به نام ايران
چند سالي خود را فراموش كرده و از سرزمين روشنم دور و جدا گشته ام ، در جدال با خود هستم تا خويش را بيابم و اينچنين به سرزمين روشن خاموش شده ي نيك نياكانم برگردم ...
به ياد مي آورم روشنايي ايران ،كشور نامي تاريخ كه مهر فروزانش را همچون دست خداوندگار بر سايه زمين كشيد . همان ايراني كه دروازه هاي جهل را سالها از نفوذ اهريمن تاريكي بسته نگه داشت و آنسان كه خلق هر كشوري انتظار دست خداوندي ايران را مي كشيد...
ولي اما صد افسوس...
تند بادي شديد از سوي ماسه زار ، گرد و غبار غليظي را روانه ي سرزمين نياكانم نمود تا اين سرزمين روشن را به سرزمين تيرگي بكشاند . اين تند باد بي سابقه در و ديواري نمي شناخت و با صدايي همچون حركت شمشيرهاي آزاد به خانه ها هجوم مي آورد تا چشمان مردمان سرزمينم را كور كند.
...اين تند باد سالهاست مي وزد و طي اين زمان ماسه ها بر چشم چه ميليونها كه نرفت و چه چشمها كه كور نكرد. اكنون بيشتر سرزمينم را تلماسه ها فرا گرفته و چه ميليونها دست كه زير تلماسه ها گرفتارست .
شنيده ام در ميان اين تلماسه ها همواره به سوي انديشه ي مهاجراني كه براي ديدن خاكستر آتش ديروز به سرزمين پاك ديروز مي آيند تيرهايي شليك مي شود و اين تيرها آغشته به جهلي است كه افراد را سست و بي اراده مي كند.
همه ي اين گفته ها برايم عجيب مي نمود . بر اين شدم تا به خاك خاكسترم برگردم و حقيقت را در ميان خاك خودم جويا شوم .
شايعه ي شليك تيرها وحشتي عجيب در وجودم انداخته بود و همين مانع از پيغام رساني مغز پر آشوبم به سوي پاههايم مي شد ، پس از چاره انديشي براي رهايي از اين سد پيغام به فكر سپري در برابر تيرهاي اشغالگران، فرو رفتم .
پس از كنكاش به اين فكر رسيدم كه تنها چيزي كه مي تواند در برابر جهل دوام آورد ، تكيه بر عقل و انديشه اي است كه دايم ، تجزيه لحظه ي گذر را بهمراه خود داشته باشد.
گفتگويي را با عقل و انديشه ام آغاز كردم و از او خواستم تا ياريم رساند .پس از درنگي ، انديشه ي روانم به خواسته ام پاسخ داد . وچه شيوا گفت : ياريگر توام.
آري ؛ زندگي انديشه ي هميشه روشن است و براستي نمك زندگي روشنايي است.
از انديشه خواستم روشنترم سازد تا از اين ترس رهايم كند و راهيم كند .
انديشه ام گفت : با نگاه به داشته هايت كنكاش مي كنم و به آنچه از جهل و نادان به دور باشد به اين داشته ها مي افزايم ، در سرزمينمان به يقين بايد هميشه فرياد تكرار باشد تو ديگر در اين گذر، اسير تكرارم نكن . بگذار آزاد باشم تا پي آزادي برويم من سياست خود را براي تو پي مي گيرم .
سرزمينمان در ميان ماسه هاي جهل فرو رفته و غرق در ناداني شده ما خواهان اصالت باستاني خويشم آن اصالتي كه پيشرفت در پيروي از آن است.
اصالتي كه به باد فراموشي سپرده شد .همان اصالتي كه درونش انديشه هاي پاك نيكوكاري و راستگويي ميدرخشيد و زمين را باران ميداد.
حق ما در سرزمينمان است حقي كه نسبت به ارزشها وثروتهاي آنجا داريم و افسوس كه همه ي داراييمان زير چنگال فرزندان اهريمن به تاراج مي رود ، زيرا:
قيمت چه داند لشكري جنس به غارت برده را
چگونه حقوقمان را بگيريم ؟ چگونه ؟ راه بلند و همت بلند مي خواهد تا سربلند شويم ، خسته كننده مي نمايد، ولي با شجاعت و گذراني بدون ترس ، شادماني به استقبالمان مي آيد.
پس با دانستن هدف خويش، براي مقابله با سياست ، با سياست قدم خواهم گذاشت.
با انديشه ، شجاعت درون بر ترس برونم چيره شد ، نفسي آرام در هواي مه آلود سركشيدم و با گذر از تنگناهاي بدبختي به سرزمين تاريكم گام برداشتم...
آه ، گويا آب سردي بر تنم ريخته شد، هرگز فكر نمي كردم كه سرزمين آفتابم چنين ارمغان سردي بپذيرد . همه ي لبخندها ، يخ بسته اند ، زمان سرزمينم نيز .
با چهره اي آرام در ناجاده اي از سرزمينم كه فاصله طبقاتي اش چشم را مي آزارد ، آرامتر از هميشه قدم ها را با انديشه برمي دارم.
چهره هاي مردم را دو گونه ميديدم ؛ چهره هاي ساده اي كه مظلومانه غرق در ماتم عالمان ماسه زار بودند و من آنان را ايده آليسم فريب خورده مي نامم كه خود را زير گروه طبقه اي مكاركرده بودند تا برايشان مرثيه ي حاكمان ديروز را بخوانند و آنان همچون تيماران روانستان زاري كنند ، آن گريه و زاري كه برايشان عادت شده است . اين طبقه ي حيله گر را ايده آليسم هاي ماترياليسم صفت مي نامم .
از زماني كه به عقل و انديشه مي نگرم ، توان شناخت بسيار خوببي را پيدا كرده ام ، پس تصميم گرفته ام تا از اكنون نگرش ، دين و آيينم را براي زدودن هر گونه شك وترديد بر همين انديشه پي بگذارم و با اين راه از راه وراثتي جدا مي گردم تا هاله ي شادي لحظه اي بر تنم بوزد و با خودش موجي از اطمينان را به نفسم تقديم كند .
به دنبال راهكاري براي تقويت عقل و انديشه ام مي گردم و براي همين باز از انديشه ياري مي خواهم .
انديشه مي گويد : سپردن لحظه ها ، گفتار و تمامي برداشتها به داشته ها آسان است اما چنانچه به آن ، با آگاهي عادت كنيم ، آگاهي متناوب مي خواهد . آن گاهي كه با خماري به دنياي بيماري مينگريم ،فكرمان ژوليده وسر انجامي پلاسيده خواهد داشت ، پس انديشه را بيدار بگذار تا با همه ي حواس دريابد ، شايد كليد آزادي بيرون اينچنين ديده گردد .
در انديشه ي جامعه ام؛ بدون داور ، برابري مفهوم خود را گم كرده است .چگونه مي توان با كمترين انتظار ، برابري را به اين دشت ناهموار كشانيد ؟
دريافتم اين امكان ممكن نيست مگر اينكه امكان سوار شدن بر طبقه ي حاكم را بدست آورد و اين امكان ممكن نيست ، مگر با زير گرفتن همترازان راكد و خاموش و يا نابودي ضحاك منشان مار بدوش .
اكنون كه نور آتش ازبين رفته ، در ميان دود خاكستر دشوار مي توان حقيقت را ديد ، ولي من همچنان جوياي نوري از آتش در ميان خاكسترم ، در پي راز رهايي .
به نزد كوه با شكوه پايداري كه در كناره ي خود گورستاني با جسدهاي بي روح شده را آرامش ميداد درنگي ايستادم و به شتاب انديشيدم .
به پاي كوه پايداري تكيه دادم وبه پاي كوبي برماسه ها وپاي كوبي دركناره ي آتش مي انديشيدم ، سپس خودم را با نگاهي پهناورتر از جايگاهم تجسم كردم تا دريافت درستتري از خود وجايگاه تازه ام بدست آورم . با اين رهيافت ، نه تنها ميتوانستم برداشت و نگاه ديگران را از خود ببينم بلكه سبب شناخت بيش از پيشم گرديد .
با اين ديد، آگاهانه دريافتم كه مشكل مي توان كسي به پرسشهاي روشنم ، پاسخ راهبري بدهد. زيرا دريافتم بيشتر مردمان اكنون ، يا در لاك خود غرق ايده آليسم رواني شده اند و يا به خوش گذراني و يا باده گساري مشغولند ، خوش گذرانهايي كه روح خود را خاموش كرده اند وباده گساراني كه در پستوي خانه ، روح خود را نوازش ميدهند .
يقين دارم هر پرسش من در اينجا ، يا با منطق خياليشان ويا با مشت اعصاب خرابيشان پاسخ مي گيرد ، ولي چون تاريخ نشان داده مردان بزرگ از دل بدبختي ها بيرون مي آيند ، پايم را براي هر خارزار آماده كردم وگفت روشن خويش را به آيينه انديشه ام سپردم تا پاهاي لرزانم را پايداري جاوداني ببخشم .
مي خواهم از اين پي با سادگي ديروزم فاصله بگيرم ،چرا كه تا كنون مرا در زمان اكنون سرد كاشته است ، براي سرسبز ماندن در دنياي بي آفتاب سياه به دستاني پر خون نياز است ، آفتاب براي طلوع قرباني مي طلبد . پس تدبير را دريافتم و با سياست پيش مي تازم ، سياستي كه تا شناخت ياران و بدست آوردن محصول باران ،آشكار نشود .
البته بايد مواظب باشم تا پيشرفت تكنولوژي سياستم را در بين راه برهنه نكند .
به كوچه و خيابانها قدم گذاشتم با اينكه ميدانم اينان مردم عادي اند و نبايد كارشان از خودشان دور باشد ، نگاههاي عجيبشان مرا مي هراساند و به همين سبب به انديشه روي مي آورم كه همچنان به من ميگويد ؛ زندگي بدون ترس اقتدار مي بخشد ، حريف را لرزان و لذت زيستن را با نگريستن به ارمغان مي آورد .
زندگي هر كس ، هستي خودش است . كسي كه به نگاههاي ديگران اهميت مي دهد و هميشه آن نگاهها مانع و يا به عكس سبب انجام كارهايش ميشود ، زندگي خودش را تباه و تقديم ديگران ميكند ،در حقيقت چنين شخصي زندگي نمي كند .
پس از اين انديشه نتيجه جالبي گرفتم اينكه به دنبال كار خودم بروم و بر اين هدفم كوشش كنم ،چنانچه در برخوردهاي اجتماعي ، اطرافيان متوجه جديت و كوشش در راه هدفم شوند ، به هدفم چشم مي دوزند و اگر افتخار ، آزادي و شادماني دنباله ي هدفم باشد به دنبال هدفم مي آيند . چه بسا اگر نااميدي طغيان كرده باشد ديگران مرا الگوي خود قرارخواهند داد .
اين روش مي تواند براي دستيابي به هدف مناسب باشد ، زيرا آدمهاي با هدفهاي محكم همواره الگويي براي انديشه هاي لرزان بوده است . پس استوار خواهم شد ولي نه به درجه استواري بر روي هر چيز و نه به درجه استواري خود خواهي ، آن خود خواهي كه ارمغانش غرور و دست انداختن ديگران باشد تا چنين خود را نام آور و تك تاز ميدان كنم و يا ويران .
در جاده هايي كه آرام و راست به چشم مي آمد به راه خود ادامه دادم ، در پايان جاده شهري با آسماني تاريك به ديده آمد ، در بين راه پاسباناني ريزسال با پارچه هاي به دوش انداخته جلويم را سد مي كنند و پرسشهايي از ويژگي زندگي خود و خانواده ام ، از چرايي اينگونه پوشيدن پوشاكم و ديگر اينچنين ، مي پرسيدند و آن هم چه قلدرانه!
با افسوس از اينكه ديگر به مانند گذشته ي پاك احترام كوچكتر به بزرگتر فراموش شده ، من نيز مي بايست از احساساتشان بر خلاف انديشه پيشينم استفاده مي كردم . ولي با سياست هم كيش بودن و الگو يا به قول خودشان مرجع تقليد مشترك يعني « آقا!» از سدشان گذشتم و با اين انديشه ها روانه ي شهر شدم كه چرا اينان نمي خواهند فكرشان را گسترش دهند و چرا به يك الگو بسنده مي كنند .
من بر اين باورم كه با تقليد نه تنها كسي از مرجعش پيشي نمي گيرد وچه بسا كه هر نسل با تقليد ، از گردونه ي زمان پس خواهد افتاد . اينان طوطياني هستند كه خود را در قفس انداخته اند :
طوطي براي تقليد در قفس است ، براي رهايي از ديو پليد همين گفته بس است .
كودك همچون طوطي در قفس است و آن هنگام كه خود تصميم به گفتن مي گيرد آنگهي است كه جان آدميت بر تن او نشسته است . پس جان و روح خويش را كشتن ، كودكانه هم نيست .
با اين فكرها قدم زنان به نزديكي شهر رسيدم ، صداي گريه وناله از همين آغاز ، در دل من از راه رسيده ، احساس غم و اندوه كاشت . جلوتر رفتم دو گروه جدا شده از مردم را ديدم كه در غم و عزا نشسته اند و از كار بيكار شده بودند.
يك گروه در سوي راست جاده وگروهي ديگر در سوي چپ ، به سوي چپ نزديكتر بودم ، قدم زنان و با سرگشتگي به نزد شان رسيدم و از چرايي پريشاني و زاريشان پرسيدم .گفتند: دردي جوانان ما را گرفته است دردي كه مي گويند به زمان گذشته برمي گردد . به ما مي گويند ماده اي در مغز جوانان شما ترشح مي شود وآن ماده اي واگيردار است وچون نمي خواهيم همه به اين بيماري مبتلا شوند ، بايد اين گروه از جوانان نابود شوند تا جامعه سلامت بماند .
ديگر تعجب نمي كردم زيرا از اين پس ميدانستم حكومت جهل از دانايي گريزان است و از هر نوع اطلاع رساني مي ترسد.
به سوي راستم رفتم و عزاداري آنان را مي ديدم كه براي شنزارهاي فرسوده يشان اندوهي تازه گرفته و بوق و كرنايشان فكرها را خواسته يا نا خواسته درگير و مختل مي ساخت .
گمان كردم اينان از آن ايران نيستند ولي افسوس و صد افسوس اينان ايرانياني هستند كه ناخواسته به زور شمشير و زمان و دروغ ، به كتاب عرب طلسم شده اند . كتابي كه قطره ي مهر وخوبيش را از درياي ايراني ايرانيان وام گرفته و دشمني و كيني جاودانه بر آن افزون ساخته است. در ميان صدا و شيپوور عرب به ناچار دور شدم و باز افسوس كه چرا ؟
انديشه ام كه لحظه اي نينديش شده بود ، با نفس تازه اي كه كشيدم گفت : اينها انديشه يشان را به مرجع تقليد واگذار كرده اند تا هر آنچه به آنها بگويند ، بدون انديشه باور كنند .
قدم زنان كه مي گذشتم به ياد برنامه اي كه براي اين سفر آماده كرده بودم افتادم و چون در موقعيتهاي زماني ومكاني احتمال تغييرش بود ، مي بايست هر از چند گاه آن را ارزيابي ميكردم ، پس بهتر ديدم ، آن را طوري كه دوست داشتم بگويم تا با استواري و هيجان بيشتري به سوي هدفم گام بردارم ؛
حجم ميدواند مرا
به سوي موج بر بيكران درياها
عشق ميرواند مرا
به سوي عرش بر بيكران آسمانها
آري ،همه ي اعمال زندگي مرا مي دواند ، به سوي حركتهاي درون اجتماع،هدف نهايي ، مرا مي كشاند ، به سوي افتخارات بزرگي كه آسمان ديده است .
حال مي بايست به دنبال ياوري مي گشتم ، ولي به ياد زخمهايي مي افتادم كه نادوستان عرب زده ي پيشين به من زده بودند وهمچنين شعري كه خاطرم را بيش از اين مي آزارد ؛
دوستي با هر كه كردم خصم مادر زاد شد آشيان هر جا گزيدم لانه ي صياد شد
آن رفيقي را كه با خون جگر پروردمش حكم قتلم را كه دادند بر سرم جلاد شد
با همه ي اين حال اين بار ، زندگيم با زخم خوردن سپر نمي گيرد ، اين بار براي آزادي آمده ام حتي به قيمت تن .
وقتي آزاد مي نگرم ، خودم را در دنيايي مي بينم كه مردمانش همچون مور و عقرب در هم مي لولند ، و من هم مورچه اي بيش نيستم . چگونه مي توانم در اين ميان گرهها را بگشايم ؟ دراين دنيا ؛ من ، هنگامي معنا مي يابد كه با ما باشد؛
من گرهي هستم كه با گروه ما مي گشايد
از اينگونه به قول خودم آزاد نگريسن خسته شده ام، انسان محدود است ، نمي خواهم محدودتر باشم . مي خواهم آزاد عمل كنم تا آزادتر ببينم ، مگر آيا مرگ مرا تا ميانگين عمر آزاد خواهد گذاشت ؟ نه ، نه ، پس در اين وقت اندك بايد لذت آزادي را چشيد ، از اميد كه نا اميد شده ام نمي خواهم ديگر به آينده و ديگران چشم خيره كنم ، حال فهميده ام ؛ آخرين اميد خود ماييم.
پس به فكر ايجاد گروهي شدم تا حكومت اهريمن را به تاريخ روسياهان بسپارم ولي پيش از گروه ياوري همراه وهمراز مي خواستم ، اما چون اكنون نمي توان چهره هاي فريب را از چهره هاي بي فريب شناخت ، پس نمي توان براي اين كار پيكار ، تكيه به غريبي بي آزمون داد و افسوس كه براي آزمون زمان مي خواست و سياست .
در سرزمينم جايي را براي ماندن نداشتم ، با تلاشهاي بسيارتاريك خانه اي به قيمت زحمت چندين ساله ام اجاره كردم و روي تخت خاري كه كنج تاريك خانه بود دراز كشيدم ،دستانم را زير سرم گذاشتم و با خود به انديشه رفتم تاخود سنگ صبور لحظه هاي زجرم باشم .
ميخواهم ياوري داشته باشم كه پيرو و يا همراهم باشد ، اما با اين چهره ي وحشت زده و حيران ،كسي بجز خوره ياورم نخواهد شد ، پس اين چهره ي زشت اجتماع را با اعتماد به وجود انسانيتم از اكنون خواهم شست تا با استواري شخصيت و مردانگي بتوانم نگاهها را به همراه خود براي آزادي بكشانم .
با پيكار خود شايد بتوانم ، اهوراي مزدا را به سرزمين گذشته ي انديشه ها باز گردانم و تپش شادي را بر رگ پيرواني كه هنوز اندكي خون ايراني درقلبشان هست جاري سازم.
شادي حق گرفته شده ي ايرانيان است ، حق ديدن حقيقت ، حق لذت بردن از همه ي احساساتش ، حق انتخاب ايرانيتش .
به هدف مي انديشم ، به زمان اندك بودن ، به زمان به هدف رسيدن ، به آنچه دلم مرا ميكشاند ، به آنچه عشق ميورزم ، ولي آيا اين ميلم چگونه مرا مي كشاند ، ميلم ، رغبت خواسته ي ديگران نيست !
اكنون كه در وجودم كنكاش ميكنم مي بينم كه مي توانستم ديگري باشم ، عشقم همانند عرب زادگان بر سر وسينه زدن براي هزار و اندي سال پيش باشد ، ولي انديشه خود را شكر گذارم كه مرا با نگرشي به دوران شكل يابي انديشه ام انداخت تا ارزشهاي نا لايقم كه برداشته از دوران كودكي ام بود ، پس زند و با منطق و دور از احساس ترس وتعصب همه ي انديشه ام را بازچيني و به روز كند تا به داشتن عشق خود براي هدف استوارترين باشم.
دريافته ام كه هدف هر آفريننده از آفريده اش تنها براي خودش بوده ،پدر و مادر، يا همان زن وشوهراني را كه براي پايدار شدن پيوند خودشان و يا براي فرياد رس آينده يشان بچه آفريني مي كنند ، نيز ، از اين دسته اند ، چگونه مي توان خودخواهي را باور نداشت ، خودخواهي درد بي درمان هر زمان را چگونه دور كنم .
نه ! من ايران را براي ايرانيان مي خواهم ، من خود را از صافي زمان نيز گذرانده ام ، خود من را براي خدمت به خود ما پالوده ام .
ولي آيا اين اجتماع ، خود را از اين صافيها گذرانده اند يا هنوز فريب ارزشهاي فريباي ذات زيبا پسندي را مي خورند كه برايشان مي آفرينند ، فريب بلند كردن ريزستان زندگي بجاي ارزش ، و در عوض سود بردن سود جويان از پوچ ارزش ساز.
من خود خواه نيستم ، ايراني حق شاد بودن وحق آزاد بودن دارد ،من حقم را با تمام نيرويم خواهم گرفت؛
حق را با تمام توان براي رهايي ، چه آشكار وچه پنهان ، با گامها ي استوار بي باكانه برميدارم .
ياور را از روي برنامه مي بايست از گروه روشنفكر مي گزيدم ،مي دانستم با اين گروه از افراد بودن كار چندان آساني نخواهد بود ،به ويژه اگر از آنها همراهي مي خواستم مجبوربه برملايي همه ي نقشه ي خود مي بودم ، وچون جوي شجاعت را حكومت در اين سالها به شدت خشكانيده ، از شك سيراب نشدن شجاتشان از همفكري تمام با آنان دوري مي جستم تا اگر زمان با ياريمان دادي دهد ، حقيقت حركت خشن وفوري خود را پس از آمادگي انديشه ونوشيدن داروي شجاعت از كتاب شاهنامه فردوسي ايراني را عنوان كنم و ياري ياوران را بيش از پيش درخواست كنم .
اما ياور كو ؟ ياور باخردي كه حاضر به همراهي تا قله ي بلند هدف عقيده باشد بدون ايستادن در پس سنگلاخ .
صبح بدون ياور برخاستم و دانستم كه نبايد منتظر تقدير بود تقدير خواسته را تقديم نمي كند ، تقدير قانون كنش و واكنش است ، تا من كار وكنشي نكنم انديشه ها حتي با روشن بينيشان كارگر نخواهند بود .
براي دگرگون كردن دوران در راه ميل به خواسته ي تاريخ عمر خود دير بكار شده ام ، پس از اكنون براي دگر گوني، كار دگر مي كنم ، كارهايي كه تا كنون نكرده ام !
پس برخاستم و با خود گفتم :
برو كار ميكن مگو چيست كار كه سرمايه جاوداني است كار
كار سرمايه است و سرمايه ثروت آور ، ثروت فرهنگ بر باد رفته .
با اميد فراوان به خيابان قدم گذاشتم ، تاريكي و تنهايي بي اميدم نكرد ، زيرا براي رسيدن به الگوي آينده ام تنها يك راه را يگانه نمي دانستم .
همچنان كه از خيابان گذر مي كردم و خانه هاي تاريك افسوس را بر زبانم مي آورد ،نگاهم به خورشيدي در زير ابر و مخفي شده درنقش هاي معماري ساختماني نه چندان كهنه مرا به يافتن ياور خوش بين كرد .
اين بار با رويي پر دكمه ي آيفون سنگ خورده ي خانه اي را براي يافتن ياور فشار دادم ، موزيك بوق آيفون را در انتظار باز شدن در مي شنيدم و چون بي نتيجه بود ، بر مي گشتم .
ازپشت سرم بدون شنيدن صداي در ، جواني خوش نوا صدايم كرد وگفت : بفرماييد. با لبخندي كه مي بايست آن را را بر لب نگه مي داشتم ، به سويش رو كردم و لبخند زنان و قدم زنان به پهلويش رسيدم ودست مردانه اي به او دادم .
با وراندازي به من ، به چشمانم خيره مي شود ومن با پوزش هاي پياپي ، مستانه از ساختمانش چشم بر نمي دارم ، خود را عاشق خورشيد و نه ابر نقش ساختمانش ، نشان مي دهم و از او نقشه قاب وخورشيد ساختمان و معمار آن را مي خواهم تا نقش خانه ام را با آن به تاريخ پيوند دهم ، با شنيدن واژه ي تاريخ ديده اش را براي ايده اش به ديده ام بيشتر دوخت و گفت : طراح اين طرح خودمم ، راستي.. مگر ابرش چه ايرادي دارد ؟ سادگي را در چشمانش نمي ديدم ، من از پوشاندن خورشيد افسرده بودم و مي دانستم كه او مي داند وگوشش را به هوشش نمي دهد ، زيرا جاسوس هاي فراوان شيوه يشان فراتر از كار من هم مي رود ، و او با اين همه جاسوس شايد با اينگونه برخورد حق داشته باشد .
با اين حال او اگر از ياوران روشني خورشيد باشد ومن برخوردم را با زود ترك نكردن آنجا نگه دارم با پرسش هايش ايده هايم را مو شكافي خواهد كرد .
گفتم :خورشيد بي پيرايه زيباست ، با لبخندي چهره ي متفكرانه اش را كه گويي به انبار انديشه ي غمناكي سرك كشيده بود شست .
به حياط خانه يشان دعوتم نكرد و گفت : بر مي گردم ،رفت و با طرح قاب و كاغذ سفيد و قلمي برگشت ، نقش قاب را با خورشيد و پرتوهايش بدون ابر را كه درهمان كاغذ سفيد كشيد ، به دستم داد وگفت :روي كاغذ ، خورشيد بدون ابر شده است . درحالي كه موج شجاعت از روي گفته اش به گوش و هوشم رسيد ، دريافتم كه هدفش از ابر روي خورشيد آشكاري جاودانه ي نور است و اينكه سرانجام ابر به كنارمي رود ، به كودني پيشينم خنديدم و بر دانايي بدست آمده ، بيخود باليدم .گويا به من اطمينان كرده كه اين سخن را گفته ، از آنرو كه مي دانستم اطمينان لحظه اي است وشايد فردا با نگريستن و انديشيدن درجامعه ، كسي ديگر شود ، بهتر ديدم بيشتردر پهلويش باشم ، تا حداقل خودم را برايش عنوان كنم ، از او خواهش كردم كمي ديگر مزاحم وقتش شوم تا از زاويه ي نزديكتر طرح را ببينم ، و او چون سرشت ايراني در وجودش بيدار بود ، بدون اينكه مرا بشناسد، با گفتن خواهش مي كنم بفرماييد تو ، دست روي شانه ام گذاشت و مرا به داخل دعوت كرد با نگاهي به نقش برجسته ي خورشيد در زير ابر ، با لبخند به مرد جوان گفتم : حيف از خورشيدي كه زير ابره ! مرد جوان لبخند زد و گفت : آره راستي اسمتو نگفتي ، اهل همين محلي؟
نخواستم از دنياي بي انتهاي دروغ استفاده كنم ، زيرا با رسم خورشيد در پيش خود ، روشناييش برايم يقين گشته بود ، اكنون نوبت شناسايي او بود و من نياز به اثبات جاسوس نبودن داشتم تا اطمينان رادرخاطرش جمع كنم .
گفتم : بنده نام را از ايراني به يادگار دارم ،من به تنهايي در خانه ي آغازين آن سمت خيابانم ، درست در قرينه ي خانه ي شما زندگي ميكنكم .
نياز به گفتن اجاره اي بودن آن نداشتم، چرا كه يكجا نبودن و بيقراريم ، آرامش شناختن من را از جانب او بيقرار ميكرد ، و از اطمينان به من درخاطرش كم مي گشت .
به او گفتم از طرح قاب كپي ميگيرم و اصل آن را خدمتتان مي آورم سپس از او خدا حاحافظي كردم و در خيابان عقب گرد به اين برخورد مي انديشيدم .
با خودگفتم ؛ آغازهردوستي پايا سلام وخداحافظي نشانه تداوم دوستي است و محبت در اين ميان پرتو مي افكند .
كارم ازچشمم ايرادي نداشت ، زيرا قبل از برخورد به جنبه ي آن هم انديشيده بودم ، از ميان جنبه هاي مختلف روشن كردن ، ارزش گذاري ، اطمينان كردن ،عاطفه را بر انگيختن سرگرم كردن ، لذت بردن ، شستشوي مغزي ؛ القاء كردن ؛ زير نفوذ در آوردن و ديگر اينچنين ، تنها به جنبه ي همفكري براي آغاز يك گروه مي گشتم .
چندان نتوانسته بودم ، انديشه و احساسات آن جوان را با برخوردم برانگيزانم تا با ديدن حالتهايش ارزشهاي درونيش را بيرون بكشانم به شخصيت واقعيش پي ببرم ، اما باهمه ي اين حال ، به ديده ام ، از ايده ام دور نخواهد بود ، وهمراهي ما كاري براي آغاز گروه خواهد بود .
دوست داشتم در كنارش مي ماندم ولي ميخواستم قاعده ي ؛ دوري و دوستي ، اندكي زمان براي انديشيدن به برخوردمان مي دادم ، بين راه جلوي يك مغازه خدمات كامپيوتري درنگي ايستادم، كه تبليغ كافي نت مرا به درنگي درانديشه كشاند كه چرا پس از سالها گسترش اين شبكه با فيلتر هاي خاص مخابرات با سرعتهاي خفن روبرو شده ايم ؟ از اين دوره ي گذر مي كنيم ، ولي تا كي پي گرد سايه باشيم ؟
كاغذ ها را خانه گذاشتم و تا شب در شهر مي گشتم و به حال مردم و وطنم افسوس مي خوردم ، با اينكه مي توانستم بي خيال باشم و همانند مگسان دور شيريني چاپلوسي كنم ، ولي خوي ايراني ، مانع اين كار مي شد ، گر چه آنها شيوه ي رفتاري افرادي همانند مرا ، با نژادپرستانه تلقي كردن ، قصد دوري جستن ديگران از اين ايده ي پاك همگرايي را دارند ، ولي گرايش هميشه بسوي آگاهيست .
شب را در زجر خوابم با انديشه خواب ديگران سپري كردم با اينكه مي توانستم به خواب بروم .
صبح مجازي برخاستم وبراي اينكه به مثل ؛ هر آنكه از ديده رود ، از ياد رود ، گرفتار نشوم . سر ساعت ديدار ديروز ، براي تحويل طرح به آن مرد جوان ، بسوي منزلش روانه شدم.
به خانه اش رفتم ، اين بار زود در را برويم باز كرد ، اينبار پررويي را لازمتر ديدم . با سلام ودرودي مرا به داخل دعوت نمود ، فرصت را گران ديدم و قدم جلو گذاردم.
از ورودم استقبال كرد ، وارد شدم ولي در اوج تعجب به داخل منزلش خيره شدم كه نقش برهنه ي عرب چشمم را مي آزرد .
به چشمانش نگاه كردم بي خيال گفت : نمازهاي كهنه دارم كه واجب است به جاي بياورم .
اين نشست و برخاست ، هميشه حالم را به هم زد ، خدا چه سودي از اين كارها مي برد ، مگر نه اين است كه زمان را كوتاه و عمر را تباه مي كند .
او گل كهنه اي را از روي تاقچه ي اتاق برداشت ، با گفتن عذر مي خواهم ، دستي به سر و رويش ماليد ، مثل اينكه نقابي از چهره برداشت وسپس پشتش را به من كرد و در عوض رو به سرزمين اعراب ، همان سرزمين ماسه زار كرد و من شگفت زده ، از رو برگرداندن او پشيمان نشده بودم .
پس از اينكه او كمي زمان هر دويمان را تلف كرد با لبي خندان به سويم برگشت .
براي اينكه مسيرش را عوض و به سوي ايران بكشانم ، گمان كردم ، ابتدا به او ملحق شوم . سپس با سياست گفتگو و همفكري به سوي انديشه ي ايراني باز گردم .
پس شروع به بيان مشتركات كردم ، لحن خود را با عاطفه در آميختم و صحبتي از آنچه مي خواست ، يعني جاوداني كه آرزوي همه ي انسانهاست ،آغاز كردم . البته با گفتاري ايراني ، گفتن را آغاز كردم ،گفتن از همان روشنايي كه اندكي به كتاب عرب ، وام داديم .
گفتم : پروردگار هاله ي خودش را در همه جا و اطراف كره ي ما مي تاباند و ما با ايمان و پاكي آنرا مي پذيريم و رازها و حقيقت خوبيها را در مي يابيم ، در حالي كه به توانايي خدا ايمان مي آوريم ، خداوندي كه بر ايمان صعود به جهان منور را روشن ساخته ، صعودي كه ريسمانش به پايداري همين ايمان و ستايش است .
به چشمانش نگاه كردم تا ببينم حرفهاي مرا تحمل ميكند و آيا وقتي دارد تا ادامه بدهم ، ظاهرا چنين بود و از اين بابت خوشحال بودم كه حرف حق را مي پذيرد ، به او گفتم كه وقت داريد ؟
پاسخ داد : چند روزي از اداره فرهنگ مرخصي گرفته ام ، سپس گفت : خواهش مي كنم ادامه بدهيد ، اگر او هم اين حرف را نمي زد ، خودم دوباره صحبت را به اينجا مي كشاندم و ادامه مي دادم چرا كه من از آغاز گفته هايم ، هدف داشتم و اگر ادامه نمي دادم ، زحمتم تباه مي شد و هدفم فراموش مي شد .
به او گفتم : خداوند چگونه ستايش را از اهل ايمان مي خواهد ؟
مكثي كردم تا او فكركند ، سپس ادامه دادم ، خداوند نهايت خوبي و آگاهي است و از ما اشاعه ي خوبيها و آگاهي را مي خواهد ، ما بايد در برابر نور خوبي و آگاهي تابان شده ي خداوندي عكس العملي سزاوار داشته باشيم و آيا با كرنش ممكن است ؟
نه چنين نيست ، بلكه ما با فروتني و كرنش دل اين بزرگواري را ارج نهاده و عمل مي كنيم ، عمل ما همان عكس العملي خواهد بود از خوبيها و آگاهي ها ، يعني ما نيز خوبيها و آگاهي ها را براي سپاسگذاري از خود مي تابانيم .
از چشمان خيره اش فهميدم كه كمي گيج شده ، بهتر ديدم كمي درنگهايم را بيشتر كنم و كمي شمرده تر گفتگو كنم تا او را به هدفم برسانم ، تا متوجه ريشه ي گفتارم شود .
در چشمانش ، با چنين كلمات ساده اي شكست را مي ديدم و برايم جالب مي نمود كه او از شكست در مقابل حق لذت ميبرد ، اينگونه افرادند كه ترقي ميكنند ، البته اگر شنيدارها را با سياست در آميزد .
او با اين درنگ ، مطالب را از من مي گرفت ، سخنانم را تجزيه و تحليل مي نمود و با لبخند جنبه اي از آنرا تاييد كرد .
حالا زير بناي مطلب را دريافت كرده بود و مي توانستم سريعتر و با صراحت بيشتر صحبتم را ادامه بدهم ، شنونده ام ديگر گيرا بود و مي بايست او را از دينش به عقل و انديشه راهنمايي ميكردم ، او اكنون مسلماني تمام عيار مي نمود ، و اين مساله را مشكل مي كرد ، زيرا اينها تنها منطق خودشان را قبول داشتند .
به او گفتم : شيطان به دين شما در آمده و اطرافيانش هيچ كدام بر اين آيه ي سوره ي بقره ي قرآن كه ميگويد :{ ستاره پرست و يا هر آييني كه به خدا ايمان آورند و خدا را پرستش كنند و همچنين به روز آخرت ايمان داشته باشند رستگار و به بهشت ميروند . } تاكيدي ندارند ، آنها بر آياتي تاكيد دارند كه براي عرب جاهلي آمده بود ، نه براي ما ، خداوند بر پيامبر باطني كه همان عقل است تاكيد دارد ، ستايش خدا همان خضوع و فروتني متقابل است و ما بايد در برابر فرمانش بر سجاده دل سجده كنيم ، زيرا كه پرستش در وجود بسي بالاتر است وباطن همواره برتر از ظاهر است .
در جوابم با اطمينان گفت : آخرين دين ، كاملترين دين است پس ما نياز داريم به پيروي كامل از قرآن .
نگاهي به چشمان تيزش كردم و با صدايي آرام گفتم : عزيز هدف نهايي خداوند ، رستگاري است . رستگار شدن هم در همان آيه ي سوره ي بقره كه خدمتت عرض كردم ، پس چرا ديگر چنين وقت خود را تلف كنيم و يكنواخت و پياپي خدا را شكر كنيم ، هر كسي هر روزش بهتر از ديروزش نباشد گناه است ، زيرا خداوند توانايي پيشرفت را در وجودمان گذاشته كه از يكنواختي رها شويم و آزاد انديشه كنيم ،پس روزي برتر از ديروز است كه خدا را پرستش كنيم و چه پرستشي از اين بالاتر كه داناتر گرديم و به علم آگاهتر شويم .
علم ، منظورم علم دين و معنويات به تنهايي نيست زيرا اين تنها بخشي از علم است . آيا شيطان كه به همه ي زندگي از يك زاويه به عنوان دين به مردم تلقين مي كند به خداي دانا نزديكتر است يا شخصيتهايي كه به براي علم كوشيده اند ، مانند : اديسون ، افلاطون ، ارسطو ، ابن سينا و يا دانشمنداني كه شيطان آنها را نابود كرد . آيا خداوند دانا اينان را به جهنم مي فرستد و پارچه بدوشان را به بهشت ميفرستد ! عقل هم چيز خوبي است ، چرا نبايد به آن رجوع كنيم و از آن نتيجه نگيريم ؟
چون در چشمان ياور و دگرگونيهاي روحي او انعطاف پذيري را مي ديدم و او را شخصي خودخواه نميديدم ، ديگر نياز چنداني به ساختن زيربناي فكريش نداشتم .
از او خداحافظي صميمانه اي داشتم و منتظر بودم تا به من بگويد دوباره به آنجا بروم ، ولي او سرگرم در گفته هاي من بود ، بنابراين براي آنكه تا حدودي به اين بيت اعتقاد داشتم كه : هرآنكس از ديده رود از دل برود ، درهنگام فشردن دستش به چشمانش نگاهي دوستانه انداختم و گفتم دوباره خدمت مي رسم . او لبخندي زد و گفت : خوشحال مي شوم ، سپس به اميد ديدار گفتم و از او جدا شدم تا موقعيت خود را بيشتر درك كنم و بدا نم در چه فضايي قرار گرفته ام .
به خيابان رسيدم كه هر كسي راه خودش را گرفته و مي رفت ، با اين حال من به سبب جنسيتم دربرخي برنامه هاي جنس مخالف كه راهشان عشقبازي بود قرار مي گرفتم . ولي من مي دانستم كه آنها معتاد به هوسبازي بودند با همه ي اين خود دانسته ها ، چشمانم گاهي به سويشان ميرفت ، متوجه شدم بايد به احساسات و عواطفم توجه كنم تا احساسات به من توجه نكنند ، پس تصميم گرفتم ارتباطي عاطفي با نازنيني داشته باشم . اما نازنين من كجا باشد ! از نگاه تفكر به عاطفه نگاهي كردم ، گر چه به ظاهر علاقه ي خاصي داشتم و ميدانستم كه بايست از زيبايي بهره برد ، با اينحال تفكر مرا به سوي زيبايي درون نيز سوق مي داد و تصميم گرفتم دوستيم را تنها به ظاهر و چهره ندهم و دوستي با افكار را در نظر داشته باشم .
پس براي آرامش روحي نياز به ارتباطي را بهتر دانسته ام كه در حدود ديدم بيشتر باشد ، تا اينكه بهتر بتوانم به خواسته هاي خود برسم . آنچه را كه مي خوستم براحتي برايم بدست نمي آمد زيرا آن را كه من مي خواستم اهل هوسبازي نبود ولي منطقه اش را حدود خانه ياور ترجيح مي دادم و اما اگر هم در آنجا نازنيني مي بود ، مي بايست كه به راه آورده شود تا همراهيم كند ، پس تصميم را گرفتم و حالا براي شدن نياز به برخورد داشتم .
شعري را به ياد آوردم كه مي گفت :
شاد زي با سيه چشمان شاد كه جهان نيست جز فسانه و باد
گر چه به مصرع دوم اعتقادي نداشتم اما باعث ميشد كه زندگي را بر خود سخت نكنم . از هوسبازي خود را رهاندم و به سراغ يكي از خانه هاي شيطان رفتم ، گر چه مي دانستم رفتن به آنجا خيانت به عقل و انديشه است زيرا كسي كه به آنجا پا مي گذاشت ، نخواسته به دام مي افتاد و طي چند جلسه شستشوي مغزي مي شد و ديگر پارچه ي جهل به دوشش مي افتاد ، انديشه به من ندايي داد :
آنچه هدفم مي خواهد جذب مي كند
و آنچه نمي خواهد حذف مي كند
و آنهنگام كه شروع به نظم مي كند
همايش را آغاز و رزم مي كند
با اين تفكر به خود مطمئن بودم و براي آگاهي نياز به يك ماجراجويي در خانه شيطان داشتم.
رفتن به دنبال نازنين را به بعد از ماجرا جويي در خانه ي شيطان واگذار كردم ، خانه ي شيطان را از دور ديدم ، رهسپارش شدم . فكر مي كردم ، بر خورد آنها با من غريبه وناشناس چگونه است ؟ آيا سياست من كه مي خواستم با سوالهايي در مورد تبليغات شيطاني و دستورات شيطان به اصطلاح آگاه شوم ، موثر مي شد ؟
همچنان كه نزديكتر مي شدم ، صدايي گوشخراش و پياپي مرا بيشتر مي آزرد با خود گفتم : واي بر حال مردم حوالي ، اينها مگر به فكر مردم بيمار منطقه نيستند ، ولي مطمئن بودم كه اين كار عمدي است و البته به فكرشان هستند ، آنها مي خواهند همه سرگرم باشند و سرگرم ، سرگر م به موهومات .
بر روزگار سياه نفرين پايم را به خانه ي شيطان گذاردم ، يك مفت خور ياوه گوي خپل ، در پشت تريبون ژاژخوايي ميكند ، صدايش را با داد ميگفت : شلوار ورزشي ، پتو ، غذا يادتون نره ...
متوجه شدم كه كودكان زبان بسته را براي مخ زني و سرگرمي خودشان و ادامه ي شتشوي مغزي به جهلستان مي برند . من مجهز به عقل و انديشه راسخ بودم و هيچ هراسي از چهرهاي مخوف آنها نداشتم ، براي اينكه به خودم بيشتر مطمئن مي شدم ، نياز ديدم هدف مطمئنم را در ذهن زنده كنم ، به هدف حتمي خود انديشيدم و خوشحال از اينكه حتمي و قابل دسترس است ، اراده خود را محكمتر كردم و از تصوير كردن راههاي فراواني كه براي ميل به هدفم بود استفاده كردم ، يعني آنها را با كمال آرامش و راحتي در ذهن تداعي كردم.
منتظر بودم تا ياوه سرايي تمام شود و پرسشهايم را از حاجيشان بپرسم ، اما مي بايست زمينه آن را مهيا مي كردم ، زيرا مي دانستم آماده كردن زمينه براي هر كاري لازم است و براي انجام اعمال و گفتار ضروري به نظرمي رسد .
متوجه شده بودم ، همانگونه كه براي بلند كردن اشياء سنگين ، نياز به نرمش و يا ماهيچه گرفتن براي رسيدن خون و اكسيژن به سلولهاي ماهيچه اي است تا در آن قسمت آمادگي لازم براي حركت و هدف پيدا شود . آماده .كردن زمينه براي مقاصد ديگر را كم و بيش اينگونه مي دانستم.
بلندگوي دستي نفس راحتي كشيد . حاجي از چهره ي خودخواهش هويدا بود .
به جلو رفتم و گفتم : السلام عليك !
حاجي نگاهم كرد و من سرم را آهسته با لبخندي فرود آوردم يعني سلام دوم را بي كلام گفتم ، حاجي خودخواه يكدفعه رل خود را آغاز كرد، با لبخندي متقلب بطرفم آمد و دستم را به نشانه ي مهرباني فشرد و شروع به احوالپرسي هاي گرم كرد .با اين كارش هم مي خواست خودش را آدم مهربان و فروتني جلوه دهد و هم اينكه مرا جلب جهل كند .
كور خوانده ! گفتم : حاجي جان ! خسته نباشيد مثل اينكه خيلي فعاليد ، درنگي كردم،
چون زمينه جالبي براي آغاز سخن نداشتم سعي مي كردم ، از موقعيتهاي حال زمينه را فراهم كنم ، پس درنگم نتيجه داد و حاجي شروع به صحبت كرد وگفت: اينها كارهاي فرهنگي خانه است ، انشاالله مقبول آقا ! باشند ، در دل گفتم : قطعاً سرگرمي مورد قبول آقاست وحاجي از غفلت من در سكوت استفاده كرد .
مي خواست بداند چرا به آنجا رفته ام . از من پرسيد اگه امري داشته باشيد ، ما اينجا قصدمان خدمتگذاري است، خواهش مي كنم بفرماييد ، گفتم: حاجي به خدمتتان عرض كنم كه من پيرو تمام عيار خط آقا ! هستم و از اينجا گذر كردم و مجذوب متانت كلامتان شدم كه از بلندگو به گوشم رسيد با خودم گفتم خانه فعالي است ، بهتر است به اينجا بيايم وهم شما را زيارت كنم و چون داخل برنامه هاي تبليغاتي تبحر خاصي دارم، اگر كار تبليغاتي داشته باشيد به شما كمك كنم.
حاجي متعجب شد وبه من اصلاً اعتماد نكرد وگفت: ممنونم آقا، خدا حفظتون كند، راضي به زحمت شما نيستم ،بچه ها همه هستند اما چون از زير سلطه آوردن بدش نمي آمد، مي خواست اول مرا شناسايي كند تا خطري برايشان ايجاد نكنم و اگر هم ايجاد كردم ، مثل ديگران نقطه ي پايان را در آخر زندگيم بگذارد .
گفت : خواهش مي كنم تشريف بياوريد دفتر، بيشتر با هم آشنا بشيم.
من به خيال اينكه هيچ كس ابله نيست كه به درد هيچ كاري نخورد به دنبالش راهي دفتر شدم و او به خيال اينكه هيچ كس آنقدر عاقل نيست كه سرانجام خر نشود مرا دعوت كرده بود.
تعارف كرد روي صندلي بنشينم، با نگاهي به اطراف و سنجيدن موقعيت ، آرام و متين نشستم و براي اينكه حاجي گفت آشنايي پيش نكشد و هم اينكه من دروغ نگويم تا اينكه مبادا آشكار شود ، نياز به شروع كردن گفتي از جانب خودم بود و سررشته سخن را مي بايست از اول در دست خودم حفظ ميكردم ،گفتم : حاجي شما بودجه را از كجا تامين مي كنيد ، گفت: خدا مي رساند !
سريع گفتم: الان اين بچه ها مي خواهند بروند به اردو ، از صحبتهاي شما فهميدم كه فرموديد ، ماشين فردا حاضر است، ماشين مال شماست و اجركم عندلله ! اين كار را انجام مي دهيد.
چهره حاجي در هم فرو ريخت و گفت : آنها خودشان مبلغ ناچيزي را مي دهند و بقيه مبالغ از دفتر آقا برايمان مي آيد، از اينكه گفت مبلغي را هم مي دهند، كمي متعجب شدم و با خود گفتم:
صياد از پي صيد دويدن عجبي نيست
صيد از پي صياد دويدن عجيب است
متوجه شدم كه گفت را كمي خراب كردم و ديگر نمي توانم اينگونه از حاجي اطلاعات بگيرم ، تا فعل جمله اش تمام شد، فرصت ادامه دادن گفتيبه او ندادم ، چون ممكن بود از آشنايي و اينكه ، كي هستم صحبت به ميان آورد ، طنين صدايم را بلندتر از صداي او كردم تا اينكه صدايش را خفه كند، سپس براي احترام وسنگيني كلام ، طنين صدايم را پايين آوردم و گفتم : بالاخره همه ما روزيمان از جانب خداست و از بركات و سايه آقاست كه توانايي مالي اين امور خير را پيدا كرده ايم.
با اين حرفها دوباره نگاهش ازحالت قهر برگشت و لبخند بر لبانش نشست ، دراين زمان بودكه پارچه به دوشي با عجله و با خنده اي مضحك وارد اتاق شد ، حاجي پس ازاينكه نگاه پرولع او را ديد ، باگوشه نگاهش به من ، او را متوجه نامحرم بودنم كرد ، من هم با ديدن چنين وضعي خود را به ناآگاهي زدم و در حالي كه به در اتاق مجاور آهسته سرم را كج كردم و رختخواب مهيا را ورانداز كردم ، آنگاه نگاهم را خسته وار به چشمان پارچه به دوش انداختم ، پارچه به دوش با اشاره ي سرش به بيرون اشاره مي كرد ، مي دانستم حاجي ديگر وجودم را نمي خواهد ، زيرا حدس مي زدم هوس به او هجوم آورده ، گفتم: حاجي ديگر رفع زحمت مي كنم ، اگر عمري باشد ، ملاقاتتان مي كنم .
حاجي در جوابم چند بار گفت : حتماً ، حتماً… و من به سرعت خارج شدم تا از بدرقه حاجي خلاصي پيدا كنم ، در راهرو حركت مي كردم كه يك پارچه به دوش ناگهان با يك پس گردني محكم ، جوان بيچاره اي را از ديد من به داخل يك اتاق فرستاد ، آه و ناله جوان بلند شد كه مي گفت: بخدا فقط صحبت مي كرديم ، بخدا… بخدا … ،
به در اتاق كه رسيدم جوان با ناله مي گفت: مگه دختر و پسر نبايد همديگر رادوست داشته باشند، مگه دوست داشتن گناهه ، در اين حال جوان با مشتي كه بر گيجگاهش كوبيده شد ، بر تختي كه شكنجه گاهش مهيا بود ، افتاد و در حين گذر متوجه آه و ناله دختركي زيبا شدم كه گونه هايش با سيلي سرخ شده بود و مچ دستش را به زور ، يك پارچه به دوش به سوي داخل سالن و بسوي تختي كه براي هوس حاجي مهيا بود ، مي كشاند ، و من شرمنده از اينكه مي بايست ، كور و لال باشم ، راهي راه خودم شدم ، شايد آنگاه مي شد!
و من متعجب بودم ؛ چرا مردم عادي بايد گرفتار چنين بند هايي باشند؟
طبق برنامه ريزي قبلي مي بايست به دنبال نازنيني حوالي خانه ي ياور مي گشتم ، ولي با ديدن اين صحنه ها لحظه اي خواستم مسيرم را عوض كنم ، ولي چون اين عمل را خواسته شيطان مي دانستم ، تصميم جدي گرفتم اين كار را حتما انجام دهم ، به پيرايشگاه رفتم و كمي چهره ام را سر و سامان دادم و آنگاه به خانه اجاره ايم روانه شدم .
در بين راه از كوچه ياور نيز گذر كردم و محيط را براي پيدا كردن نازنين بررسي مي كردم ، گذر دختران زيبا ي دانشجو و دانش آموز در آنجا بيشتر از تصورم بود ولي من مي خواستم در آنجا دختر نازنيني را پيدا كنم كه در آن محل ساكن بود ، از شانس خوب يا بد من دختركي زيبا را ديدم كه وارد خانه روبروي ياور شد و من شاداب : خودم را به نگاهش رساندم و به او سلام كردم ، او با چهره اي خشمگين و اخمي جنگين ، نگاهم كرد و من اينچنين جوابم را گرفتم كه مي گويد برو.
با خودم گفتم ، زن يك بشكه آب را مي ماند كه با كه با ضربه زدن به آن ظاهراً محكم است ولي درون آن يك تلاطم مي شود، با تفكر بر خلاف ميل باطني برگشتم و به او نگاه ديگر انداختم و ديدم كه به من نگاه مي كند و به من لبخندي دلنشين زد ، من كه نمي دانستم از تمسخر است يا عشق: به خيال خودم به او لبخند شيرين زدم و سر را به عنوان خداحافظي پايين آوردم و بر اين باور شدم كه كوه به كوه نمي رسد، اما آدم به آدم مي رسد.
پس شادان راهي خانه شدم .شب راگرچه روي زجر خواب سپري مي كردم اما با خيالهاي خوش عاشقانه و تصوير سازي هاي ذهني از آنچه را كه مي خواستم به هيجان مي آمدم و شاداب بودم، زيرا تصوير سازي ها برايم بي اثر نبود.
در مجموع شب خوشي را سپري مي كردم ، گر چه گذشته تلخي از ذهنم نيز خطور مي كرد ، ولي من با تجربه هايي كه از آن به دست آورده بودم ، خودم را تسلي مي دادم .
من هميشه دوست داشتته ام از تخيلها و شكستهايم هم چون پيروزيهايم نتيجه بگيرم تا شايد از سر در گمي رها شوم ، نتيجه اي را كه سالها پيش گرفتم را كاملاً ياد آوردم و آن اينكه : خود و هدفمان را وقتي شناخته باشيم ، مي توانيم به حقيقت و شهامت ، شادمانه عمل كنيم و اين شادماني در موارد زيادي نياز به نهان كردنش داريم يا همان مهار كردن ظاهري آن ، اين نهان كاري سبب مي شودكه افراد گوناگون به كاري كه ما بسويش گرايش داريم و آن هدف مهمي برايمان است ، دسترسي نيابند تا اينكه مانعي ايجاد نكنند .
البته مانع هاي ايجاد شده نيز قابل برداشت است ، ولي براي رسيدن به هدف ممكن است كساني را آزار برسانيم و بهترين راه ، جلوگيري از فهميدن عموم و يا سياست است .
با ياد آوري اين نتيجه بود كه تصميم گرفتم ، با آرامش تمام به دنبال آنچه را كه از هيجانش لبريز بودم ، بروم . سعي كردم بيش ازآن وقتم را تلف نكنم ، ابن بار با طلوع خورشيد برخاستم و سعي كردم روزم را از دست ندهم زيرا آنكه امروز را از دست مي دهد ، آينده اي نخواهد داشت .
در آيينه نگاهي به خودم كردم ، خودي كه مي خواست به دنبال نازنيني برود و دوست بگيرد ، لحظه اي بر خودم خيره شدم و با خود گفتم ، تا كنون از همه دوستيها زخم خورده ام و همه دوستانم ظاهري بوده اند .
من در اين دنيا تنها يك دوست داشته ام ،كه با همنشيني با دوستان ظاهري بر من نمايان نمي شد و آنهم خودم بودم كه در تنهايي در هنگامه ي زخم زدن دوستان سنگ صبورم شده بود ، از زماني كه با خودم دوست بودم ، تنها گذشته ها را تجربه مي كردم و بر خودخواهي ديگران نظر مي كردم و با خود مي گفتم آيا آنان دوستان خود بوده اند؟
به هر حال من مي بايست آينده را تجربه مي كردم و اين بود كه من با خودم به بيرون قدم گذاشتم و راهي شدم تا نازنين را پيدا كنم .
به كوچه ياور قدم گذاشتم ، ولي ترجيح دادم در خانه نازنين را بكوبم ، بر در خانه نازنين كوبيدم ، صبح ، وقت كار و تلاش بود .
مردي با ريشي ژوليده در را گشود و تا مرا با صورت سه تيغ كرده ديد ، ابروهايش در هم رفت، با اين حالت او فهميدم ، يا فريب خورده يا از همان پارچه به دوشهاست ، آرامش خود را حفظ كردم و با سلامي از نوع خودشان ،آدرس خانه ياور را گرفتم ، او كه مرا با اين سلام و آدرس خانه ياور را گرفتن جاسوس رده خودشان مي ديد ، جوابم را بد نداد و سپس گفت :خانه روبروييست.
من كه مي خواستم كمي آنجا باشم تا شايد ماندنم باعث شود ، نازنين به سبب كنجكاوي پيدا مي شد و مرا ببيند ،گفتم را تا توانستم كش دادم .
ياور همان كه در اداره فرهنگ كار مي كند ،ته ريش دارهو… . كوششم مؤثر افتاد از پنجره اتاق نگاهش را بار ديگر به من انداخت ، و من با لبخند به مرد ريشو و پايين آوردن سر به نشانه خداحافظي ، ارادت و سلام خود را به پشت پنجره رساندم و از مردك جدا شدم و به سوي در خانه ياور رفتم ،چون صداي بسته شدن در را نشنيدم دانستم مردك مرا در تعقيب دارد و من مطمئن در زدم و آنوقت بود كه مردك در خانه شان را بست و مطمئن بودم كه در مورد او درست فكر كرده بودم.
ياور در را باز كرد به او سلامي كردم و با كمال ميل مرا پذيرفت و از من خواست كه به خانه برويم و من آنجا جلوي در حسابي ياور را مشغول صحبت كردم تا در خانه نازنين باز شد ، به پشت سرم نگاه نكردم ولي نيمرخ را برگرداندم و او كه مرا ديده بود ، در جلوي در صدايش را بلند كرد و هم خطاب به داخل و خانواده اش و هم من در بيرون گفت : راستي دانشگاه كلاس فوق العاده گذاشته ، ممكنه دير برگردم.
از زرنگي او خوشحال شدم و با ياور قراري در دفتر گذاشتم و از او جدا شدم و براي پيوستن روانه سايه نازنين شدم ، به او نزديك مي شدم از راه رفتنش فهميدم نازنين مغروري است براي اينكه غرورش را بشكنم و با او راحت شوم ،تصميم گرفتم او را تحسين كنم و با اين كار او را به سبب جنسيتش از خود بي خود كنم و او را فرو بريزم ، به او رسيدم و سلامي آميخته با محبتي عاشقانه به اوكردم و او با زيركي فقط به من لبخند زد و اين نشان از همان غرورش داشت . به او گفتم دوست دارم صداي قشنگت را كه در جلوي در خانه تان شنيدم ،بار ديگر بشنوم.
باز هم لبخند زد و من باز هم به او سلام گفتم و جوابي آرام شنيدم ،نازنين اجازه مي دهي با هم به پارك برويم ، برويم؟ گفت: بايد بروم دانشگاه . با او در مورد رشته و دانشگاهش كمي صحبت كردم از او خواستم تا بعد از كلاسش با هم باشيم ، پذيرفت و گفت : ساعت يازده در پارك پهلوي دانشگاه است ، خواستم با او شوخي كنم ولي مي دانستم بايد حرفي بزنم كه ارزش آن بيشتر از خاموشي باشد ، لحظه اي خاموش بودم و با لبخند درياي نگاهش را مي نگريستم آنگاه گفتم : تا ساعت يازده چشم انتظار روي ماه توام ،گفت:خيابان شلوغ است و پارچه به دوشها كج نگاه مي كنند ، بهتر است از هم جدا شويم ،من ساعت يازده حتماً به ديدارت مي آيم ،به اميد ديدار گفت و همچون دوستي دوست داشتني ، دوستانه از من جدا شد.
ومن خوشحال از اين آشنايي تا ساعت يازده بيقرار بايست سپري مي كردم ،تصميم گرفتم كه تا ساعت يازده خود را به گونه اي سرگرم كنم بهتر ديدم ، اوقات را با خود خودم ، سپري كنم .
ياد آن زماني افتادم كه در برخوردهاي عاشقانه خود را حقيرانه مي ديدم و اين حقير بودنم ، سبب خجالتي شدنم شده بود و شايد سبب ساكن ماندن و حقارت جلوه نماي افسردگي و فلاكتم بود ، خود خويش ناجيم شد .
حالا ديگر خودم را حقير نمي دانستم واين سبب بدست آوردن و مهيا كردن فرصتها مي شد .
به سختيهايي كه بر خود مي گرفتم و افكارم را آنچنان در هم فرو ريخته بود ، فكر مي كردم ، وآنزماني را ياد مي آوردم كه كوشش عمدي در تفكر را كنارگذ اردم تا اراده با عشق همراستا در فكرم حركت كند و با شادي به سوي هدفم حركت كنم ، زيرا اراده وعشق همراستا بود كه آينده مورد نظرم را به راحتي به ارمغان آورد ، پس يك راه ايده آل براي عشق ورزيدن را ، تفكرات خوش در حيطه مو ضوعهايم مي دانستم .
نازنين ، رشته زبان شناسي فرا ميگرفت و اين مرا خوشحال مي كرد ، خوشحاليم بي دليل نبود،زيرا كسي كه زبان خارجي بخواند با نيم نگاهي به ديگر فرهنگها به آزادي محيط ميخندد.
تصميم گرفتم به محل قرار براي اطمينان نگاهي بيندازم. از اوضاع خلوت و بي عبور رهگذران عادي ،كمي مشكوك شدم ، عبور پارچه بدوشان مشهود بود ولي من ازآنجا كه راست ايستاده بودم از سايه كج خود هرگز بيم نداشتم ، با خود فكر كردم چگونه مي توانم نازنين خود را خوشحال كنم ، به ياد گفته هاي قدما افتادم كه مي گفتند : زن را با طلا مي فريبند و مرد را با زن ، سپس تصميم گرفتم ، دستبند طلاي خودم را به او بدهم تا اينكه او را آزمايش هم كرده باشم.
پس از مدتها انتظار ساعت يازده رسيد اما خبري از نازنين نشد ، ولي پس از پنج دقيقه بي قراري تمام ، دستي ناز شانه ام را نوازش كرد ، آري نازنين بود ، با احترام جلويش بلند شدم و به او دستي از دوستي دراز كردم و بي اعتنا به اطراف در كنارم روي نيمكت سبز پارك نشست .
زير سايه درختان پارك ، همنوا با پرندگان ،گرم گفتگو شديم ، او از اينكه دير كرده از من معذرت خواست و من ناراحتي و بي قراري خودم را برايش شرح مي دادم و در اين بين مي خواستم به او حس گناهكاري را تلقين كنم تا اينكه در عوض بهره اي از او بگيرم و يا اينكه انگيزه جبران كردن آن را پيدا كند ، هم در گفت و گو و هم در كردار.
اما او مي بايست باور مي كرد و باور كردن اين موضوع ، اثبات راستگوييم بود . تمام سعي خودم را كردم تا به او بفهمانم از دل با او صحبت مي كنم ، روحياتم را با گفتارم وفق مي دادم و ظاهراً تمام گفتارم بر راستگويي مي نمود.
او را آدم هوسبازي نمي ديدم و گفت را به آنجايي مي راندم كه برايش مهم و دوست داشتني بود. از رشته اش كه آ ينده اش در آن رقم مي خورد صحبت به ميان آوردم و رشته اش را پررنگ جلوه كردم.
به او گفتم :هيچكس هيچ كلمه اي را بي خود برزبان نمي آورد ، به طور حتم منظور وسببي باني آن كلمه و گويش است، به نظر تو وقتي من به تو بگويم، دوستت دارم چه چيزي بانيش است؟
نگاهش كمي بيتوته بود گويا از پارچه به دوشها مي ترسيد ، به اوگفتم نگراني؟
نازنين به پارچه به دوشان كه پسري را كتك مي زدند ، انداخت گفت :مي داني ! افتخار در در خشك كردن قطره اشك است ، نه جاري ساختن سيل خون ،آنهم براي اهريمن اينها مي گويند ما از آزادي بد استفاده مي كنيم . آزادي آن نيست كه هر آنچه ميل داريم انجام دهيم ولي نبايد آزاد باشيم تا هر آنچه حقمان است انجام دهيم .آيا ما حق دوست داشتن را نداريم .آيا بايد روحمان را در كالبدمان اسير كنيم و بر دل مهربانت كه باني دوست داشتنم است چشم بپوشم .خنديدم و گفتم به قربان مرامت ، فداي زبانت، رشته ات را درست انتخاب كرده اي ، نابغه نازنين.
چنان سر گرم صحبت شده بودم كه متوجه نبوديم كه پارچه به دوش كثيفي پشت سر ما گوش ايستاده بود و حرفهايمان را كه در ريل عاشقي آمده و سير مي كرد ، شنيده و دوستان همانندش را خبر دار كرده تا به سراغ مان آيند تا اينكه به قول خودشان ما را به راه راست آورند .
من كه برنامه ريزي كرده بودم با زبان منطق قلدر ها را رام كنم و هيچگاه تنم را درگير دعوا نكنم به يكباره چهار نفره همچون چارپايان مرا لگد زدند و جيغ و فريادي را كه نازنين سر داد با تهديد به اينكه بازداشتش مي كنند وبه خانواده اش مي گويند ، وادار به خفگي كردند و او با ناله هاي من به خود مي لرزيد و هق هق گريه مي كرد و وقتي با صداي خفه و لرزان خواهش كرد ، رهايم كنيد ، يكي از آنها مچ دستش را گرفت و كشان كشان به طرف بيرون پارك برد ، و آنگاه بود كه من ناله هايم به اوج رسيد و شايد بيهوش شدم كه متوجه تمام شدن ضربات و جدا شدن چارپايان نشدم . پس از زماني كه نمي دانم چقدر طول كشيد ، غرق در مبهوت و ماتم چشمهايم را بر روي بدبختي ها باز كردم.
بر حال خود و نازنين افسوس خوردم ، بر حال خود كه فكر مي كردم منطق زبان كارساز است و اينكه شهامتي را در عمل نداشتم و از خود دفاع نكردم ، و بر نازنين به سبب اينكه گرفتار بند چار پايان شده بود و آينده اش را خراب كرده بودم .
سپس به خود گفتم : بايد كاري كنم ، بايد فكري بكنم و با زحمت پا شدم و بر همان نيمكتي كه لحظات خوش را بر آن طي كرده بودم ، دوباره نشستم . زيرا رمق راه رفتن نداشتم ، پس فكر كردم و فكر ، به بودن ، به نبودن .
سعي كردم به بودن بيشتر بينديشم ، زيرا زندگي يك فرصت براي تن من بود و بايست از فرصتها استفاده كرد ، اين شانسي يا بدبختي است كه يك بار به سراغ تن مي آيد و اين شانس يا بد بختي را من مي سازم . به مرگ انديشيدن و به ياد اينكه بميرم يا سر انجام بميرم ، ارادهي زيستن را سست مي كند ، گر چه مرگ حقيقتي است كه بر زندگي سوار است.
با چشمان زهر آلود مي نگرم بر دنياي قهر آلود تا آينده چه آيدم سود
كينه خيلي بدي در دلم پديد آمده بود ، به طوري كه هر چه به نظر مي ديدم ، دشمن خود مي دانستم ، و در اين موقع فكر نمي كردم كه دشمن پرروي آسايش زيستن را به هم مي زند و يا اينكه دوست پروري امكانات و آسايش را به دنبال دارد.
زير درخت بدجوري نفس نفس مي زدم ، به طوري كه تمام اكسيژن حواليم را مي رباييدم و اين امر سبب مي شد ،آنچه را كه فكرش نمي كردم به فكرم هجوم آورد ، فكر هاي گوناگون تند وسريع از مقابل چشمانم رژه مي رفت .