی

آهن روا : ahen –rowa   - آهن ربا

آه ودی : ah-o-di   - آه وناله

آهینه : ahina  - آیینه

آینک : aynak  - عینک

 

برگزیده ازکتاب واژه نامه زبان بختیاری  تالیف :  آقای ظهراب مددی

 

  

قوانین گویش بختیاری (8)

فعل دعایی

فعل دعایی :

          صفعت فاعلی+شناسه ها

 

       اول شخص مفرد              دوم شخص مفرد               سوم شخص مفرد

            m )                          y )                            ------------

 

       اول شخص جمع              دوم شخص جمع               سوم شخص جمع

           (یم ym )                        (ین yn )                         n )        

 

 

           بام     bam   بشوم                بایم     baym     بشویم

           بای    bay    بشوی               باین      bayn     بشوید

           با       ba     بشود                بان       ban       بشوند

 

 

          خرام    khoram    بخورم           خرایم     khoraym   بخوریم

          خرای   khoray     بخوری           خراین     khorayn    بخورید

          خرا      khora       بخورد            خران     khoran      بخورند

 

 

                 ay " یاء مجهول درزبان بختیاری

 

یاء مجهول که از ویزگیهای متون وادب کهن فارسی بوده ودیرزمانیست که از عرصه زبان فارسیرخت بربسته،هنوز درزبان بختیاری زنده وپویا ورایج است.شامل موارد ذیل است.

 

الف : یاء شرط     -  ادات شرط +ب be +بن ماضی +ay  

ایربویدی  ayarbeveyday   -            = اگر میخوردم

اربخردمی          - ar bexardomay   = اگر میخوردم

یاء شرط به فعل مفهوم ماضی استمراری می دهد.

یاء تمنی           -       ادات تمنی + ب ba   + بن ماضی +ay

کاشکی بویدی   -        kasgay be veyday   = کاش بیاید

خدای بمردی     -        xoday bemorday     = الهی بمیرد

 

یا تمنی به فعل مفهوم مضارع التزامی می دهد

تنها یک فعلا از این قاعده مستثنی است :

کاشگی بیدمی    - kaskay be domy       = کاش می بودم

 

فعل (بیدن biden ) نه پیش افزود(be ) می پذیردونه مفهوم مضارع التزامی می دهد که بلکه مفهوم فعل ماضی استمراری می دهد.

 

یاء استمرای                -       be   + بن ماضی +ay  

بگودی  begoday          -        = (باید) می گفت

بخردی ای bexardiay     -    = (باید) می خوردی

 

علامت مفعولی

نشانه مفعول : پی افزود "ن" " ne " است.

پیش از واژه های مختوم به صامت ، پی افزود(ن-  ne) هرگز نمی آید.وچون برای گویش کمی ثقیل است دراینگونه موارد اسم به صامت "کسره" میگیردو اینکه نقش علامت مفعولی را پی افزود"e" برعهده میگیرد.

"s " هوش  - هوش فرو          havs havseforo

حیاط     - حیاط را فروخت

پس وقتی به کسره تبدیل میشود به صورت ذیل نوشته میشود

هوش ن فرو          havseneforo      = حیاط را فروخت

ت ن ورکو             tasenevorko      = آتش رو روشن کن          

 

برگزیده ازکتاب گویش بختیاری تالیف :  آقای عبدالعلی خسروی

 

 

مضارع اخباری

 

 

                انم      enom      میگذرام         انیم       enim     میگذاریم

                انی      eni         میگذاری        انین       enin      میگذارید

                انه       ene        میگذارد         انن        enen     میگذارند

 

 

نشانه مضارع اخباری پیش افزود"e" است

درگونه ساده مضارع اخباری،فعل بدون پیش افزود"e" صرف میشود.

 

                     دم      dom     دهم             دیم      dim      دهیم

                     دی      di        دهی            دین      din       دهید

                     ده      di         دهد              دن      den      دهند

  

مضارع مستمر

 

   ان هندم        onhandom     دارم میخندم         ان هندیم       onhandim   داریم میخندیم

 

   ان هندی       onhandi         داری میخندی        ان هندین      onhandin    دارید میخندید

 

   ان هنده        onhande         دارد میخندد          ان هندن       onhanden   دارند میخندند

 

 

پیش افزود "on  " نشانه مضارع مستمر است.

 

" on  " تخفیف یافته "honey "، "oney "و "ono " می باشد که هرسه گونه مزبوردرلهجه های مختلف زبان بختیاری متداول است.

 

 

 

مضارع التزامی

 

 

ساخت آن بدینگونه است : پیشوند(ب be )+ بن مضارع+ شناسه های

 

        اول شخص مفرد        دوم شخص مفرد           سوم شخص مفرد

 

              م (om )                 ی (i )                        ای (e )

 

        اول شخص جمع         دوم شخص جمع          سوم شخص جمع

 

            ایم (im )                   این (in)                       ن( en )

 

 

 

 

      بروم       berevom     بروم           برویم        berevim        برویم

 

      بروی       berevi        بروی          بروین        bervin           بروید

 

      بروه        bereve       برود           برون         bereven         بروند

 

 

آن افعالیکه پیشوند(ب be )را می پذیرند گهگاه بدون پیشوندهم صرف می شود:

 

 

             روم    revom   بروم            رویم     revim      برویم

             روی   revi       بروی           روین     revin       بروید

             روه    reve      برود            رون      reven      بروند

 

افعال (بیدن)بودن (وابیدن) شدن ونیزافعال پیشوندی از پذیرفتن پیش افزود(بbe )سرباز می زنند.

 

      ورستم        vorestom     برخیزم         ورستیم      vorestim    برخیزیم

      ورستی       voresti         برخیزی        ورستین      vorestin     برخیزید

      ورسته        voreste        برخیزد         ورستن       voresten    برخیزند

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 20:27  توسط قریشوندی  | 

اين منم سرباز فدايي كوروش و در حال انجام وظيفه اي هستم كه شهيدان راه ميهن بر دوش اين بنده حقير نهاده اند تا من جوانان ميهنم را از گذشته پرافتخار خويش آگاه سازم تا آنها به اسطوره هاي جاويدان پارسي ببالند نه قهرمانان شمشير كش تازي.ای کوروش بزرگ بپا خیز که پارسیان به خوابی عمیق فرو رفته اند.اينجا ايران است سرزمين پارسيان . در اين خاك زماني قهرماناني گام بر مي داشتند و سم اسبان يكه سواران زيادي بر اين خاك ضربه ميزد . زماني اينجا يك امپراطوري بزرگ بود يك روز نام پارس با جلال و شوكت به زبانها اورده مي شد . روزي در اين خاك امپراطور روم زانو زد و به اسارت شاپور ساسانی در امد .زمانی اسکندر در مقابل آرامگاه کوروش زانو زد و گریست. روزي ...اري بدون شك گذشته افتخار اميزي داشتيم . بدون شك در گذشته دور بودند بسيارکساني كه ارزويشان اين بود " كاش ما ايراني بوديم " . اري روزي چنين بوديم اما ...

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 19:27  توسط قریشوندی  | 

 

منشور کورش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر)

منشور کورش کبیر (اولین اعلامیه حقوق بشر)


اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 19:8  توسط قریشوندی  | 

 
 cyrus the great
آرامگاه کوروش کبیر در پاسارگاد
 
 
حکمیت تاریخ در باره کوروش کبیر
 
 
 
 
 
کوروش پس از تاسیس یک حکومت بزرگ، شامل ممالک متمدن و نیرومند شرق نزدیک و میانه، و تامین حیثیت و افتخاری بزرگ برای خود و اعقاب خویش، در سال 520 قبل از میلاد پس از 70 سال عمر در کمال عزت و نیکنامی درگذشت. تقریبا" تمام مورخان و سیاحان و خاورشناسان از این مرد به نیکی یاد کرده اند.

هرودوت کوروش را پدری مهربان و رئوف می داند که برای رفاه مردم کار می کرد. وی می نویسد : "کوروش پادشاهی بود ساده، جفا کش، بسیار عالی همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، که ایالت کوچک فارس را یک مملکت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعایا سلکوک مشفقانه و پدرانه می نمود. بخشنده، خوشمزاج و مودب بود و از حالت رعیت آگاهی داشت."

در جایی دیگر او را آقای تمام آسیا می خواند و می نویسد : "هنگام پادشاهی کوروش و کمبوجیه قانونی راجع به باج و مالیات وضع نگردیده بود، بلکه مردمان هدایا می آوردند. تحمیل باج و مالیات در زمان داریوش معمول گردید، لذا پارسیان می گفتند که داریوش تاجر، کمبوجیه آقا و کوروش پدر بود. اولین را به آن جهت که سود طلب بود، دومین را چون سختگیر و با نخوت بود و سومین (کوروش) را به واسطه اینکه ملایم و رئوف بود و همیشه خیر و خوبی ملت را هدف قرار می داد، پدر می خواندند."

گزنفون می نویسد : "او سطوت و رعب خود را در تمام روی زمین انتشار داد، بطوری که همه را مات و مبهوت ساخت. حتی یکنفر هم جرات نداشت که از حکم او سرپیچی کند و نیز توانست دل مردمان را طوری برخود کند که همه میخواستند جز اراده او، کسی بر آنها حکومت نکند."

همین مورخ در مطلبی دیگر می آورد که : "کوروش خوش قیافه، خوش اندام، جوینده دانش، بلند همت، با محبت و رحیم بود. شداید و رنج ها را متحمل می شد و حاضر بود با مشکلات مقابله کند ... کوروش دوست عالم انسانیت و طالب حکمت و قوی الاراده، راست و درست بود ... باید اذعان نمود که کوروش تنها یک فاتح چیره دست نبود، بلکه رهبری خردمند و واقع بین بود و برای ملت خود پدری مهربان و گرانمایه به شمار می رفت."

ریچار فرای معتقد است که : "یک صفت دوران حکومت کوروش همانا اشتیاق به فراخوی ها و سنت های مردم فرودست و فرمانبر شاهنشاهی و سپاسداری دین و رسم های ایشان و میل به آفریدن یک شاهنشاهی آمیخته و بی تعصب بود. صفت دیگرش ادامه سازمانها و سنت های شاهان گذشته یعنی مادها بود. با این تفاوت که فقط کوروش جانشین استیاک گشته بود. چرا که بیگانگان شاهنشاهی هخامنشیان را همان شاهنشاهی مادی و پارسی می دانستند."

همچنین خاورشناسان بسیار دیگری راجع به کوروش نظر داده اند که بیان همه آنها خارج از حوصله این مطلب است. در اینجا به یک نکته مهم می پردازیم و آن اینکه مولانا ابولکلام آزاد، ضمن تفسیر چند آیه از سوره کهف معتقد است که ذولقرنین در آیات قرآنی اشاره به همان کوروش هخامنشی است.

نکته جالب دیگر آنکه در آرامگاه کوروش کبیر این عبارت نوشته شده است : "ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر

پلوتارک از دیگر مورخین در این باره می نویسد که : "اسکندر پس از حمله و خواند این جملات بسیار متاثر شد و چون دید که درب آرامگاه کوروش را گشوده اند و تمام اشیاء گرانبهایی را که با او دفن شده است ربوده اند، دستور داد تا مرتکب را بکشند."
+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 18:55  توسط قریشوندی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 19:18  توسط قریشوندی  | 

.

وصیت نامه کوروش هخامنشی

 

       ای پروردگار بزرگ ، خداوند نیاکان من ، ای آفتاب و ای خدایان این قربانیها را از من بپذیرید و سپاس و نیایش مرا نیز در ازای عنایاتی که نسبت به من فرموده و در همه زندگانیم به وسیله علایم آسمانی ، نوای پرندگان و ندای انسان ارشادم کرده اید که چه باید بکنم و از چه کارها احتراز نمایم .به خصوص قدر شناسی بی حد و قیاس دارم که هیچ گاه مرا از یاری و حمایت خود محروم نداشته اید و هرگز حتی در حین نهایت کامیابی باز مقهور غرور نشده ام . اکنون از درگاه متعال شما در خواست دارم زندگی فرزندانم ، زن ، دوستانم و وطنم را قرین نیکی و سعادت بدارید و مرگ مرا هم مانند زندگانیم توام با عزت و افتخار .

 

       پسران من و شما ای دوستانم ، پایان عمر من فرا رسیده است . من این حالت درگذشت را بنا بر آثار و قراینی درک می کنم . وقتی که از میان شما رفتم باید به وسیله گفتار و عمل نشان دهید که مرد سعیدی بوده ام .هنگامی که کودک بودم و باز در اوان جنوانی و روزگار سالخوردگی از نعمتها و خوشیهای هر یک از آن مراحل نیک برخوردار شده ام ، با مرور زمان بر قدرتم پیوسته افزوده شده است اما در زمان کهولت نا توان تر از عهد جوانی نبوده ام و به خاطر ندارم اقدام به کاری کرده باشم و یا چیزی طلب نموده باشم ولی کامیاب نشده باشم .به علاوه دوستانم را به وسیله نیکیها بهره مند و خوشبخت و دشمنان خود را خوار و زبون کرده ام و این سرزمین نیاکان خویش را که پیش از من نام و نشانی در آسیا نداشت به اوج ترقی و تعالی رسانیده ام و حتی یکی از کشورهای مسخر خویش را از دست نداده ام . در سراسر زندگی به آنچه خواسته ام رسیده ام و همواره نگران که مبادا به شکستی دچار آیم یا خبر نکبت باری بشنوم و همین بیم و نگرانی مانع از آن شد که به شیوه سبک سران زیاده از خود راضی و غره شوم . اینک که از میان شما می روم پسرانم را باز می گذارم ،همان فرزندانی که هدیه خدائی اند . وطن خود و دوستانم را سرفراز می گذارم و می گذرم . شکی نیست که همگان مرا خوش بخت خواهند پنداشت و یاد مرا ارجمند و گرامی خواهند داشت . اکنون باید دستوراتی راجع به کشورم و دستگاه پادشاهی خویش بدهم تا پس از درگذشتم میان شما اختلافی پیش نیاید . ای پسرانم ، من هر دو شما را یکسان دوست دارم . اما فرزند ارشدم را که بر اثر عمر طولانی تر تجربیات بیشتری دارد رهبر جرگه آزاد مردان و راهنمای کار و عمل بر می گزینم . خودم نیز در وطنم که خانه عزیز همه ماست به همین گونه بار آمده ام که در قبال بزرگتران ، برادران و هم وطنانم در شهر یا جلسات و یا در حین مذاکرات گذشت و مدارا نمایم . هر دو شما را هم به همین سان پرورش داده ام که نسبت به بزرگتران خود احترام نمایید و دیگران که از شما جوان ترند شرط و ادب و احترام را رعایت نمایند . اینها موازین و قواعدی است که به دست شما می سپارم و آن حاصل تجربه های زندگی و موافق با عادات و رسوم ملی و جزو آیین ماست .

 

       ای کمبوجیه ، پادشاهی توراست و این عین مشیت خداوندی است و تا آنجا نیز که به خودم مربوط است و به تو ای تانا اوکسار ( بردیا )حکومت خطه های ماد ، ارمنستان و کادوسیان را می سپارم . هر چند که پهناوری حصه برادر ارشدت بیشتر است و او عنوان شاهی نیز دارد تو با یان سه قطعه سهم خویش به عقیده من خوشی بیشتری خواهی داشت و گمان نمی کنم که از اسباب کامیابی و رفاه چیزی کم و کسر داشته باشی . آنچه دل و جان آدمی را وجد و جلا می بخشد در اختیار توست اما به آنچه دور از اختیار و دسترسی است ولع نمودن و غم گرفتاریهای بسیار داشتن ، از رشک کامیابیهای من دمی نیاسودن ، در راه دیگران چاه کندن و یا خود در دام بلا افتادن ، اینها نصیب و بار برادر تاج دار توست و موانعی است که مجال و فراغتی برای آسایش او باقی نخواهد گذاشت و تو ای کمبوجیه خود بهتر می دانی و گفتن من لزومی ندارد که آنچه تخت و تاجت را حفظ کند این عصای شاهی من نیست بلکه وجود یاران صدیق و وفا دار است . صداقت آنها نگهبان حقیقی تو وو مایه اقتداری است که هیچگاه بی هوده نخواهد بود . ولی همیشه در این اندیشه باش که درستی و وفا مانند علف صحرا به خودی خود رشد و نما ندارد ، زیرا اگر نهادی بود در همه افراد یکسان مشاهده می گردید . چنان که خاصیت تمام مواد طبیعی نسبت به همه افراد بشر مساوی است . هر رهبری باید پیروانی صدیق برای خود فراهم سازد و این منظور با تهدید و زور حاصل شدنی نیست بلکه لازمه آن احسان و مهربانی است .خداوند رشته محکم برادری را استوار فرموده است که اثرات و نتایج بی شمار دارد . شما نیز رفتار خود را بر این قاعده آسمانی نهاده آن را وسیله مهر ورزی متقابل قرار دهید . هر گاه چنین کنید هیچ قدرتی دیگر بر نیروی دو برادر چیرگی نخواهد یافت . آن کسی که در فکر برادر است به خویش نیکی می رساند . چه کس دیگری به قدر برادر خواستار بزرگی و سربلندی برادر است ؟ و چه کسی به وسیله ای دیگر مگر اقتدار برادر مصون از خطر ؟ ای تانا اوکسار مبادا هیچ کس بهتر و بیشتر از تو نسبت به برادرت اطاعت نماید و در حمایت وی از تو کوشا تر باشد . برکات قدرت او و یا ادبار و بدبختی او زودتر از هر کس به تو خواهد رسید . پس خودت انصاف بده که در ازای کمترین محبت از کدام ناحیه خیر و خوشی بیشتری انتظار توانی داشت و در مقابل مدد و حمایت خودت یاری و حمایت بیشتر ؟ آیا سخت تر از سردی و برودت بین دو برادر چیزی هست ؟ کدام قدر و احترامی گرامی تر از احترام متقابل دو برادر می شود ؟ ای کمبوجیه تو نیز بدان که فقط برادری که در قلب برادر کانون محبتی دارد از مکر و فسون مردم زمانه مصون خواهد بود . ای هر دو فرزندم شما را به خدایان اجداد خویش سوگند می دهم که اگر به خوشنودی خاطرم علاقه دارید با هم خوب باشید و خیال نکنید چون از میان شما بروم پاک نیست و نابود شده ام . شما با دیدگان ظاهری خود هیچگاه روحم را ندیده اید اما همواره شاهد اثراتش بوده اید . ایا ندیده اید که روح مقتولان چه اتشی در جان جنایت کاران می افکند و شراره انتقام چه طوفانی در وجود تبهکاران بر می انگیزد ؟ آیا خیال می کنید اگر آدمیان می دانسته اند که ارواح آنها هیچگونه قدرتی ندارد باز احترام و ستایش مردگان دوام می یافت ؟

 

       ای فرزندانم بدانید که هستی روح انسان فقط تا وقتی نیست که در این تن فانی است و تا از بدن رفت ، نابود می شود . نه ، به عقیده من تا موقعی که روح در کالبد ماست مایه زندگی تن است و این تصور به نظر من دور از امکان که با جدایی از بدن بی جان ، روح نیست و نابود می گردد . برعکس پس از رهایی از تن که سرانجام پاک و منزه و از بندها آزاد می شود به عالی ترین مدارج عضم و تعالی خواهد رسید . وقتی که بدن ما به حالت انحلال افتاد هر یک از اجزای ترکیبی آن به عنصر اصلی خود باز می گردد . در هر حال خواه روح فانی شود یا باقی بماند ، باز دیدنی نیست . ملاحظه کنید این دو عامل توامان کامل ، یعنی مرگ و خواب چه شباهت عظیمی با هم دارند . در خواب است که روح انسان حد اعلای جنبه ملکوتی خود را باز می یابد و آنچه را که شدنی است و در پیش است در می یابد زیرا که در حالت خواب بیش از هر موقع دیگر روح آزاد است . پس اگر آنچه می گویم حقیقت باشد و روح فقط از بدن جدا و آزاد می شود بر شما است که در تکریم و نیایش روح من بکوشید و به آنچه اندرز می دهم رفتار کنید و اگر هم چنین نباشد و هستی روح به بقای تن بسته باشد و فانی می شود ، خداوند همواره جاودانی است و بر همه امور عالم ناظر و قادر متعال و نگهبان نظم کرداری جهان است و عظمت و خیر او به وهم و خیال در نیاید .

 

       ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شما این است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را در ظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ و قدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهد شد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید ، هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت .پس اگر سخنانم به اندازه کافی خوش اثر و نافذ باشد و به رعایت وظایف خود نسبت به یکدیگر آشنا می شوید چه بهتر و گرنه تاریخ که بهترین مربی است به شما درس عبرت خواهد داد . زیرا که والدین همواره درباره فرزندان خویش علاقه دارند و برادران نسبت به یکدیگر . اما مواردی هم بر خلاف این قاعده طبیعی پیش آمده است . از این رو خود درست بنگرید که کدام راه نتیجه بهتری داشته است و ار آن پیروی کنید که عین صلاح و رستگاری است .

      

       وقتی که از دنیا رفتم بدنم را در تابوت زر یا نقره و یا هر گونه حفاظ دیگری نگذارید ، بلکه هر چه زودتر دفن کنید و چه بهتر که در آغوش خاک که مادر همه نعمتهای نیک و نازنین است و نگهبان چیزهای خوب و سودمند ، آرام گیرم . من در همه عمر خود خواستار خیر و صلاح آدمیان بوده ام و بس نیکو است که در دل خاک که ولی نعمت بشر است بمانم . ایرانیان و یارانم را بر مزارم فرا آورید تا شریک آسودگی و سعادتم باشند و تهنیتم گویند که سرانجام ، رستگار از دنیا رفته ام و دیگر بار غصه و ادبار ندارم . خواه من با خدایان قرین شوم و یا نا کام به همه آنها که هنگام دفن جنازه ام حضور دارند ، پیش از فرا رفتن به خاطر وجودی که سعادتمند زیسته است بخششها کنید و این آخرین حرفم را نیز در خاطر یسپارید : « اگر بخواهید دشمنان خود را خوار کنید ، با دوستان خویش خوبی کنید »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 19:13  توسط قریشوندی  | 

به نام اهورامزدا

 

به نام ايران   
چند سالي خود را فراموش كرده و از سرزمين روشنم دور و جدا گشته ام ، در جدال با خود هستم تا خويش را بيابم  و اينچنين به سرزمين روشن  خاموش شده ي نيك نياكانم  برگردم ...
به  ياد مي آورم روشنايي ايران ،كشور نامي تاريخ  كه مهر فروزانش را همچون دست خداوندگار بر سايه زمين كشيد . همان ايراني كه دروازه هاي جهل را سالها از نفوذ اهريمن تاريكي بسته نگه داشت و آنسان كه خلق هر كشوري انتظار دست خداوندي ايران  را مي كشيد...
ولي اما صد افسوس...
تند بادي شديد از سوي ماسه زار ، گرد و غبار غليظي را روانه ي سرزمين نياكانم نمود تا اين سرزمين روشن را به سرزمين  تيرگي بكشاند . اين تند باد بي سابقه در و ديواري نمي شناخت و با صدايي همچون حركت  شمشيرهاي آزاد به خانه ها هجوم مي آورد تا چشمان مردمان سرزمينم را كور كند.    
...اين تند باد سالهاست مي وزد و طي  اين زمان ماسه ها بر چشم چه ميليونها كه نرفت و چه چشمها كه كور نكرد. اكنون بيشتر سرزمينم را تلماسه ها فرا گرفته و چه ميليونها دست كه زير تلماسه ها گرفتارست .
شنيده ام در ميان اين تلماسه ها همواره به سوي انديشه ي  مهاجراني كه براي ديدن خاكستر آتش ديروز به سرزمين پاك ديروز مي آيند تيرهايي شليك مي شود و اين تيرها آغشته به جهلي است كه افراد را سست و بي اراده مي كند.
 همه ي اين گفته ها برايم عجيب مي نمود . بر اين شدم تا به خاك خاكسترم برگردم و حقيقت را در ميان خاك خودم جويا شوم .
شايعه ي شليك تيرها وحشتي عجيب در وجودم انداخته بود و همين مانع از پيغام رساني مغز پر آشوبم به سوي پاههايم مي شد ، پس از چاره انديشي براي رهايي از اين سد پيغام به فكر سپري در برابر تيرهاي اشغالگران، فرو رفتم .
پس از كنكاش به اين فكر رسيدم كه تنها چيزي كه مي تواند در برابر جهل دوام آورد ،  تكيه بر عقل و انديشه اي است كه دايم ، تجزيه لحظه ي گذر را بهمراه خود داشته باشد.
گفتگويي را با عقل و انديشه ام آغاز كردم و از او خواستم تا ياريم رساند .پس از درنگي ، انديشه ي روانم به خواسته ام پاسخ داد . وچه شيوا گفت : ياريگر توام.
آري ؛ زندگي انديشه ي هميشه روشن است و براستي نمك زندگي روشنايي است.
از انديشه خواستم روشنترم سازد تا از اين ترس رهايم كند و راهيم كند .
 انديشه ام گفت : با نگاه به داشته هايت كنكاش مي كنم و به آنچه از جهل و نادان به دور باشد به اين داشته ها مي افزايم ، در سرزمينمان به يقين بايد هميشه فرياد تكرار باشد تو ديگر در اين گذر، اسير تكرارم نكن . بگذار آزاد باشم تا پي آزادي برويم من سياست خود را براي تو پي مي گيرم .
سرزمينمان در ميان ماسه هاي جهل فرو رفته و غرق در ناداني شده ما خواهان اصالت باستاني خويشم آن اصالتي كه پيشرفت در پيروي از آن است.
 اصالتي كه به باد فراموشي سپرده شد .همان اصالتي كه درونش انديشه هاي پاك نيكوكاري و راستگويي ميدرخشيد و زمين را باران ميداد.
 حق ما در سرزمينمان است حقي كه نسبت به ارزشها وثروتهاي آنجا داريم و افسوس كه همه ي داراييمان زير چنگال فرزندان اهريمن به تاراج مي رود ، زيرا:
قيمت چه داند لشكري جنس به غارت برده را
چگونه حقوقمان را بگيريم ؟ چگونه ؟ راه بلند و همت بلند مي خواهد تا سربلند شويم ، خسته كننده مي نمايد، ولي با شجاعت و گذراني بدون ترس ، شادماني به استقبالمان مي آيد.
پس با دانستن هدف خويش،  براي مقابله با سياست ، با سياست قدم خواهم گذاشت.
با انديشه ، شجاعت درون بر ترس برونم چيره شد ، نفسي آرام در هواي مه آلود سركشيدم و با گذر از تنگناهاي بدبختي به سرزمين تاريكم گام برداشتم...
آه ، گويا آب سردي بر تنم ريخته شد، هرگز فكر نمي كردم كه سرزمين آفتابم چنين ارمغان سردي بپذيرد . همه ي لبخندها ، يخ بسته اند ، زمان سرزمينم نيز .
با چهره اي آرام در ناجاده اي از سرزمينم كه فاصله طبقاتي اش چشم را مي آزارد ، آرامتر از هميشه قدم ها را با انديشه برمي دارم.
چهره هاي مردم را دو گونه ميديدم ؛ چهره هاي ساده اي كه مظلومانه غرق در ماتم عالمان ماسه زار بودند و من آنان را ايده آليسم فريب خورده  مي نامم كه خود را زير گروه طبقه اي مكاركرده بودند تا برايشان مرثيه ي حاكمان ديروز را بخوانند و آنان همچون تيماران روانستان زاري كنند ، آن گريه و زاري كه برايشان عادت شده است . اين طبقه ي حيله گر را  ايده آليسم هاي ماترياليسم صفت مي نامم .
از زماني كه به عقل و انديشه مي نگرم ، توان شناخت بسيار خوببي را پيدا كرده ام ، پس تصميم گرفته ام تا از اكنون نگرش ، دين و آيينم را  براي زدودن هر گونه شك وترديد بر همين انديشه پي بگذارم و با اين راه از راه وراثتي جدا مي گردم تا هاله ي شادي لحظه اي بر تنم بوزد و با خودش موجي از اطمينان را به نفسم تقديم كند .
به دنبال راهكاري براي تقويت عقل و انديشه ام مي گردم و براي همين باز از انديشه ياري مي  خواهم .
 انديشه مي گويد : سپردن لحظه ها ، گفتار و تمامي برداشتها به داشته ها آسان است اما چنانچه به آن ، با آگاهي عادت كنيم ، آگاهي متناوب مي خواهد . آن گاهي كه با خماري به دنياي بيماري مينگريم ،فكرمان ژوليده وسر انجامي پلاسيده خواهد داشت ، پس انديشه را بيدار بگذار تا با همه ي حواس دريابد ، شايد كليد آزادي بيرون اينچنين ديده گردد .
در انديشه ي جامعه ام؛ بدون داور ، برابري مفهوم خود را گم كرده است .چگونه مي توان با كمترين انتظار ، برابري را  به اين دشت ناهموار كشانيد ؟ 
دريافتم اين امكان ممكن نيست مگر اينكه امكان سوار شدن بر طبقه ي حاكم را بدست آورد و اين امكان ممكن نيست ، مگر با زير گرفتن همترازان راكد و خاموش و يا نابودي ضحاك منشان مار بدوش .
اكنون كه نور آتش ازبين رفته ، در ميان دود خاكستر دشوار مي توان حقيقت را ديد ، ولي من همچنان جوياي نوري از آتش در ميان خاكسترم ، در پي راز رهايي .
به نزد كوه با شكوه پايداري كه در كناره ي خود گورستاني با جسدهاي  بي روح شده را آرامش ميداد درنگي ايستادم و به شتاب انديشيدم .
 به پاي كوه پايداري تكيه دادم وبه پاي كوبي برماسه ها وپاي كوبي دركناره ي آتش مي انديشيدم ، سپس  خودم را با نگاهي پهناورتر از جايگاهم تجسم كردم تا دريافت درستتري از خود وجايگاه تازه ام بدست آورم . با اين رهيافت ، نه تنها ميتوانستم برداشت و نگاه ديگران را از خود ببينم بلكه سبب شناخت بيش از پيشم گرديد .
با اين ديد، آگاهانه دريافتم كه مشكل مي توان كسي به پرسشهاي روشنم ، پاسخ راهبري بدهد. زيرا دريافتم بيشتر مردمان اكنون ، يا در لاك خود غرق ايده آليسم رواني شده اند و يا به خوش گذراني و يا باده گساري مشغولند ، خوش گذرانهايي كه روح خود را خاموش كرده اند وباده گساراني كه در پستوي خانه ، روح خود را نوازش ميدهند .
يقين دارم هر پرسش من در اينجا ، يا با منطق خياليشان ويا با مشت اعصاب خرابيشان پاسخ مي گيرد ، ولي چون تاريخ نشان داده مردان بزرگ از دل بدبختي ها بيرون مي آيند ، پايم را براي هر خارزار آماده كردم وگفت روشن خويش را به آيينه انديشه ام سپردم تا پاهاي لرزانم را پايداري جاوداني ببخشم .
مي خواهم از اين پي با سادگي ديروزم فاصله بگيرم ،چرا  كه تا كنون مرا در زمان اكنون سرد كاشته است ، براي سرسبز ماندن در دنياي بي آفتاب سياه به دستاني پر خون نياز است ، آفتاب براي طلوع قرباني مي طلبد . پس تدبير را دريافتم و با سياست پيش مي تازم ، سياستي كه تا شناخت ياران و بدست آوردن محصول باران ،آشكار نشود .
البته بايد مواظب باشم تا پيشرفت تكنولوژي سياستم را در بين راه برهنه نكند .
به كوچه و خيابانها قدم گذاشتم با اينكه ميدانم اينان مردم عادي اند و نبايد كارشان از خودشان دور باشد ، نگاههاي عجيبشان مرا مي هراساند و به همين سبب به انديشه روي مي آورم كه همچنان به من ميگويد ؛ زندگي بدون ترس اقتدار مي بخشد ، حريف را لرزان و لذت زيستن را با نگريستن به ارمغان مي آورد .
زندگي هر كس ، هستي خودش است . كسي كه به نگاههاي ديگران اهميت مي دهد و هميشه آن نگاهها مانع و يا به عكس سبب انجام كارهايش ميشود ، زندگي خودش را تباه و تقديم ديگران ميكند ،در حقيقت چنين شخصي زندگي نمي كند .
پس از اين انديشه نتيجه جالبي گرفتم اينكه به دنبال كار خودم بروم و بر اين هدفم كوشش كنم ،چنانچه در برخوردهاي اجتماعي ، اطرافيان متوجه جديت و كوشش  در راه هدفم شوند ، به هدفم چشم مي دوزند و اگر افتخار ، آزادي و شادماني دنباله ي هدفم باشد به دنبال هدفم  مي آيند . چه بسا اگر نااميدي طغيان كرده باشد ديگران مرا  الگوي خود قرارخواهند داد .
 اين روش مي تواند براي دستيابي به هدف مناسب باشد ، زيرا آدمهاي با هدفهاي محكم همواره الگويي براي انديشه هاي لرزان بوده است . پس استوار خواهم شد ولي نه به درجه استواري بر روي هر چيز و نه به درجه استواري خود خواهي ، آن خود خواهي كه ارمغانش غرور و دست انداختن ديگران باشد تا چنين خود را نام آور و تك تاز ميدان كنم و يا ويران .
در جاده هايي كه آرام و راست به چشم مي آمد به راه خود ادامه دادم ، در پايان جاده شهري با آسماني تاريك به ديده آمد ، در بين راه پاسباناني ريزسال با پارچه هاي به دوش انداخته جلويم را سد مي كنند و پرسشهايي از ويژگي زندگي خود و خانواده ام ، از چرايي اينگونه پوشيدن پوشاكم و ديگر اينچنين ، مي پرسيدند و آن هم چه قلدرانه‌!
با افسوس از اينكه ديگر به مانند گذشته ي پاك احترام كوچكتر به بزرگتر فراموش شده ، من نيز مي بايست از احساساتشان بر خلاف انديشه پيشينم استفاده مي كردم .  ولي با سياست هم كيش بودن و الگو يا به قول خودشان مرجع تقليد مشترك يعني « آقا‌!» از سدشان گذشتم و با اين انديشه ها روانه ي شهر شدم كه چرا اينان نمي خواهند فكرشان را گسترش دهند و چرا به يك الگو بسنده مي كنند .
من بر اين باورم كه با تقليد نه تنها كسي از مرجعش پيشي نمي گيرد وچه بسا كه هر نسل با تقليد ، از گردونه ي زمان پس خواهد افتاد . اينان طوطياني هستند كه خود را در قفس انداخته اند :
طوطي براي تقليد در قفس است ، براي رهايي از ديو پليد همين گفته بس است .
كودك همچون طوطي در قفس است و آن هنگام كه خود تصميم به گفتن مي گيرد  آنگهي است كه جان آدميت بر تن او نشسته است . پس جان و روح خويش را كشتن ، كودكانه هم نيست .
با اين فكرها قدم زنان به نزديكي شهر رسيدم  ، صداي گريه وناله از همين آغاز ، در دل من از راه رسيده  ، احساس غم و اندوه كاشت . جلوتر رفتم دو گروه جدا شده از مردم را ديدم كه در غم و عزا نشسته اند و از كار بيكار شده بودند.
يك گروه در سوي راست جاده وگروهي ديگر در سوي چپ ، به سوي چپ نزديكتر بودم ، قدم زنان و با سرگشتگي به نزد شان رسيدم و از چرايي پريشاني و زاريشان پرسيدم .گفتند: دردي جوانان ما را گرفته است دردي كه مي گويند به زمان گذشته برمي گردد . به ما مي گويند ماده اي در مغز جوانان شما ترشح مي شود وآن ماده اي واگيردار است وچون نمي خواهيم همه به اين بيماري مبتلا شوند ، بايد اين گروه از جوانان نابود شوند تا جامعه سلامت بماند .
ديگر تعجب نمي كردم زيرا  از اين پس ميدانستم حكومت جهل از دانايي گريزان است و از هر نوع اطلاع رساني مي ترسد.
به سوي راستم رفتم و عزاداري آنان را مي ديدم كه براي شنزارهاي فرسوده يشان اندوهي تازه گرفته و بوق و كرنايشان فكرها را خواسته يا نا خواسته درگير و مختل مي ساخت .
 گمان كردم اينان از آن ايران نيستند ولي افسوس و صد افسوس اينان ايرانياني هستند كه ناخواسته به زور شمشير و زمان و دروغ ، به كتاب عرب طلسم شده اند . كتابي كه قطره ي مهر وخوبيش را از درياي ايراني ايرانيان وام گرفته  و دشمني و كيني جاودانه  بر آن افزون ساخته است. در ميان صدا و شيپوور عرب به ناچار دور شدم  و باز افسوس كه چرا ؟
 انديشه ام كه لحظه اي نينديش شده بود ، با نفس تازه اي كه كشيدم گفت : اينها انديشه يشان را به مرجع تقليد واگذار كرده اند تا هر آنچه به آنها بگويند ، بدون  انديشه باور كنند .
قدم زنان كه مي گذشتم به ياد برنامه اي كه براي اين سفر آماده كرده بودم افتادم و چون در موقعيتهاي زماني ومكاني احتمال تغييرش بود ، مي بايست هر از چند گاه آن را ارزيابي ميكردم ، پس بهتر ديدم ، آن را طوري كه دوست داشتم بگويم تا با استواري و هيجان بيشتري به سوي هدفم گام بردارم ؛
حجم ميدواند مرا
به سوي موج بر بيكران درياها
عشق ميرواند مرا
به سوي عرش بر بيكران آسمانها
 آري ،همه ي اعمال زندگي مرا مي دواند ، به سوي حركتهاي درون اجتماع،هدف نهايي ، مرا مي كشاند ، به سوي افتخارات بزرگي كه آسمان ديده است .
 حال مي بايست به دنبال ياوري مي گشتم ، ولي به ياد زخمهايي مي افتادم كه نادوستان عرب زده ي پيشين به من زده بودند وهمچنين شعري كه خاطرم را بيش از اين مي آزارد ؛
دوستي با هر كه كردم خصم مادر زاد شد              آشيان هر جا گزيدم لانه ي صياد شد
آن رفيقي را كه با خون جگر پروردمش            حكم قتلم را كه دادند بر سرم جلاد شد
با همه ي اين حال اين بار ، زندگيم با زخم خوردن سپر نمي گيرد  ، اين بار براي آزادي آمده ام حتي به قيمت تن .
وقتي آزاد مي نگرم ، خودم را در دنيايي مي بينم كه مردمانش همچون مور و عقرب در هم مي لولند ، و من هم مورچه اي بيش نيستم . چگونه مي توانم در اين ميان گرهها را بگشايم ؟ دراين دنيا ؛ من ، هنگامي معنا مي يابد كه با ما باشد؛
من گرهي هستم كه با گروه ما مي گشايد
از اينگونه به قول خودم  آزاد نگريسن خسته شده ام، انسان محدود است ، نمي خواهم محدودتر باشم . مي خواهم آزاد عمل كنم تا آزادتر ببينم ، مگر آيا مرگ مرا تا ميانگين عمر آزاد خواهد گذاشت ؟ نه ، نه ، پس در اين وقت اندك بايد لذت آزادي را چشيد ، از اميد كه نا اميد شده ام نمي خواهم ديگر به آينده و ديگران چشم خيره كنم ، حال فهميده ام ؛ آخرين اميد خود ماييم.
پس به فكر  ايجاد گروهي شدم تا حكومت اهريمن را به تاريخ روسياهان بسپارم ولي پيش از گروه ياوري همراه وهمراز مي خواستم ، اما چون اكنون نمي توان چهره هاي فريب را از چهره هاي بي فريب شناخت ، پس نمي توان براي اين كار پيكار ، تكيه به غريبي بي آزمون داد و افسوس كه براي آزمون زمان مي خواست و سياست .
در سرزمينم جايي را براي ماندن نداشتم ، با تلاشهاي بسيارتاريك خانه اي به قيمت زحمت چندين ساله ام اجاره كردم و روي تخت خاري كه كنج تاريك خانه بود دراز كشيدم ،دستانم را زير سرم گذاشتم و با خود به انديشه رفتم تاخود سنگ صبور لحظه هاي زجرم باشم .
ميخواهم ياوري داشته باشم كه پيرو و يا همراهم باشد ، اما با اين چهره ي وحشت زده و حيران ،كسي بجز خوره ياورم نخواهد شد ، پس اين چهره ي زشت اجتماع را  با  اعتماد به وجود انسانيتم از اكنون خواهم شست تا با استواري شخصيت و مردانگي بتوانم نگاهها را به همراه خود براي آزادي بكشانم .
با پيكار خود شايد بتوانم ، اهوراي مزدا را به سرزمين گذشته ي انديشه ها باز گردانم  و تپش شادي را بر رگ پيرواني كه هنوز اندكي خون ايراني درقلبشان هست جاري سازم.
 شادي حق گرفته شده ي ايرانيان است ، حق ديدن حقيقت ، حق لذت بردن از همه ي احساساتش ، حق انتخاب ايرانيتش .
به هدف مي انديشم ، به زمان اندك بودن ، به زمان به هدف رسيدن ، به آنچه دلم مرا ميكشاند ، به آنچه عشق ميورزم ، ولي آيا اين ميلم چگونه مرا مي كشاند ، ميلم ، رغبت خواسته ي ديگران نيست !
اكنون كه در وجودم كنكاش ميكنم مي بينم كه مي توانستم ديگري باشم ، عشقم همانند عرب زادگان بر سر وسينه زدن براي هزار و اندي سال پيش باشد ، ولي انديشه خود را شكر گذارم كه مرا با نگرشي به دوران شكل يابي انديشه ام انداخت تا  ارزشهاي نا لايقم كه برداشته از دوران كودكي ام بود ، پس زند و با منطق و دور از احساس ترس وتعصب همه ي انديشه ام را  بازچيني و به روز كند تا به داشتن عشق خود براي هدف استوارترين باشم.
دريافته ام كه هدف هر آفريننده از آفريده اش تنها براي خودش بوده ،پدر و مادر، يا همان زن وشوهراني را كه براي پايدار شدن پيوند خودشان و يا براي فرياد رس آينده يشان بچه آفريني مي كنند ، نيز ، از اين دسته اند ، چگونه مي توان خودخواهي را باور نداشت ، خودخواهي درد بي درمان هر زمان را چگونه دور كنم .
 نه ! من ايران را براي ايرانيان مي خواهم ، من خود را از صافي زمان نيز گذرانده ام ، خود من را براي خدمت به خود ما پالوده ام .
ولي آيا اين اجتماع ، خود را از اين صافيها گذرانده اند يا هنوز فريب ارزشهاي فريباي ذات زيبا پسندي را مي خورند كه برايشان مي آفرينند ، فريب بلند كردن ريزستان زندگي بجاي ارزش ، و در عوض سود بردن سود جويان از پوچ ارزش ساز.
من خود خواه نيستم ، ايراني حق  شاد بودن وحق آزاد بودن دارد ،من حقم را با تمام نيرويم خواهم گرفت؛
حق را با تمام توان براي رهايي ، چه آشكار وچه پنهان ، با گامها ي استوار بي باكانه برميدارم .
 ياور را از روي برنامه مي بايست از گروه روشنفكر مي گزيدم ،مي دانستم با اين گروه از افراد بودن كار چندان آساني نخواهد بود ،به ويژه  اگر از آنها همراهي مي خواستم مجبوربه برملايي همه ي نقشه ي خود مي بودم ، وچون جوي شجاعت را حكومت در اين سالها به شدت خشكانيده ، از شك سيراب نشدن شجاتشان از همفكري تمام با آنان دوري مي جستم تا اگر زمان با ياريمان دادي دهد ، حقيقت حركت خشن وفوري خود را پس از آمادگي انديشه ونوشيدن داروي شجاعت از كتاب شاهنامه فردوسي ايراني را عنوان كنم و ياري ياوران را بيش از پيش درخواست كنم .
 اما ياور كو ؟ ياور باخردي كه حاضر به همراهي تا قله ي بلند هدف عقيده باشد بدون ايستادن در پس سنگلاخ .
صبح بدون ياور برخاستم و دانستم كه نبايد منتظر تقدير بود  تقدير خواسته را تقديم نمي كند ، تقدير قانون كنش و واكنش است ، تا من كار وكنشي نكنم  انديشه ها حتي با روشن بينيشان كارگر نخواهند بود .
 براي دگرگون كردن دوران در راه ميل به خواسته ي تاريخ عمر خود دير بكار شده ام ، پس از اكنون براي دگر گوني، كار دگر مي كنم ، كارهايي كه تا كنون نكرده ام !
پس برخاستم  و با خود گفتم :
  برو كار ميكن مگو چيست كار                               كه سرمايه جاوداني است كار
كار سرمايه است و سرمايه ثروت آور ، ثروت فرهنگ بر باد رفته .
با اميد فراوان به خيابان قدم گذاشتم ، تاريكي و تنهايي بي اميدم نكرد ، زيرا براي رسيدن به الگوي آينده ام تنها يك راه را يگانه نمي دانستم .
همچنان كه از خيابان گذر مي كردم و خانه هاي تاريك افسوس را بر زبانم مي آورد ،نگاهم به خورشيدي در زير ابر و مخفي شده درنقش هاي معماري ساختماني نه چندان كهنه مرا به يافتن ياور خوش بين كرد .
 اين بار با رويي پر دكمه ي آيفون سنگ خورده ي خانه اي را براي يافتن ياور فشار دادم ، موزيك بوق آيفون را در انتظار  باز شدن در مي شنيدم و چون بي نتيجه بود ، بر مي گشتم .
ازپشت سرم بدون شنيدن صداي در ، جواني خوش نوا  صدايم كرد وگفت : بفرماييد. با لبخندي كه مي بايست آن را را بر لب نگه مي داشتم ، به سويش رو كردم  و لبخند زنان و قدم زنان به پهلويش رسيدم ودست مردانه اي  به او دادم .
 با وراندازي به من ،  به چشمانم خيره مي شود ومن با پوزش هاي پياپي ، مستانه از ساختمانش چشم بر نمي دارم ، خود را عاشق خورشيد و نه ابر نقش ساختمانش ، نشان مي دهم و از او نقشه قاب وخورشيد ساختمان و معمار آن را مي خواهم تا نقش خانه ام را با آن به تاريخ پيوند دهم  ، با شنيدن واژه ي تاريخ ديده اش را براي ايده اش به ديده ام بيشتر دوخت و گفت : طراح اين طرح خودمم ، راستي.. مگر ابرش چه ايرادي دارد ؟ سادگي را در چشمانش نمي ديدم ، من از پوشاندن خورشيد افسرده بودم و مي دانستم كه او مي داند وگوشش را به هوشش نمي دهد ، زيرا جاسوس هاي فراوان شيوه يشان فراتر از كار من هم مي رود ، و او با اين همه جاسوس شايد با اينگونه برخورد حق داشته باشد .
 با اين حال او اگر از ياوران روشني خورشيد باشد ومن برخوردم را با زود ترك نكردن آنجا نگه دارم با پرسش هايش ايده هايم را مو شكافي خواهد كرد .
گفتم :خورشيد بي پيرايه زيباست ، با لبخندي چهره ي متفكرانه اش را كه گويي به انبار انديشه ي غمناكي سرك كشيده بود شست .
 به حياط خانه يشان دعوتم نكرد و گفت : بر مي گردم ،رفت و با طرح قاب و كاغذ سفيد و قلمي برگشت ، نقش قاب را با خورشيد و پرتوهايش بدون ابر را كه درهمان كاغذ سفيد كشيد ، به دستم داد وگفت :روي كاغذ ، خورشيد بدون ابر شده است . درحالي كه موج شجاعت از روي  گفته اش به گوش و هوشم رسيد ، دريافتم كه هدفش از ابر روي خورشيد  آشكاري جاودانه ي نور است و اينكه سرانجام ابر به كنارمي رود ، به كودني پيشينم خنديدم و بر دانايي بدست آمده ، بيخود باليدم .گويا به من اطمينان كرده كه اين سخن را گفته ، از آنرو كه مي دانستم اطمينان لحظه اي است وشايد فردا با نگريستن و انديشيدن درجامعه ، كسي ديگر شود ، بهتر ديدم بيشتردر پهلويش باشم ، تا حداقل خودم را برايش عنوان كنم ، از او خواهش كردم كمي ديگر مزاحم وقتش شوم تا از زاويه ي  نزديكتر طرح را ببينم ، و او چون سرشت ايراني در وجودش بيدار بود ، بدون اينكه مرا بشناسد، با گفتن خواهش مي كنم بفرماييد تو ، دست روي شانه ام گذاشت و مرا به داخل دعوت كرد با نگاهي  به نقش برجسته ي خورشيد در زير ابر ، با لبخند به مرد جوان گفتم : حيف از خورشيدي كه زير ابره ! مرد جوان لبخند زد و گفت : آره راستي اسمتو نگفتي ، اهل همين محلي؟
نخواستم از دنياي بي انتهاي دروغ استفاده كنم ، زيرا با رسم خورشيد در پيش خود ، روشناييش برايم يقين گشته بود ، اكنون نوبت شناسايي او بود و من نياز به اثبات جاسوس نبودن داشتم تا اطمينان رادرخاطرش جمع كنم .
گفتم : بنده نام را از ايراني به يادگار دارم ،من به تنهايي در خانه ي آغازين آن سمت خيابانم ، درست در قرينه ي خانه ي شما زندگي ميكنكم . 
نياز به گفتن اجاره اي بودن آن نداشتم‌، چرا كه يكجا نبودن و بيقراريم ، آرامش شناختن من را از جانب او بيقرار ميكرد ، و از اطمينان به من درخاطرش كم مي گشت .
به او گفتم از طرح قاب كپي ميگيرم و اصل آن را خدمتتان مي آورم سپس از او خدا حاحافظي كردم و در خيابان عقب گرد به اين برخورد مي انديشيدم .
با خودگفتم ؛ آغازهردوستي پايا سلام وخداحافظي نشانه تداوم دوستي است و محبت در اين ميان پرتو مي افكند .
كارم ازچشمم ايرادي نداشت ، زيرا قبل از برخورد به جنبه ي آن هم انديشيده بودم  ، از ميان جنبه هاي  مختلف روشن كردن ، ارزش گذاري ، اطمينان كردن ،عاطفه را بر انگيختن سرگرم كردن ، لذت بردن ، شستشوي مغزي ؛ القاء كردن ؛ زير نفوذ در آوردن و ديگر اينچنين ، تنها به جنبه ي همفكري براي آغاز يك گروه مي گشتم .
چندان نتوانسته بودم ، انديشه و احساسات آن جوان را با برخوردم برانگيزانم تا با ديدن حالتهايش ارزشهاي درونيش را بيرون بكشانم به شخصيت واقعيش پي ببرم ، اما باهمه ي اين حال ، به ديده ام ، از ايده ام دور نخواهد بود ، وهمراهي ما كاري براي آغاز گروه خواهد بود .
دوست داشتم در كنارش مي ماندم ولي ميخواستم قاعده ي ؛ دوري و دوستي  ، اندكي زمان براي انديشيدن به برخوردمان مي دادم ، بين راه جلوي يك مغازه خدمات كامپيوتري درنگي ايستادم‌، كه تبليغ كافي نت مرا به درنگي درانديشه كشاند كه چرا پس از سالها گسترش اين شبكه  با فيلتر هاي خاص مخابرات با سرعتهاي خفن روبرو شده ايم ؟ از اين دوره ي گذر مي كنيم ، ولي تا كي پي گرد سايه باشيم ؟
كاغذ ها را خانه گذاشتم و تا شب در شهر مي گشتم و به حال مردم و وطنم  افسوس مي خوردم ، با اينكه مي توانستم  بي خيال باشم و همانند مگسان دور شيريني چاپلوسي كنم ، ولي خوي ايراني ، مانع اين كار مي شد ، گر چه آنها شيوه ي رفتاري  افرادي همانند مرا ، با نژادپرستانه تلقي كردن ، قصد دوري جستن ديگران از اين ايده ي پاك همگرايي را دارند ، ولي گرايش هميشه بسوي آگاهيست .
شب را در زجر خوابم با انديشه خواب ديگران سپري كردم با اينكه مي توانستم به خواب بروم .
صبح مجازي برخاستم  وبراي اينكه به مثل ؛ هر آنكه از ديده رود ، از ياد رود ، گرفتار نشوم . سر ساعت ديدار ديروز ، براي تحويل طرح به آن مرد جوان ، بسوي منزلش روانه شدم.
به خانه اش رفتم ، اين بار زود در را برويم باز كرد ، اينبار پررويي را لازمتر ديدم . با سلام ودرودي مرا به داخل دعوت نمود ، فرصت را گران ديدم و قدم جلو گذاردم.
از ورودم استقبال كرد ، وارد شدم ولي در اوج تعجب به داخل منزلش خيره شدم كه نقش برهنه ي عرب چشمم را مي آزرد .
به چشمانش نگاه كردم بي خيال گفت : نمازهاي كهنه دارم كه واجب است به جاي بياورم .
اين نشست و برخاست ، هميشه حالم را به هم زد ، خدا چه سودي از اين كارها مي برد ، مگر نه اين است كه زمان را كوتاه و عمر را تباه مي كند .
او گل كهنه اي را از روي تاقچه ي اتاق برداشت ، با گفتن عذر مي خواهم ، دستي به سر و رويش ماليد ، مثل اينكه نقابي از چهره برداشت وسپس پشتش را به من كرد و در عوض رو به سرزمين اعراب ، همان سرزمين ماسه زار كرد و من شگفت زده ، از رو برگرداندن او پشيمان نشده بودم .
پس از اينكه او كمي زمان هر دويمان را تلف كرد  با لبي خندان به سويم برگشت .
 براي اينكه مسيرش را عوض و به سوي ايران بكشانم ، گمان كردم ، ابتدا به او ملحق شوم . سپس با سياست گفتگو و همفكري به سوي انديشه ي ايراني باز گردم .
پس شروع به بيان مشتركات كردم ، لحن خود را با عاطفه در آميختم و صحبتي از آنچه مي خواست ، يعني جاوداني كه آرزوي همه ي انسانهاست ،آغاز كردم . البته با گفتاري ايراني ، گفتن را آغاز كردم ،گفتن از همان روشنايي كه اندكي به كتاب عرب ، وام داديم .
گفتم : پروردگار هاله ي خودش را در همه جا و اطراف كره ي ما مي تاباند و ما با ايمان و پاكي آنرا مي پذيريم و رازها و حقيقت خوبيها را در مي يابيم ، در حالي كه به توانايي خدا ايمان مي آوريم ، خداوندي كه بر ايمان صعود به جهان منور را روشن ساخته ، صعودي كه ريسمانش به پايداري همين ايمان و ستايش است .
 به چشمانش نگاه كردم تا ببينم حرفهاي مرا تحمل ميكند و آيا وقتي دارد تا ادامه بدهم ، ظاهرا چنين بود و از اين بابت خوشحال بودم كه حرف حق را مي پذيرد ، به او گفتم كه وقت داريد ؟
 پاسخ داد : چند روزي از اداره فرهنگ مرخصي گرفته ام ، سپس گفت : خواهش مي كنم ادامه بدهيد ، اگر او هم اين حرف را نمي زد ، خودم دوباره صحبت را به اينجا مي كشاندم و ادامه مي دادم چرا كه من از آغاز گفته هايم ، هدف داشتم و اگر ادامه نمي دادم ، زحمتم تباه مي شد و هدفم فراموش مي شد .
به او گفتم : خداوند چگونه ستايش را از اهل ايمان مي خواهد ؟
 مكثي كردم تا او فكركند ، سپس ادامه دادم ، خداوند نهايت خوبي و آگاهي است و از ما اشاعه ي خوبيها و آگاهي را مي خواهد ، ما بايد در برابر نور خوبي و آگاهي تابان شده ي خداوندي عكس العملي سزاوار داشته باشيم و آيا با كرنش ممكن است ؟
نه چنين نيست ، بلكه ما با فروتني و كرنش دل اين بزرگواري را ارج نهاده و عمل مي كنيم ، عمل ما همان عكس العملي خواهد بود از خوبيها و آگاهي ها ، يعني ما نيز خوبيها و آگاهي ها را براي سپاسگذاري از خود مي تابانيم .
از چشمان خيره اش فهميدم كه كمي گيج شده ، بهتر ديدم كمي درنگهايم را بيشتر كنم و كمي شمرده تر گفتگو كنم تا او را به هدفم برسانم ، تا متوجه ريشه ي گفتارم شود .
در چشمانش ، با چنين كلمات ساده اي شكست را مي ديدم و برايم جالب مي نمود كه او از شكست در مقابل حق لذت ميبرد ، اينگونه افرادند كه ترقي ميكنند ، البته اگر شنيدارها را با سياست در آميزد .
او با اين درنگ ، مطالب را از من مي گرفت ، سخنانم را تجزيه و تحليل مي نمود و با لبخند جنبه اي  از آنرا تاييد كرد .
حالا زير بناي مطلب را دريافت كرده بود و مي توانستم سريعتر و با صراحت بيشتر صحبتم را ادامه بدهم ، شنونده ام ديگر گيرا بود و مي بايست او را از دينش به عقل و انديشه راهنمايي ميكردم ، او اكنون مسلماني تمام عيار مي نمود ، و اين مساله را مشكل مي كرد ، زيرا اينها تنها منطق خودشان را قبول داشتند .
 به او گفتم : شيطان به دين شما در آمده و اطرافيانش هيچ كدام بر اين آيه ي سوره ي بقره ي قرآن كه ميگويد :{ ستاره پرست و يا هر آييني كه به خدا ايمان آورند و خدا را پرستش كنند و همچنين به روز آخرت ايمان داشته باشند رستگار و به بهشت ميروند . } تاكيدي ندارند ، آنها بر آياتي تاكيد دارند كه براي عرب جاهلي آمده بود ، نه براي ما ، خداوند بر پيامبر باطني كه همان عقل است تاكيد دارد ، ستايش خدا همان خضوع و فروتني متقابل است و ما بايد در برابر فرمانش بر سجاده دل سجده كنيم ، زيرا كه پرستش در وجود بسي بالاتر است وباطن همواره برتر از ظاهر است .
در جوابم با اطمينان گفت : آخرين دين ، كاملترين دين است پس ما نياز داريم به پيروي كامل از قرآن .
 نگاهي به چشمان تيزش كردم و با صدايي آرام گفتم : عزيز هدف نهايي خداوند ، رستگاري است . رستگار شدن هم در همان آيه ي سوره ي بقره كه خدمتت عرض كردم ، پس چرا ديگر چنين وقت خود را تلف كنيم و يكنواخت و پياپي خدا را شكر كنيم ، هر كسي هر روزش بهتر از ديروزش نباشد گناه است ، زيرا خداوند توانايي پيشرفت را در وجودمان گذاشته كه از يكنواختي رها شويم و آزاد انديشه كنيم ،پس روزي برتر از ديروز است كه خدا را پرستش كنيم و چه پرستشي از اين بالاتر كه داناتر گرديم و به علم آگاهتر شويم .
علم ، منظورم علم دين و معنويات به تنهايي نيست زيرا اين تنها بخشي از علم است . آيا شيطان كه به همه ي زندگي از يك زاويه به عنوان دين به مردم تلقين مي كند به خداي دانا نزديكتر است يا شخصيتهايي كه به براي علم كوشيده اند ، مانند : اديسون ، افلاطون ، ارسطو ، ابن سينا و يا دانشمنداني كه شيطان آنها را نابود كرد . آيا خداوند دانا اينان را به جهنم مي فرستد و پارچه بدوشان را به بهشت ميفرستد ! عقل هم چيز خوبي است ، چرا نبايد به آن رجوع كنيم و از آن نتيجه نگيريم ؟
چون در چشمان ياور و دگرگونيهاي روحي او انعطاف پذيري را مي ديدم و او را شخصي خودخواه نميديدم ، ديگر نياز چنداني به ساختن زيربناي فكريش نداشتم .
از او خداحافظي صميمانه اي داشتم و منتظر بودم تا به من بگويد دوباره به آنجا بروم ، ولي او سرگرم در گفته هاي من بود ، بنابراين براي آنكه تا حدودي به اين بيت اعتقاد داشتم كه : هرآنكس از ديده رود از دل برود ،  درهنگام فشردن دستش به چشمانش نگاهي دوستانه انداختم و گفتم دوباره خدمت مي رسم . او لبخندي زد و گفت : خوشحال مي شوم ، سپس به اميد ديدار گفتم و از او جدا شدم تا موقعيت خود را بيشتر درك كنم و بدا نم در چه  فضايي قرار گرفته ام .
به خيابان رسيدم كه هر كسي راه خودش را گرفته و مي رفت ، با اين حال من به سبب جنسيتم دربرخي برنامه هاي جنس مخالف كه راهشان عشقبازي بود قرار مي گرفتم . ولي من مي دانستم كه آنها معتاد به هوسبازي بودند با همه ي اين خود دانسته ها ، چشمانم گاهي به سويشان ميرفت ، متوجه شدم بايد به احساسات و عواطفم توجه كنم تا احساسات به من توجه نكنند ، پس تصميم گرفتم ارتباطي عاطفي با نازنيني داشته باشم . اما نازنين من كجا باشد ! از نگاه تفكر به عاطفه نگاهي كردم ، گر چه به ظاهر علاقه ي خاصي داشتم و ميدانستم كه بايست از زيبايي بهره برد ، با اينحال تفكر مرا به سوي زيبايي درون نيز سوق مي داد و تصميم گرفتم دوستيم را تنها به ظاهر و چهره ندهم و دوستي با افكار را در نظر داشته باشم .
پس براي آرامش روحي نياز به ارتباطي را بهتر دانسته ام كه در حدود ديدم بيشتر باشد ، تا اينكه بهتر بتوانم به خواسته هاي خود برسم . آنچه را كه مي خوستم براحتي برايم بدست نمي آمد زيرا آن را كه من مي خواستم اهل هوسبازي نبود ولي منطقه اش را حدود خانه ياور ترجيح مي دادم و اما اگر هم در آنجا نازنيني مي بود ، مي بايست كه به راه آورده شود تا همراهيم كند ، پس تصميم را گرفتم و حالا براي شدن نياز به برخورد داشتم .
شعري را به ياد آوردم كه مي گفت :
شاد زي با سيه چشمان شاد                       كه جهان نيست جز فسانه و باد   
گر چه به مصرع دوم اعتقادي نداشتم اما باعث ميشد كه زندگي را بر خود سخت نكنم . از هوسبازي خود را رهاندم و به سراغ يكي از خانه هاي شيطان رفتم ، گر چه مي دانستم رفتن به آنجا خيانت به عقل و انديشه است زيرا كسي كه به آنجا پا مي گذاشت ، نخواسته به دام مي افتاد و طي چند جلسه شستشوي مغزي مي شد و ديگر پارچه ي جهل به دوشش مي افتاد ، انديشه به من ندايي داد :
آنچه هدفم مي خواهد  جذب مي كند 
و  آنچه نمي خواهد  حذف مي كند
                                                 و آنهنگام كه شروع به نظم مي كند
                                                 همايش را آغاز  و    رزم  مي كند
با اين تفكر به خود مطمئن بودم و براي آگاهي نياز به يك ماجراجويي در خانه شيطان داشتم.
رفتن به دنبال نازنين را به بعد از ماجرا جويي در خانه ي شيطان واگذار كردم ، خانه ي شيطان را از دور ديدم ، رهسپارش شدم . فكر مي كردم ، بر خورد آنها با من غريبه وناشناس چگونه است ؟ آيا سياست من كه مي خواستم با سوالهايي در مورد تبليغات شيطاني و دستورات شيطان به اصطلاح آگاه شوم ، موثر مي شد ؟
همچنان كه نزديكتر مي شدم ، صدايي گوشخراش و پياپي مرا بيشتر مي آزرد با خود گفتم : واي بر حال مردم حوالي ، اينها مگر به فكر مردم بيمار منطقه نيستند ، ولي مطمئن بودم كه اين كار عمدي است و البته به فكرشان هستند ، آنها مي خواهند همه سرگرم باشند و سرگرم ، سرگر م به موهومات .
بر روزگار سياه نفرين پايم را به خانه ي شيطان گذاردم ، يك مفت خور ياوه گوي خپل ، در پشت تريبون ژاژخوايي ميكند ، صدايش را با داد ميگفت : شلوار ورزشي ، پتو ، غذا يادتون نره ...
متوجه شدم كه كودكان زبان بسته را براي مخ زني و سرگرمي خودشان و ادامه ي شتشوي مغزي به جهلستان مي برند . من مجهز به عقل و انديشه راسخ بودم و هيچ هراسي از چهرهاي مخوف آنها نداشتم ، براي اينكه به خودم بيشتر مطمئن مي شدم ، نياز ديدم هدف مطمئنم را در ذهن زنده كنم ، به هدف حتمي خود انديشيدم و خوشحال از اينكه حتمي و قابل دسترس است ، اراده خود را محكمتر كردم و از تصوير كردن راههاي فراواني كه براي ميل به هدفم بود استفاده كردم ، يعني آنها را با كمال آرامش و راحتي در ذهن تداعي كردم.
منتظر بودم تا ياوه سرايي تمام شود و پرسشهايم را از حاجيشان بپرسم ، اما مي بايست زمينه آن را مهيا مي كردم ، زيرا مي دانستم  آماده كردن زمينه براي هر كاري لازم است و براي انجام اعمال و گفتار ضروري به نظرمي رسد .
متوجه شده بودم ، همانگونه كه براي بلند كردن اشياء سنگين ، نياز به نرمش و يا ماهيچه گرفتن براي رسيدن خون و اكسيژن به سلولهاي ماهيچه اي است تا در آن قسمت آمادگي لازم براي حركت و هدف پيدا شود . آماده .كردن زمينه براي مقاصد ديگر را كم و بيش اينگونه مي دانستم.
بلندگوي دستي نفس راحتي كشيد . حاجي از چهره ي خودخواهش هويدا بود .
 به جلو رفتم و گفتم : السلام عليك !
حاجي نگاهم كرد و من سرم را آهسته با لبخندي فرود آوردم يعني سلام دوم را بي كلام گفتم ، حاجي خودخواه يكدفعه رل خود را آغاز كرد، با لبخندي متقلب بطرفم آمد و دستم را به نشانه ي مهرباني فشرد و شروع به احوالپرسي هاي گرم كرد  .با اين كارش هم مي خواست خودش را آدم مهربان و فروتني جلوه دهد و هم اينكه مرا جلب جهل كند .
 كور خوانده ! گفتم : حاجي جان ! خسته نباشيد مثل اينكه خيلي فعاليد ، درنگي كردم،
چون زمينه جالبي براي آغاز سخن نداشتم سعي مي كردم ، از موقعيتهاي حال زمينه را فراهم كنم ، پس درنگم نتيجه داد و حاجي شروع به صحبت كرد وگفت: اينها كارهاي فرهنگي خانه است ، انشاالله مقبول آقا ! باشند ، در دل گفتم : قطعاً سرگرمي مورد  قبول آقاست وحاجي از غفلت من در سكوت استفاده كرد .
مي خواست بداند چرا به آنجا رفته ام . از من پرسيد اگه امري داشته باشيد ، ما اينجا قصدمان خدمتگذاري است، خواهش مي كنم بفرماييد ، گفتم: حاجي به خدمتتان عرض كنم كه من پيرو تمام عيار خط آقا ! هستم و از اينجا گذر كردم و مجذوب متانت كلامتان شدم كه از بلندگو به گوشم رسيد با خودم گفتم خانه فعالي است ، بهتر است به اينجا بيايم وهم شما را زيارت كنم و چون داخل برنامه هاي تبليغاتي تبحر خاصي دارم، اگر كار تبليغاتي داشته باشيد به شما كمك كنم.
حاجي متعجب شد وبه من اصلاً اعتماد نكرد وگفت: ممنونم آقا، خدا حفظتون كند، راضي به زحمت شما نيستم ،بچه ها همه هستند اما چون از زير سلطه آوردن بدش نمي آمد، مي خواست اول مرا شناسايي كند تا خطري برايشان ايجاد نكنم و اگر هم ايجاد كردم ، مثل ديگران نقطه ي پايان را در آخر زندگيم بگذارد .
گفت : خواهش مي كنم تشريف بياوريد دفتر، بيشتر با هم آشنا بشيم.
من به خيال اينكه هيچ كس ابله نيست كه به درد هيچ كاري نخورد به دنبالش راهي دفتر شدم و او به خيال اينكه هيچ كس آنقدر عاقل نيست كه سرانجام خر نشود مرا دعوت كرده بود.
تعارف كرد روي صندلي بنشينم، با نگاهي به اطراف و سنجيدن موقعيت ، آرام و متين نشستم و براي اينكه حاجي گفت آشنايي پيش نكشد و هم اينكه من دروغ نگويم تا اينكه مبادا آشكار شود ، نياز به شروع كردن گفتي از جانب خودم بود و سررشته سخن را مي بايست از اول در دست خودم حفظ ميكردم ،گفتم : حاجي شما بودجه را از كجا تامين مي كنيد ، گفت: خدا مي رساند !
سريع گفتم: الان اين بچه ها مي خواهند بروند به اردو ، از صحبتهاي شما فهميدم كه فرموديد ، ماشين فردا حاضر است، ماشين مال شماست و اجركم عندلله ! اين كار را انجام مي دهيد.
چهره حاجي در هم فرو ريخت و گفت : آنها خودشان مبلغ ناچيزي را مي دهند و بقيه مبالغ از دفتر آقا برايمان مي آيد، از اينكه گفت مبلغي را هم مي دهند، كمي متعجب شدم و با خود گفتم:
 صياد از پي صيد دويدن عجبي نيست            
                                                            صيد از پي صياد دويدن عجيب است
متوجه شدم كه گفت را كمي خراب كردم و ديگر نمي توانم اينگونه از حاجي اطلاعات بگيرم ، تا فعل جمله اش تمام شد، فرصت ادامه دادن گفتيبه او ندادم ، چون ممكن بود از آشنايي و اينكه ، كي هستم صحبت به ميان آورد ، طنين صدايم را بلندتر از صداي او كردم تا اينكه صدايش را خفه كند، سپس براي احترام وسنگيني كلام ، طنين صدايم را پايين آوردم و گفتم : بالاخره همه ما روزيمان از جانب خداست و از بركات و سايه آقاست كه توانايي مالي اين امور خير را پيدا كرده ايم.
با اين حرفها دوباره نگاهش ازحالت قهر برگشت و لبخند بر لبانش نشست ، دراين زمان بودكه پارچه به دوشي با عجله و با خنده اي مضحك وارد اتاق شد ، حاجي پس ازاينكه نگاه پرولع او را ديد ، باگوشه نگاهش به من ، او را متوجه نامحرم بودنم كرد ، من هم با ديدن چنين وضعي خود را به ناآگاهي زدم و در حالي كه به در اتاق مجاور آهسته سرم را كج كردم و رختخواب مهيا را ورانداز كردم ، آنگاه نگاهم را خسته وار به چشمان پارچه به دوش انداختم ،  پارچه به دوش با اشاره ي سرش به بيرون اشاره مي كرد ، مي دانستم حاجي ديگر وجودم را نمي خواهد ، زيرا حدس مي زدم هوس به او هجوم آورده ، گفتم: حاجي ديگر رفع زحمت مي كنم ، اگر عمري باشد ،  ملاقاتتان مي كنم .
 حاجي در جوابم  چند بار گفت : حتماً ، حتماً… و من به سرعت خارج شدم تا از بدرقه حاجي خلاصي پيدا كنم ، در راهرو حركت مي كردم كه يك پارچه به دوش ناگهان با يك پس گردني محكم ، جوان بيچاره اي را از ديد من به داخل يك اتاق فرستاد ، آه و ناله جوان بلند شد كه مي گفت: بخدا فقط صحبت مي كرديم ، بخدا… بخدا …  ،
به در اتاق كه رسيدم جوان با ناله مي گفت: مگه دختر و پسر نبايد همديگر رادوست داشته باشند،  مگه دوست داشتن گناهه ، در اين حال جوان با مشتي كه بر گيجگاهش كوبيده شد ، بر تختي كه شكنجه گاهش مهيا بود ، افتاد و در حين گذر متوجه آه  و  ناله دختركي زيبا شدم كه گونه هايش با سيلي سرخ شده بود و مچ دستش را به زور ، يك پارچه به دوش به سوي داخل سالن و بسوي تختي كه براي هوس حاجي مهيا بود ، مي كشاند ، و من شرمنده از اينكه مي بايست ، كور و لال باشم ، راهي راه خودم  شدم ، شايد آنگاه مي شد!
و من متعجب بودم ؛ چرا مردم عادي بايد گرفتار چنين بند هايي باشند؟
طبق برنامه ريزي قبلي  مي بايست به دنبال نازنيني حوالي خانه ي ياور مي گشتم ،  ولي  با ديدن اين صحنه ها لحظه اي خواستم مسيرم را عوض كنم ، ولي چون اين عمل را خواسته شيطان مي دانستم ، تصميم جدي گرفتم اين كار را حتما انجام دهم ،  به پيرايشگاه رفتم و كمي چهره ام  را سر و سامان دادم و آنگاه به خانه اجاره ايم روانه شدم .
 در بين راه از كوچه ياور نيز گذر كردم  و محيط را براي پيدا كردن نازنين بررسي مي كردم ، گذر دختران زيبا ي دانشجو و دانش آموز در آنجا بيشتر از تصورم بود ولي من مي خواستم در آنجا دختر نازنيني را پيدا كنم كه در آن محل ساكن بود ، از شانس خوب يا بد من دختركي زيبا را ديدم كه وارد خانه روبروي ياور شد و من شاداب : خودم را به نگاهش رساندم و به او سلام كردم ، او با چهره اي خشمگين و اخمي جنگين ، نگاهم كرد و من اينچنين جوابم را گرفتم كه مي گويد برو.
 با خودم گفتم ، زن يك بشكه آب را مي ماند كه با كه با ضربه زدن  به آن ظاهراً محكم است ولي درون آن يك تلاطم مي شود، با تفكر بر خلاف ميل باطني  برگشتم  و به او نگاه ديگر انداختم و ديدم كه به من نگاه مي كند و به من لبخندي دلنشين زد ، من كه نمي دانستم از تمسخر است يا عشق: به خيال خودم به او لبخند شيرين زدم  و سر را به عنوان خداحافظي پايين آوردم و بر اين باور شدم كه كوه به كوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.
پس شادان راهي خانه شدم .شب راگرچه روي زجر خواب سپري مي كردم اما با خيالهاي خوش عاشقانه و تصوير سازي هاي ذهني از آنچه را كه مي خواستم به هيجان مي آمدم و شاداب بودم، زيرا تصوير سازي ها برايم بي اثر نبود.
در مجموع شب خوشي را سپري مي كردم ، گر چه گذشته تلخي از ذهنم نيز خطور مي كرد ، ولي من با تجربه هايي كه از آن به دست آورده بودم ، خودم را تسلي مي دادم .
من هميشه دوست داشتته ام از تخيلها و شكستهايم هم چون پيروزيهايم نتيجه بگيرم تا شايد از سر در گمي رها شوم ، نتيجه اي را كه سالها پيش گرفتم  را كاملاً ياد آوردم  و آن اينكه : خود و هدفمان را وقتي شناخته باشيم ، مي توانيم به حقيقت و شهامت ، شادمانه عمل كنيم  و اين شادماني در موارد زيادي نياز به نهان كردنش داريم يا  همان مهار كردن ظاهري آن ، اين نهان كاري سبب مي شودكه افراد گوناگون به كاري كه ما بسويش گرايش داريم و آن هدف مهمي برايمان است ، دسترسي نيابند تا اينكه مانعي ايجاد نكنند .
البته مانع هاي ايجاد شده نيز قابل برداشت است ، ولي براي رسيدن به هدف ممكن است كساني را آزار برسانيم و بهترين راه ، جلوگيري از فهميدن عموم و يا سياست است .
 با ياد آوري اين نتيجه بود كه تصميم گرفتم ، با آرامش تمام به دنبال آنچه را كه از هيجانش لبريز بودم ، بروم . سعي كردم بيش ازآن وقتم را تلف نكنم ، ابن بار با طلوع خورشيد برخاستم و سعي كردم روزم را از دست ندهم زيرا آنكه امروز را از دست مي دهد ، آينده اي نخواهد داشت .
در آيينه نگاهي به خودم كردم ، خودي كه مي خواست به دنبال نازنيني برود و دوست بگيرد ، لحظه اي بر خودم خيره شدم و با خود گفتم ، تا كنون از همه دوستيها زخم خورده ام و همه دوستانم ظاهري بوده اند .
من در اين دنيا تنها يك دوست داشته ام ،كه با همنشيني با دوستان ظاهري بر من نمايان نمي شد و آنهم خودم بودم كه در تنهايي در هنگامه ي زخم زدن دوستان سنگ صبورم شده بود ، از زماني كه با خودم دوست بودم ، تنها گذشته ها را تجربه مي كردم و بر خودخواهي ديگران نظر مي كردم و با خود مي گفتم آيا آنان دوستان خود بوده اند؟
 به هر حال من مي بايست آينده را تجربه مي كردم و اين بود كه من با خودم  به بيرون قدم گذاشتم و راهي شدم تا نازنين را پيدا كنم .
 به كوچه ياور قدم گذاشتم ، ولي ترجيح دادم در خانه نازنين را بكوبم ، بر در خانه نازنين كوبيدم ، صبح ، وقت كار و تلاش بود .
مردي با ريشي ژوليده در را گشود و تا مرا با صورت سه تيغ كرده  ديد ، ابروهايش در هم رفت، با اين حالت او فهميدم ، يا فريب خورده يا از همان پارچه به دوشهاست ، آرامش خود را حفظ كردم و با سلامي از نوع خودشان ،آدرس خانه ياور را گرفتم ، او كه مرا با اين سلام و آدرس خانه ياور را گرفتن جاسوس رده خودشان مي ديد ، جوابم را بد نداد و سپس گفت :خانه روبروييست.
 من كه مي خواستم كمي آنجا باشم تا شايد ماندنم باعث شود ، نازنين به سبب كنجكاوي پيدا مي شد  و مرا ببيند ،گفتم را تا توانستم كش دادم .
ياور همان كه در اداره فرهنگ كار مي كند ،ته ريش دارهو… . كوششم مؤثر افتاد از پنجره اتاق نگاهش را بار ديگر به من انداخت ، و من با لبخند به مرد ريشو و پايين آوردن سر به نشانه خداحافظي ، ارادت و سلام خود را به پشت پنجره رساندم و از مردك جدا شدم و به سوي در خانه ياور رفتم ،چون صداي بسته شدن در را نشنيدم  دانستم مردك مرا در تعقيب دارد  و من مطمئن در زدم و آنوقت بود كه مردك در خانه شان را بست و مطمئن بودم كه در مورد او درست فكر كرده بودم.
ياور در را باز كرد به او سلامي كردم و با كمال ميل مرا پذيرفت و از من خواست كه به خانه برويم و من آنجا جلوي در حسابي ياور را مشغول صحبت كردم تا در خانه نازنين باز شد ، به پشت سرم نگاه نكردم  ولي نيمرخ را برگرداندم و او كه مرا ديده بود ، در جلوي در صدايش را بلند كرد و هم خطاب به داخل و خانواده اش و هم من در بيرون گفت : راستي دانشگاه كلاس فوق العاده گذاشته ، ممكنه دير برگردم.
از زرنگي او خوشحال شدم و با ياور قراري در دفتر گذاشتم و از او جدا شدم و براي پيوستن روانه سايه نازنين شدم ، به او نزديك مي شدم از راه رفتنش فهميدم نازنين مغروري است براي اينكه غرورش را بشكنم و با او راحت شوم ،تصميم گرفتم او را تحسين كنم و با اين كار او را به سبب جنسيتش از خود بي خود كنم و او را فرو بريزم ، به او رسيدم و سلامي آميخته با محبتي عاشقانه به اوكردم  و او با زيركي فقط به من لبخند زد و اين نشان از همان غرورش داشت . به او گفتم دوست دارم صداي قشنگت را كه در جلوي در خانه تان شنيدم ،بار ديگر بشنوم.
باز هم لبخند زد و من باز هم به او سلام گفتم و جوابي آرام شنيدم ،نازنين اجازه مي دهي با هم به پارك برويم ، برويم؟ گفت: بايد بروم دانشگاه . با او در مورد رشته و دانشگاهش كمي صحبت كردم از او خواستم تا بعد از كلاسش با هم باشيم ، پذيرفت و گفت : ساعت يازده در پارك پهلوي دانشگاه است ، خواستم با او شوخي كنم  ولي مي دانستم بايد حرفي بزنم كه ارزش آن بيشتر از خاموشي باشد ، لحظه اي خاموش بودم و با لبخند درياي نگاهش را مي نگريستم آنگاه گفتم : تا ساعت يازده چشم انتظار روي ماه توام ،گفت:خيابان شلوغ است و پارچه به دوشها كج نگاه مي كنند ، بهتر است از هم جدا شويم ،من ساعت يازده حتماً به ديدارت مي آيم ،به اميد ديدار گفت و همچون دوستي دوست داشتني ، دوستانه از من جدا شد.
ومن خوشحال از اين آشنايي تا ساعت يازده بيقرار بايست سپري مي كردم ،تصميم گرفتم كه تا ساعت يازده خود را به گونه اي سرگرم كنم بهتر ديدم ، اوقات را با خود خودم ، سپري كنم .
ياد آن زماني افتادم كه  در برخوردهاي عاشقانه خود را حقيرانه مي ديدم  و اين حقير بودنم ، سبب خجالتي شدنم شده بود و شايد سبب ساكن ماندن و حقارت جلوه نماي افسردگي و فلاكتم بود ، خود خويش ناجيم شد .
حالا ديگر خودم را حقير نمي دانستم واين سبب بدست آوردن و مهيا كردن فرصتها  مي شد .
به سختيهايي كه بر خود مي گرفتم و افكارم را آنچنان در هم فرو ريخته بود ، فكر مي كردم ، وآنزماني را ياد مي آوردم كه كوشش عمدي در تفكر را كنارگذ اردم تا اراده با عشق همراستا در فكرم حركت كند و با شادي به سوي هدفم حركت كنم ، زيرا  اراده وعشق همراستا بود كه آينده مورد نظرم را به راحتي به ارمغان آورد ، پس يك راه ايده آل براي عشق ورزيدن را ، تفكرات خوش در حيطه مو ضوعهايم مي دانستم .
نازنين ، رشته زبان شناسي  فرا ميگرفت و اين مرا خوشحال مي كرد ، خوشحاليم بي دليل نبود،زيرا كسي كه زبان خارجي بخواند با نيم نگاهي به ديگر فرهنگها به آزادي محيط ميخندد.
تصميم گرفتم به محل قرار براي اطمينان نگاهي بيندازم. از اوضاع خلوت و بي عبور رهگذران عادي ،كمي مشكوك شدم ، عبور پارچه بدوشان مشهود بود ولي من ازآنجا كه راست ايستاده بودم  از سايه كج خود هرگز بيم نداشتم ، با خود فكر كردم چگونه مي توانم نازنين خود را خوشحال كنم ، به ياد گفته هاي قدما افتادم كه مي گفتند :  زن را با طلا مي فريبند و مرد را با زن ، سپس تصميم گرفتم ، دستبند طلاي خودم را به او بدهم تا اينكه او را آزمايش هم كرده باشم.
پس از مدتها انتظار ساعت يازده رسيد اما خبري از نازنين نشد ، ولي پس از پنج دقيقه بي قراري تمام ، دستي ناز شانه ام را نوازش كرد ، آري نازنين بود ، با احترام جلويش بلند شدم و به او دستي از دوستي دراز كردم و بي اعتنا به اطراف در كنارم روي نيمكت سبز پارك نشست .
 زير سايه درختان پارك ، همنوا با پرندگان ،گرم گفتگو شديم ، او از اينكه دير كرده از من معذرت خواست و من ناراحتي و بي قراري خودم را برايش شرح مي دادم و در اين بين مي خواستم به او حس گناهكاري را تلقين كنم تا اينكه در عوض بهره اي از او بگيرم و يا اينكه انگيزه جبران كردن آن را پيدا كند ، هم در گفت و گو و هم در كردار.
اما او مي بايست باور مي كرد و باور كردن اين موضوع ، اثبات راستگوييم بود . تمام سعي خودم را كردم تا به او بفهمانم از دل با او صحبت مي كنم ، روحياتم را با گفتارم وفق مي دادم و ظاهراً تمام گفتارم بر راستگويي مي نمود.
او را آدم هوسبازي نمي ديدم و گفت را به آنجايي مي راندم كه برايش مهم و دوست داشتني بود. از رشته اش كه آ ينده اش در آن رقم مي خورد صحبت به ميان آوردم  و رشته اش را پررنگ جلوه كردم.
 به او گفتم :هيچكس هيچ كلمه اي را بي خود برزبان نمي آورد ، به طور حتم منظور وسببي باني آن كلمه و گويش است، به نظر تو وقتي من به تو بگويم، دوستت دارم چه چيزي بانيش است؟
نگاهش كمي بيتوته بود گويا از پارچه به دوشها مي ترسيد ، به اوگفتم نگراني؟
 نازنين به پارچه به دوشان كه پسري را كتك مي زدند ، انداخت گفت :مي داني ! افتخار در در خشك كردن قطره اشك است ، نه جاري ساختن سيل خون ،آنهم براي اهريمن  اينها مي گويند ما از آزادي بد استفاده مي كنيم . آزادي آن نيست كه هر آنچه ميل داريم انجام دهيم ولي نبايد آزاد باشيم تا هر آنچه حقمان است انجام دهيم .آيا  ما حق دوست داشتن را نداريم .آيا بايد روحمان را در كالبدمان اسير كنيم و بر دل مهربانت كه باني دوست داشتنم است چشم بپوشم .خنديدم و گفتم به قربان مرامت ، فداي زبانت، رشته ات را درست انتخاب كرده اي ، نابغه نازنين.
چنان سر گرم صحبت شده بودم كه متوجه نبوديم كه پارچه به دوش كثيفي پشت سر ما گوش ايستاده بود و حرفهايمان را كه در ريل عاشقي آمده و سير مي كرد ، شنيده و دوستان همانندش را خبر دار كرده تا به سراغ مان آيند تا اينكه به قول خودشان ما را به راه راست آورند .
من كه برنامه ريزي كرده بودم با زبان منطق قلدر ها را رام كنم و هيچگاه تنم را درگير دعوا نكنم به يكباره چهار نفره همچون چارپايان مرا لگد زدند و جيغ و فريادي را كه نازنين سر داد با تهديد به اينكه بازداشتش مي كنند وبه خانواده اش مي گويند ، وادار به خفگي كردند و او با ناله هاي من به خود مي لرزيد و هق هق گريه مي كرد و وقتي با صداي خفه و لرزان خواهش كرد ، رهايم كنيد ، يكي از آنها مچ دستش را گرفت و كشان كشان به طرف بيرون پارك برد ، و آنگاه بود كه من ناله هايم به اوج رسيد و شايد بيهوش شدم كه متوجه تمام شدن ضربات و جدا شدن چارپايان نشدم . پس از زماني كه نمي دانم چقدر طول كشيد ، غرق در مبهوت و ماتم چشمهايم را بر روي بدبختي ها باز كردم.
بر حال  خود و نازنين افسوس خوردم ، بر حال  خود كه فكر مي كردم منطق زبان كارساز است و اينكه شهامتي را در عمل نداشتم و از خود دفاع نكردم ، و بر نازنين به سبب اينكه گرفتار بند چار پايان شده بود و آينده اش را خراب كرده بودم .
سپس به خود گفتم : بايد كاري كنم ، بايد فكري بكنم و با زحمت پا شدم و بر همان نيمكتي كه لحظات خوش را بر آن طي كرده بودم ، دوباره نشستم . زيرا رمق راه رفتن نداشتم ، پس فكر كردم و فكر ، به بودن ، به نبودن .
سعي كردم به بودن بيشتر بينديشم ، زيرا زندگي يك فرصت  براي تن من بود و بايست از فرصتها استفاده  كرد ، اين شانسي يا بدبختي است كه يك بار به سراغ تن مي آيد و اين شانس يا بد بختي را من مي سازم . به مرگ انديشيدن و به ياد اينكه  بميرم يا سر انجام بميرم ، اراده‌‌ي زيستن را سست مي كند ، گر چه مرگ حقيقتي است كه بر زندگي سوار است.
با چشمان زهر آلود           مي نگرم بر دنياي قهر آلود                تا آينده چه آيدم سود
كينه خيلي بدي در دلم پديد آمده بود ، به طوري كه هر چه به نظر مي ديدم ، دشمن خود مي دانستم ، و در اين موقع فكر نمي كردم كه دشمن پرروي آسايش زيستن را به هم مي زند و يا اينكه دوست پروري امكانات و آسايش را به دنبال دارد.
زير درخت  بدجوري نفس نفس مي زدم ، به طوري كه تمام اكسيژن حواليم را مي رباييدم و اين امر سبب مي شد ،آنچه را كه فكرش نمي كردم به فكرم هجوم آورد ، فكر هاي گوناگون تند وسريع از مقابل چشمانم رژه مي رفت .

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 17:53  توسط قریشوندی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 17:28  توسط قریشوندی  | 

 

 

 


داکُم هی… داکُم…. dakomey hey… dakom…
چی کُنار لُوه ره… عزیزم
پَر وَش نَمَنده
chi konare love rah… azizom
par vash namandeh
آ…ی یه گلی منه مالمون رده غریوی
هی دل هی دل هی دل… آ…ی عزیزم…
aay ya goli mene malemoon rade gharivi
hey del hey del hey del… aay azizom
هرکمون نازک‌دلیم سیس بگریویم
ای ووی به دلم… ووی به دلم…
aay harkemoon nazokdelim sis begerivim
ey vooy delom… vooy be delom…
عزیزم هی داده بیداد… azizom hey dade bidad…

ترجمه:

مادر… اه مادر (لفظ درمانده‌گی)
عزیزم مثل درخت کُنار لب راه…
برگی برایش باقی نمانده
گلی از دیارمان به غربت رفته‌ست
ای دل.. ای دل… ای دل…
هر کداممان که نازک‌دلیم برایش اشک بریزیم
وای بر این دل… وای بر این دل…
عزیزم… ای داد بیداد…

توضیح: کُنار درختیه که برگهاش رو با اسم «سدر» توی حموم کردن به‌کار می‌برن و تو مناطق بختیاری‌نشین به‌وفور یافت میشه و میوه‌ی کوچیک و خوشمزه‌ای داره!
کُنار لب جاده به‌دلیل اینکه هر رهگذری سنگی بهش می‌زنه یا با چوب به جونش می‌افته در اکثر مواقع برگ‌هاش ریخته و میوه‌هاش به تاراج رفته!

نام آهنگ: غریوی (غریبی)
آلبوم: مَندیر (منتظر)
خواننده: استاد ملک‌مسعودی

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

مو هنیزه مندیرم
مَر ایبو بی تو مندِن
mo hanize mandirom
mar eebo bi to manden
تی به رَهِت ایمَهنُم
چینکه سخته دل کِندن
ti be rahet eemahnom
chinke sakhte del kanden
شَوقِ دیدارت هر دم
تَش اِنه مِنه جونُم
shavghe didaret har dam
tash ene mene joonom
سی تو چینو ایسوسُم
سی تو چینو ایخونُم
si to chino eesoosom
si to chino eekhoonom
بهارُم زرده، ز جون سیرُم
خُوت ایدونی بی تو دلگیرُم
baharom zarde, ze joon sirom
khot idoono bi to delgirom
مَندُمه خُومه تک، داغ دیری ز یَک
کِرده دی پیرُم
mandome khome tak, daghe diri ze yak
kerde di pirom
تا تش اینی به جونُم
سی تو چینو ایخونُم
ta tash ini be joonom
si to chino eekhoonom

ترجمه:

من هنوز منتظرم
مگر می‌شود بی تو بمانم
چشم به‌راهت می‌مانم
چون برایم سخت است دل کندن
شوق دیدار تو
آتش به جان و روح من می‌کشد
برای تو این‌گونه می‌سوزم
برای تو این‌گونه می‌خوانم
بهارم (همچو خزان) زرد و بی‌روح است
خودت بهتر می‌دانی که بی‌تو دلگیر و افسرده‌ام
تنها مانده‌ام، داغ دوری از هم
مرا پیر کرده است
تا زمانی‌که خیالت آتش به جان من می‌زند
برایت این‌گونه خواهم خواند

نام آهنگ: تی به ره (چشم به راه)
آلبوم: هی جار
خواننده: حضرت استاد مسعود بختیاری

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 16:57  توسط قریشوندی  | 

بشي تا بشينم همنشينت بوم

همراز تيئا پر ده خينت بوم

بشي تا بشينم سيم بگوي رازت

سيم بگوي زه رهها دير و درازت

بشي تا بشينم کي رهتن بسته؟

کي چنو زه رهتن کردته خسته؟

با تشکر از آقایی خدایی

با تشکر از دختر بختیاری

 


 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 19:39  توسط قریشوندی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 22:23  توسط قریشوندی  | 

دیدار محمد رضا شاه پهلوی از پاسارگاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 22:20  توسط قریشوندی  | 

چند تشكل غيردولتي خواستار تعويق آبگيري سد سيوند شدند

خبرگزاري جمهوري اسلامي ۸۴/۰۸/۱۵

در اين بيانيه كه نسخه‌اي از آن روز يكشنبه به ايرنا نمابر شد، با اشاره به‌فرستادن بيش‌از ۷۰هيات باستان‌شناسي به‌مصر براي مستندسازي محوطه "نوبيه" از طرف يونسكو كه‌آن را براي ساخت سد "آسوان" آماده ساخت، از سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري خواسته شده با تخصيص اعتبار مالي لازم، كار مستندسازي و حفاري تنگه بلاغي با دقت، گستردگي و امكانات بيشتري به اتمام رسد.

در بخشي از اين بيانيه آمده است: تنگه بلاغي باپيشينه‌اي به‌گستره  ۱۰هزار سال، به دليل عبور عشاير و مسير كاروان‌رو تاريخي و جاده شاهي معروفترين و كهن‌ترين جاده بين‌المللي جهان و آثار ارزشمندي چون سكونت‌ گاه ‌هاي ‌انسان‌ هاي دوره پارينه‌سنگي، بقاياي دهكده‌ها، كوره‌هاي ذوب فلز و كوره‌هاي هفت هزار و   ۵۰۰ساله سفالگري، سازه‌هاي آبي و دفاعي و گورهاي باستاني از اهميت بسزايي در شناخت تاريخ ما برخوردار است كه‌آبگيري سد سيوند مي‌تواند تمامي‌اين آثار را به زير غبار فراموشي و شايد نابودي ببرد.

 

"رطوبت ناشي‌از درياچه پشت سد در درازمدت بر زيست‌بوم منطقه تاثير گذاشته و با پديدآوردن و رشد دادن گياهان مخرب بر روي سازه‌هاي دشت پاسارگاد (كاخ بارعام، كاخ دروازه، كاخ اختصاصي، گور كمبوجيه، نيايش‌گاه و بويژه آرامگاه كورش) و حتي شايد "نقش رستم"، "نقش رجب" و "تخت جمشيد" اثرات ويران‌گري بر اين يادمان‌هاي گرانقدر خواهد داشت."

اين بيانيه به امضاي "كانون گسترش فرهنگ ايران بزرگ" از اصفهان، "انجمن افراز" از تهران، "انجمن مهرآيين" از رامهرمز، "كانون جوانان پارس" از شيراز، "كانون آريا" از دانشگاه تهران، انجمن‌هاي "كهن دژ" و "كاوه آهنگر" از همدان، گروهي از دانش‌آموختگان "بنياد نيشابور" و نزديك به يكصد نفر از دوستداران ميراث فرهنگي رسيده است.

حجم درياچه پيش بيني شده براي سد سيوند ‪ ۲۵۰ميليون متر مكعب است و اين سد امسال آبگيري مي‌شود.

سد سيوند در منطقه تنگ بلاغي در شهرستان پاسارگاد در فاصله ‪ ۱۱۰كيلومتري شمال شيراز در دست احداث است كه از سال ‪ ،۷۱عمليات مطالعاتي و اجرايي آن آغاز شد و تاكنون ‪ ۷۰درصد پيشرفت فيزيكي داشته است.

درماههاي‌اخير، برخي از دست اندركاران ميراث فرهنگي كشور درمورد واردشدن آسيب احتمالي به بعضي آثار تاريخي اين منطقه، ابراز نگراني كرده‌اند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 23:21  توسط قریشوندی  | 

 
 
  Caltural heritage of Bakhtyari land

 تصویر: سرزمین بختیاری . محل زیارتگاه شهپیر در منطقه مخزن سد کارون ۳ که زیر آب رفت.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 23:5  توسط قریشوندی  | 

اشکفت سلمان {تاریشا}

 

این هم خبر های مربوط به اشکفت سلمان

 

محوطه باستاني اشكفت سلمان در سه كيلومتري جنوب ايذه واقع شده و به دليل اهميتي كه دارد حريمي براي آن در نظر گرفته شده است اما شهرداري اين شهرستان متاسفانه بدون اعتنا به اين كه سازمان ميراث فرهنگي حريم اشكفت سلمان را تعيين و رسما به استانداري اعلام كرده است با شخصي حقيقي قرارداد بسته تا در آن جا هتل و آمفي‌تئاتر بسازد. »

 جعفر مهر‌كيان، مدير پايگاه ميراث فرهنگي آياپير ايذه، به خبرنگار فرهنگ و هنر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ـ منطقه خوزستان ـ گفت: « از لحظه‌اي كه اين فكر مطرح ‌شد مخالفت از سوي پايگاه ميراث فرهنگي ايذه كه من مسؤولش هستم، صورت گرفت. من مرحله به مرحله عكس دارم و مرتب و مكرر مخالفت خود را نشان داده‌ام. ما در تمام مراحل گفتيم اين كار را نكنيد اما آنها ما را تهديد كردند. تطميع كردند. ما مخالفت كرديم و گفتيم اين ساخت و ساز حريم مرآب و منظري محل را از بين مي‌برد و باعث مي‌شود نسل آينده از اين طبيعت محروم شود. »

 مهركيان ادعا كرد: « از قرار دست‌هايي پشت اين قضيه بودند. از جمله دادگستري اهواز كه به شدت از آن گلايه و شكايت دارم چراكه شاهد بودم به ضرر ميراث ملي ما و به نفع بخش خصوصي راي داد. در دادگاه با غيبت ميراث فرهنگي حق را به ايشان دادند و ايشان در همان فرصت به ساخت و ساز خود ادامه دادند. از مسؤولان كه وام تبصره سه دادند به شدت انتقاد دارم. مسكن و شهرسازي اعتراض دارد. كسي به اعتراض مسكن و شهرسازي ايذه مبني بر نبود مجوز براي ساخت و ساز در طرح هادي و طرح جامع شهري توجهي نكرد. به عبارتي به يك حريم رسمي و قانوني تجاوز شده است. »

 بازرس انجمن باستان‌شناسي ايران با تاكيد بر اين كه ساخت و ساز در اشكفت سلمان بي‌اعتنايي به قانون را نشان مي‌دهد، تصريح كرد: « اگر با اين مورد برخورد نشود، تمام حريم از بين خواهد رفت. در دادگاه دوم كه متاسفانه نمي‌دانم كه ميراث فرهنگي حضور داشت يا خير باز هم راي به نفع مالك دادند و سازمان مي